body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

رویت قبل، حین و بعد از ازدواج در جنس مونث و مذکر ...
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
به ظاهر بایست نوشت بدون شرح ...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
زخم طنز ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت؟
شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ؛ مرید بخت برگشته را به سه پاره نامساوی تقسیم نمود و گفت : سال هاست که هیچ ... بین دو راهی علم و ثروت گیر نمی کند.
مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم.
شیخ گفت: در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم، دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم.
 
حالا او پورشه دارد... من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی ...
او عینک آفتابی من عینک ته استکانی ...
او بیمه زندگانی من بیمه خدمات درمانی ...
او سکه و ارز من سکته و قرض... 
 
سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاس های آموزش اختلاس گشتندی. یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
فوتبال در بهشت ...
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نام هاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: « بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد، خسرو، خسرو...

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم...

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز این جا هستند. حتى مربى سابقمان هم این جاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چه قدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته ...


 
comment نظرات ()
 
آیا این روایت هم چنان ادامه دارد ...
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
 
سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو انجام ندهند تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم اعلام کنن.
زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از این جور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد، روز بعدش هم همین طور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم، وقتی بیدار شدم رفته بود .
زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم.
اما روزاول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
 شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم!!
 
الهام وزیری

 
comment نظرات ()
 
شوخی ...
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
بهترین فیلم ...
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

آقو دیروز زنمون ازمون پرسید بهترین فیلمی که تو عمرت دیدی چی بود؟

گفتم فیلم عروسیمون، البته وقتی از آخر به اول دیدمش! 

گفت چرا از آخر به اول؟ 

گفتم آخه این جوری اول یه شام مفصل خوردیم، بعد یکم رقصیدیم، بعد تو همه طلاهاتو از دست و گردنت درآوردی دادی به مادرم، بعد حلقه رو درآوردی دادی به من، آخرشم سوار ماشین شدی رفتی خونه بابات!... 

آقو تا اینو گفتیم زنمون پرید سرمون به حد مرگ مارو زد! ها ...

داغونم کردا له له شدم!

واقعاٌ این که میگن صداقت بهترین راهه، بسیار حرف مزخرفیه!!

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم ...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

زندگی چه می گوید؟

جواب را در اتاقم پیدا کردم،

سقف گفت، اهداف بلند داشته باش!

پنجره گفت، دنیا را بنگر!

ساعت گفت، هر ثانیه با ارزش است!

آیینه گفت، قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!

تقویم گفت، به روز باش!

در گفت، در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن!

زمین گفت، با فروتنی نیایش کن!

و در آخر، تخت خواب گفت، ولش کن بابا بگیر بخواب !!!

مریم کرمی


 
comment نظرات ()
 
Annual Meeting Of …
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
صبر ...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی.
مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟
 
شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران.
مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی ...

 
comment نظرات ()
 
عاقبت خیانت در رفاقت ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر می کردند این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن.

محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش بردارد و او را بکشد. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود را کشت و گنج را صاحب شد و به خانه اش برگشت.

با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت کرد و بعد از ادامه تحصیل در یک بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال که آب ها از آسیاب افتاد، محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میرود و آن جا بستری می شود. اتفاقا زن مسعود هم در همان بیمارستان کار می کرد که ی کدفعه دید محمود توی یکی از اتاق ها بستریست. 

این جا بود که زن مسعود به فکر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ را پر بنزین کرد و آمد خودش را به پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد. بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق می کرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی کرد و به محمود گفت تو بودی که همسرم رو کشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق کردم. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی که در دست داشت می خواست زن مسعود را هم بکشد. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ  کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بکش!

محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و می خواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو کند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها کرد ولی ناگهان در فاصله بسیار کم از قلب آن زن، محمود از حرکت ایستاد. زن مسعود چشمان خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست.

ازش پرسید که چرا نمی زنی؟

محمود گفت: بنزینم تموم شد!!!

علیرضا الوانی


 
comment نظرات ()
 
چند معاله ریاضی ...
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

معادله 1
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابراین
تفریح انسان = الاغ + کار
به عبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند

*****

معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
درآمد مرد = الاغ
به عبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ

*****

معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
خرج پول زن= الاغ
به عبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

***** 

نتیجه گیری:

از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند

پس :
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زن ها تبدیل به الاغ شوند..

و

فرض منطقی ۲: زن ها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

بنابرین داریم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و ازفرض های۱و۲ نتیجه منطقی می گیریم که:

مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!


 
comment نظرات ()
 
داستان پدری روستایی، و پسرش ...
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 


روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست ؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمی دانم .
در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد، و آن زن خود را به زحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نم یتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت:

پسرم، زود برو مادرت را بیار این جا


 
comment نظرات ()
 
پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها ...
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم ...


 
comment نظرات ()
 
آدم نشوی ...
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت، گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

جامی


 
comment نظرات ()
 
چاه آرزو ...
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

یک زوج بر سر یک چاه آرزو رفتند، مرد خم شد، آرزویی کرد و یک سکه به داخل چاه انداخت.

زن هم تصمیم گرفت آرزویی کند، ولی زیادی خم شد و ناگهان به داخل چاه پرت شد.

مرد چند لحظه‌ای بهت زده شد.

بعد لبخندی زد و گفت:

این واقعا درست کار می‌کنه.


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

 

بچه مایه دار

http://www.myup.ir/images/86261706865819351069.jpg

 


 
comment نظرات ()
 
طلاق ...
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

هر که داد زن خویش طلاق

به خدایی خداوند، خر است

چون که با قیمت سکه، امروز

دیه از مهریه با صرفه تر است


 
comment نظرات ()
 
اشتباه داریم تا اشتباه ...
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 
اگریک آرایشگر اشتباه کند، مدل جدید موست.
اگر یک راننده اشتباه کند، مسیر جدید است.
اگر یک مهندس اشتباه کند، سبک نو است.
اگر والدین اشتباه کنند، نسل جدید است.
اگر سیاست مدار اشتباه کند، قانون جدید است.
اگر دانشمند اشتباه کند، اختراع جدید است.
اگر خیاط اشتباه کند، طرح نو است.
اگر آموزگاراشتباه کند، فرضیه تازه است.
اگر رییس اشتباه کند، دیدگاه جدید است.
اما...
اگر یک مرئوس اشتباه کند، صرفا یک اشتباه است ...
نتیجه :
هواستون رو سرکار جمع کنید لطفا ...
کارمندزاده

 
comment نظرات ()
 
درخواست دختران و پسران مجرد از ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

دختران مجرد

اللهم نزلنا جوانک الرشید، الغنى و الصاحب المدرک و بالخصوص المسکن الگنده!
راکب زانتیا.
مطیع الامر.
لا خواهر و لا مادر.
متخصص الطبخ الغذاء لذیذ و النظافت المنزل و ماهر بالتعویضة الکهنة الطفل الصغیر.
الخاصه: الزن ذلیلا
آمین یا رب العالمین .......!
بده منتظریم .................!


پسرهای مجرد

الهم نزلنا حوریاً تک دانه و هیکل توپ (خدایا منو به خاطر این درخواست سنگینم ببخش)...!
کم توقعا...!
السّن الصغیرا...!
I Need لا کوزه ترشی...!
الوضع المالی.... عالی و جهیزیتها کاملةُ...!
و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و مادر و پدر و کلهم فک و فامیلا...!
الچشم البسته (لا آفتاب مهتاب دیده)...!
کدبانوا فی المور المنزل (همه جور چیزا)...!
١٨٠% مطیع الامر، لا چون و چرا و تسلیماً لخشمنا...!
قویاً فی تحمل بوی جوراب و الغیر چیزها...!
یا رب اعطینا الیک For Me فوری....!
 


 
comment نظرات ()
 
نشانه های زن و شوهری ...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آن ها را دیدند و آن ها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
 

اول این که آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آن ها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آن که آن ها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آن که آن ها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آن ها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود!
ششم آن که آن ها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آن ها هنگام با هم بودن بهترین لباس هایشان را می پوشند، ما لباس های کهنه تنمان است... !
هشتم، ...
ماموران گفتند، خیلی خوب، بروید، بروید، فقط بروید ...


 
comment نظرات ()
 
موضوع انشا : حیوانات ...
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به ماشین بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده ...
 


 
comment نظرات ()
 
شکر ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

 

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی ...

خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر ...

عباس رستمی


 
comment نظرات ()
 
اسبت تلفن کرده بود ...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه سرش.
مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟
زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ...
مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود
.
زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه
.
سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ تر کوبید تو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.
وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی؟
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود.!


 
comment نظرات ()
 
ماجرای بادام ها ...
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 
تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ۴۵ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.
این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟
پیرزن گفت چون ما دندان نداریم.
راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خیلى دوست داریم!
یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
مگر می توان در طول سال درس خواند...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
 

اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد، هیچ تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالی که . . .

· در سال، 52 جمعه داریم و می دانید جمعه ها فقط برای استراحت است. به این ترتیب 313 روز می ماند.

· حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر، باقی می ماند.

· در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122روز می شود. بنابراین 141 روز باقی می ماند.

· اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15روز می شود. پس126  روز باقی می ماند.

· طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز می شود. پس 96 روز دیگر باقیست.

· یک ساعت در روز برای گفت و گو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است اجتماعی، و این خود15  روز از کل سال است. بنابراین81 روز از سال باقی می ماند.

· روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص می دهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان، 36 روز دیگر باقی می ماند.

· تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر می توان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست.

· در سال حداقل 3 روز به بیماری طی می شود و 3 روز دیگر باقی می ماند.

· سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در بر می گیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.

· یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست، چگونه می توان در آن روز بخصوص درس خواند!

 پس یک داوطلب در حالت عادی نمی تواند امیدی به قبولی در کنکور داشته باشد!

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
استاد...
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

مردی می خواست یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.

فروشنده گفت: "این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد که این طوطی شعر نو می گه، تموم شعرهای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت:

" پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
این؟!... فکرش رو هم نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمان رو از حفظه.
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زوار در رفته بود، گفت این یکی دیگه مردنی است و حتما ارزان.
این؟!... فکرش رو هم نکن، قیمتش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو هم حفظه.
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هاش هوا بود و انگار نفس هم نمی کشید.
این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتما هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد.
این یکی؟!... اصلا فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟
نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کار نمی کنه، اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن:
استاد!

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()