body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دل نوشته کلیددار ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤
 

سلام به اهالی ...

نگاهم،
حسم،
آن چه می شنوم،
آن چه می گویم،
آن چه ثبت می کنم،
مسیری که در آنم،
سطح و عمق ارتباطاتم،
همه، شاید ورودی هایی باشند که منشا دردی هایی که می کشمند.

..

ولی به طور حتم می دانم که موضوعات پیرامونم به طول تاریخ انسان تکرار شده و خواهد شد و من در این بین نقشی ندارم و فقط بخشی از آنم.
اما می توانم کنترل و توان خودم را روی ورودی ها متمرکز کنم و در پایان، کاتب بهترین ها باشم .


کلیددار( کلیدار خانه مدیران جوان)


 
comment نظرات ()
 
تفاوت ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
 

مردی گفت؛ چگونه عشق را از هوس می توان نگاه داشت؟

گفت؛ تلاش کن تا لایق شوی، نه بر جسم وی فائق شوی ...


 
comment نظرات ()
 
آغاز ...
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
 

پرسیدند؛ آغاز عشق کجاست ؟

گفت؛ آن لحظه که دریافتی بی او بیهوده باشی ...


 
comment نظرات ()
 
شناخت ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
 

پرسیدند چگونه است عشق؟

گفت؛ آن که دیگری بشناسد تو را و تو خود را نشناسی از دیگری...


 
comment نظرات ()
 
عجب شبی بود این نیمه تیر ...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤
 

دیشب شب نوزدهم ماه رمضان بود.

شب ضربت به پیکر راستی و درستی.

ضربت بر وجود با وجودی که نامش، مرامش، عملش، فکرش، هدفش، تلاشش، همتش، اراده اش، عبادتش، همسرش، فرزندانش، عمرش، چشمش، زبانش، نفسش، گوشش، کارش، گفتارش، رزقش، زندگیش همه و همه فقط برای رضایت دوست بود و به همین سبب ماندگار شد و شد الگویی دست نیافتنی برای اهالی زمین.

و در این شب امکان زایشی فراهم شد تا به آرامشی که لیاقت هم چون اویی دارد، برسد.  

و در این شب دوباره متولد شد تا در کنار اسطوره هایی قرار گیرد که ریشه اش از آنان جان می گرفت. پیوندی ناگسستی با سرچشمه عشق، پیوندی که از دامان پیامبر و دختر آسمانیش شروع و در فرزندانشان جریان یافت و تا به امروز زنده است و به امید حق تا ابدیت هم ادامه خواهد یافت.

خوشا به حالش ...


 
comment نظرات ()
 
بدون شرحی دیگر از پوریا ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
بدون شرحی از نوجوان 12 ساله ...
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
شیرینی ماندگار ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
گفت و گفتم ...
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

سلام اهالی ...

دوستی دارم که دوستی داره که خیلی دوسش داره ولی مدتیه که دوست دوستم اون رو از خودش بی خبر گذاشته و ارتباطاتش رو کم کرده و دوست من از این موضوع نارحته.

بهش گفتم که دوست من، سخته اما نارحتی نداره.


و ادامه دادم که ...

دوست داشتن ی طرفه رو تجربه کرده ام،

و فهمیدم ...

که گزینه بودن در کنار یک انتخاب چه قدر برای دوستی که تو دوستیش، براش ی کزینه بودم و نه انتخاب می تونه سخت تموم شه.

و این که از اون نباید نارحت باشی بلکه باید از خودت برنجی که چرا این قدر کم فهمیدی.

راستی هوای هوای بیرون رو داری، بارون می آد ..


 
comment نظرات ()
 
روز معلم، پدر و مرد به همه اهل این خانه و خانه بزرگمان مبارک ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

امروز روز علی (ع) است،

و چه افتخاری است برای بانوی او و فرزندانش که این چنین پدری دارند و این چنین همسری و برای تو و من که او را مولای خود می دانیم و برای دنیا، فارق از دین و آیین او را قبول داشته و تحسینش می کنند.


 
comment نظرات ()
 
سوم اردیبهشت ماه 94 روز افتخارآمیزی برای خانواده ...
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

  • دیپلم افتخار برای بهترین اثر در بخش ساخت کلیپ معرفی مدرسه
  • دیپلم افتخار برای ساخت بهترین فیلم انیمیشن در تکنیک کات اوت برای فیلم طوطی
  • لوح تقدیر هیات داوران برای ساخت تیتراژ انیمیشن فیلم طوطی 
  • لوح تقدیر هیات داوران برای کسب مقام دوم در بخش عکاسی اجتماعی 

این خوش حالی برای خانواده ام و من کم نظیر بود. موفقیت پسرمون سینا در سومین سال حضورش در هنرستان صدا و سیما در رشته انیمیشن.

سمت راست، همکلاسی و هم تیمی پسرم در ساخت فیلم طوطی، آقای ابوالفضل قلعه نوعی

سمت چپ، سینا امیراحمدی 

------------------------------------------------------------------------

از این جا و از این مکان از تمامی مسوولان پرتوان و عاشق این هنرستان تشکر می کنم.

به امید بارورشدن و موفقیت جوانان شایسته ایران بزرگمان.


 
comment نظرات ()
 
روز مادر مبارک ...
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤
 

خدایا شکرت که مادرم هست ...


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارک ...
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤
 

 

به امید نزدیک تر شدن دل ها، 

بهار و سال نو مبارک ...

ممنونم از شما که یادم کردید ...

محمدصادق تجنگی، دکتر احمدرضا فتوت، دکتر رامبد باران دوست، رضا ارشد، سیدمهدی حاجی میرعرب، اکبر اسدی عزیز، رضا الماسی، سعید ربیعی، طریقی، دکتر مردانی، کاووس کوچکی، فهیمه ورنیک، امیرحسین، عباس مقصودی، طاهر جعفرزاده، شهرام ناظمی، آرش لسان، حمید قوامی، حسین یزدانی، محمد اله وردی، بوجارزاده، جوانمش، امیر حیدری، حمیدرضا حسینی فر، تیمور سعیدی، طیب شاه محمدی، محسن شجعانی، رضا وفایی، دکتر حکیم عطار، بهزاد معمارماهر، مجید فخرابی، بهروز قربانی، کاشانی، وفا تابش، صیادی، سلمان سبحانی، موسسه گابریک، موسسه اعتباری ثامن، زهرا یوسف زاده، امیرحامد رضائی، عسگر طالعی، پیمان صولتیان، پژمان تاج محرابی، ابوذر امامی، عباس مغاری، علی خلیلی، معصومه براتی، فریبرز حق بین، امین کشاورز، حبیب رهبرصفا، روشنک اعتماد، علی سردرودیان، آزیتا کارخانه، فرشاد طاهری، اینانلو، حبیب میری، پریسا حسین زاده، فرزین صبوحی، جعفر حسین زادگان، شیده دلاوری، سپیده شیرخانلو، جهانگیر شاه گشتاسب، بصیرالصنایع، حمید صابرمنش، حمید عبدالهی، هستی عباسی، مهرداد زکی زاده، علیرضا محمدی، محسن بصیری، دکتر یاوری، حمیدرضا نیایی، جمشید اقبالپور، شادی مسجدی، مریم رستمی، مریم کرمی، سمیه بنایی، مینا بنایی، بهروز بهمن زنگی، سیدجعفر مرعشی، قاسم پسرکلو، بابامیری، علی قیاس آبادی، سیدمهدی بابایی، بابامیری، دکتر بیژن خرم، محمدبیگی، فائزه ربوشه، فرزین قاسملو، سیروس خادم، آرزو امیری، حیدر ارجمندی، علی راد، سیدجلال حسینی ... 


 
comment نظرات ()
 
سه روز با شیران خدا ...
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
 

... و امروز 14 اسفندماه 1393 عازمیم برای ی افتتاحیه ی دلی ...

جلسات شش و نیم صبح برای تعامل، قبل از اجرا ...

       

از راست، دکتر صمدی و دکتر خسرو خاور (بنیانگذاران دی دی واتر)...

http://didiwater.com/ 

 حضور فرزندان این آب و خاک و دغدغه هاشون بر روی برگ های سفید با موضوع مادر، محیط زیست، و اندیشه هاشون برای فردا ...

به همراه مجری هنرمند کشورمون سرکار خانم مه نگار در روز نیکوکاری...

 دی دی امیدوار، در تکاپوی ریشه کردن سرطان( سرطان سینه ) برای زنده نگاه داشتن مادران این مرز و بوم

دی دی سبز، حافظ خانه و سرزمینمان ...

دی دی فردا، حامی فردا ...

 کار خوب کردن مثل آب خوردنه ...


 
comment نظرات ()
 
نشستی برای انجام ی کار خوب ...
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
 

دو جمعه قبل هشتم اسفند ماه بود و آخرین روز از بازارچه خیریه سمر. من از هنرمند خوب کشورمون جناب فرید قبادی دعوت کردم بیاد تا از نزدیک با سمر آشنا بشه تا بتونیم در اولین فرصت ممکنه ی کلیپ قشنگ و عمیق از سمر و اهداف و کارهایی که برای بیماران سرطانی انجام می ده بسازیم. نشست خوبی بود منتها منوط شد به ی نشست دیگه با سرکار خانم آیرم مدیر موسسه ... 


 
comment نظرات ()
 
شور و شعور ...
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳
 

شور از دل است و شعور از عقل،

پس هر دو را باید،

چون یکی مسیر است و دیگری راهنما ...


 
comment نظرات ()
 
ی روز جمعه و بودن در کنار کسانی که کمک کردن به دیگران شده سرلوحه کارشون ...
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
 

موسسه سمر که یک نهاد کمک رسانیست سال هاست تلاش می کند به گونه ای متمایز، بیماران مبتلا به سرطان ( بالای چهارده سال ) را حمایت کند و به لطف خدا و همت سرشار از اعتقاد و باور مدیریت محترم این نهاد و اعضای تیم همراهش موفق شده دستاوردهای کم نظیری را در این مسیر به منحصه ظهور رساند. هفته گذشته هشتمین بازارچه این موسسه با حضور بهترین ها برگزار شد و من هم توانستم سهمی هر چند اندک را در این حرکت مردمی داشته باشم. به امید سلامتی تمام عزیزانی که هم اکنون در حال درمان هستند...


 
comment نظرات ()
 
پهلوون های اهل نهبندان ...
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
 

زنده را باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

با محبت دست پیران را ببوس

ورنه  بروی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ای غمخوار باش

ورنه بر روی  مزارش  زار نالیدن چه سود

تا زمانی زنده ایم بایکدیگر بیگانه ایم

در عزاها روی همدیگر بوسیدن  چه سود

گر توانی زنده ای را شاد کن

درعزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندی یک گل خوشبو ببر

تاج گل ها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نرفتی خانه اش تا زنده است

خانه صاحب عزا پرشوروپرغوغاچه سود

گر نکردیم یاد هم تا زنده ایم

سنگ مرمر روی قبرو گریه وافغان چه سود؟

 با عنایت خدا دوباره فرصت بودن میان کسانی برایم میسر شد که باعث شد قدری از این دنیا و دغدغه های بی ارزشش دور شوم و با کسانی هم نفس شوم که دیدگاه و نگاهشان کمک به این عزیزان کم بضاعت دنیوی اما پاک و آسمانی ست. خدا را شکر که هنوز امکان بودن در میان آنان را دارم.

هر چند اندک باشد ... بچه ها ( فاطمه، معصومه، فرشته، امیرحسین، محمدرضا و ... ) دوستتان دارم. 


 
comment نظرات ()
 
راز و نیاز ...
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
 

اگر رازی هست و اگر نیازی،

زلالیش، اگر دگری است ...


 
comment نظرات ()
 
زمان...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
 

زمان امتیاز و موهبتی است که همیشه در اختیارمان نیست. تغییر را باورانه بازی کنیم...

 



 
comment نظرات ()
 
آخرین لحظات کارگاه نقطه آغازین تغییر ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
 

 و شروعی تازه از همان لحظه پایانی ...

نتایج ارزیابی کل کارگاه به شرح تصویر ... 

پیشنهادات ارائه شده ... 

  • بهتر است بعد از 4 جلسه دوره هایی هرچند وقت ( مثلا ماهیانه ) تکرار شود.
  • در صورت امکان ارتباط خود را با ما قطع نکنید و این کلاس ها ادامه داشته باشد. این کلاس ها به منظور تذکر و یادآوری مفید می باشند.
  • از این دوره استفاده کردم و دوست دارم دوره های تکمیلی اطلاع رسانی گردد.
  • اگر تعداد جلسات به 6 جلسه افزایش یابد فکر کنم مطالب بیشتری بتوان ارائه کرد. 4 جلسه برای مبحثی به این بزرگی کم است.
  • در صورت امکان جلسات بحث آزاد در همین زمینه و دیگر زمینه ها تشکیل شود و هم چنین نتیجه حضور در این جلسه ها پیگیری، ردیابی و رصد شود. دوست دارم در جلسات دیگری از این شکل شرکت کنم.
  • جنبه های بصری خیلی جالب و اثرگذار بود. در صورت امکان بیشتر استفاده شود.
  • در فضای بازتری ارائه شود و بازی گروهی نیز داشته باشیم.
  • و در نهایت دعای عاقبت به خیری برای شما ...

از دوستانم در این کارگاه خواستم، هر کدومشون که تمایل دارند احساس خودشون رو که حالا 24 ساعتی می شود که از آخرین نشست کارگاه می گذرد بیان کنند ...

  • سلام و تشکر از زحمات استاد محترم باید بگم که با توجه به کلاس های مختلف ان ال پی و مواردی از این دست که تاکنون گذرانده ویا کتاب هایی که مطالعه کرده ام، دوره پرانرژی و موثری بود و به درستی روی زیرساخت لازمه آعاز تغییر جهت گیری کرد. قطعا اثربخشی آن منوط به تمرین های فردی و باور و تعهد ماست تا معجزه اش نیز رخ دهد. ( لیلا نظری منش )
  • تشکراز صداقت در کلام و در بیان مطالبی که در این چهار نشست برای انتقال به دیگران مطرح نمودید امیدوارم این تلاش شما اثربخش نیز باشد. ( مجید فخرایی )
  • سلام به همگی ممنون از آقای امیر احمدی نظر کلی خودم عرض می کنم. من یادم گرفتم رفتارمو تا حدی کنترل کنم که دست ناخودآگاهم نباشه رفتار ناخودآگاه باتمرین قابل کنترله پس به جای واکنش های سریع وبدون فکر ابتدا فکر کنیم مابه آرامش فکری نیاز داریم قضاوت و کینه توزی ابتدا آرامش رو از ما می گیره فراموش نکنیم ما فرصت زیادی برای زندگی نداریم ازاین فرصت جهت خدمت به دیگران استفاده کنیم به این امر ایمان دارم با دادن انرژی مثبت به دیگران چند برابرشو از خدا دریافت خواهم کرد. ( شیدخت اکبری سلطانی )
  • سلام. تشکر و سپاس از زحمت آقا داوود طی این چهار جلسه. این چهار جلسه و بالاخص جلسه چهارم فرصتی بود برای من تا به صورت فشرده به خودم و مسیری که در آن هستم فکر کنم. امیدوارم سالم باشی تا این افکار را بهتر و قشنگ تر تسری دهی. ( اکبر اکبری )
  • با سلام اقای امیر احمدی از دانسته های شما خیلی استفاده کردم  وعکس های خیلی خوب بود ما را هم دعا کنید متشکریم ( مریم میرزاعلیزاده )
  • سلام لحظه های شیرین و مفیدی رو در کارگاه تجربه کردم. دیدگاهم نسبت به خیلی از موارد که یه جورایی بهشون عادت کرده بودم تغییر کرد. و تلاش جناب امیراحمدی برای بیان ساده تر مطالب قابل ستایش بود. پخش فیلم ها یکی از قسمت هایی بود که خیلی دوست داشتم. برای جناب امیراحمدی و تک تک دوستانم آرزوی بهترین ها رو دارم . موفق باشید( زهرا یوسف زاده )

 
comment نظرات ()
 
عشق، کاری که به درستی انجام نمی‌دهیم ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳
 

قسمت‌های ابتدایی از سخنرانی « یان دال آگلیو » در TED، تحت عنوان «عشق، کاری که به درستی انجام نمی‌دهیم» ...

عشق چیست؟

با این که این کلمه کاربرد بسیار گسترده‌ای دارد. اما هنوز نمی‌توان به راحتی تعریفی برای آن ارائه داد.

من می‌توانم عاشق نرمش کردن باشم. من می‌توانم عاشق یک کتاب، یا یک فیلم باشم. من می‌توانم عاشق کالباس باشم. یا می‌توانم عاشق همسرم باشم.

اما به طور مثال، تفاوت زیادی بین یک تکه کالباس و زنم وجود دارد. تفاوت این‌جاست که، اگر من برای کالباس ارزشی قائل شوم، کالباس، در عوض برای من ارزشی قائل نمی‌شود. در حالی که همسرم می تواند.

 بنابراین، تنها یک موجود هوشمند دیگر می‌تواند مرا متقاعد کند که موجودی دوست‌داشتنی هستم. من از این موضوع آگاهم، و به همین دلیل است که عشق می‌تواند به طور دقیق‌تر تمایل به دوست داشته شدن تعریف شود.

http://behinmoshaveran.com/


 
comment نظرات ()
 
بنزین روحم ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

جمعه که گذشت رفتم کرمان تا در دهمین سال تولد موسسه آشیانه علی شرکت کنم. آشیانه ای که عشق، ملات وجودشه

جای شما خالی بود ...

 سلام بچه ها. قول گرفتید من هم عمل کردم ... 

از سمت چب: علی انواری و امیرحسین

از راست بالا: جواد، یاسین، علی راد( از دوستان جامعه یاوی)،علی انواری، مهدی، ردیف پایین از راست: محمد، خودم، امیرحسین، امیر شهلا( از دوستان جامعه یاوری)، ابوالفضل، سیدمهدی و حبیب میری( از دوستان جامعه یاوری و بانی حضور ما در کرمان )

http://ali110.org/  

 

بعد از مراسم دهمین سال تاسیس آشیانه علی رفتم نهبندان که حدود چهارساعته زمینی راه بود ...

کوچولوهای پهلوون نهبندانی ...

 

 بودن با تعدادی از فرشته های مهربون و آرزومند نهبندان 

خوردن صبحانه در دل کویر با بزرگ مردی ( حبیب براغوش ) که تا بدین جای عمرش توانسته پلی باشد برای ساخت 200 مدرسه در خراسان جنوبی ...مسیر برگشت از پشت شیشه قطار


 
comment نظرات ()
 
پنج شنبه فالی ...
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم         دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

 به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت     چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم

 ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر            چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم

نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار      که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

بدین دو دیده حیران من هزار افسوس     که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم

قد تو تا بشد از جویبار دیده من           به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم

در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد      ببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم

نشان موی میانش که دل در او بستم      ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم

 من و سفینه حافظ که جز در این دریا     بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم


 
comment نظرات ()
 
درود ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
 

 

درود بر رفقایی که دعا دارند و ادعا ندارند،
نیایش دارند و نمایش ندارند،

حیا دارند و ریا ندارند،
رسم دارند و اسم ندارند...

عسل دیزبند 


 
comment نظرات ()
 
می تونی فرض کنی ...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

می تونی فرض کنی ...

زندگی همانند شرکت کردن در مسابقه ای تیراندازی باشد که در آن هدف های گوناگونی وجود دارد. چیزی که این مسابقه را جالب تر می کند این جاست که در آن شما می بایست در حالات مختلف ( نه فقط ایستاده و یا نشسته یا آرام و حتما هم با استرس های محتمل در این مسابقه ) به هدفتان تیراندازی کنید.

 فهم تمامی لحظات ( حین مسابقه، زمان های فراغت، نوع ذائقه به غذا، نحوه ارتباطات با رقبا، وجود بالا دستی ها، ناظرین، داورها و ... ) می تواند مکمل ِ حالی خوب برای لحظه بعد شود و با تمرکز بر هدف ( شامل همه لحظات از جمله خوردن به هدف ) و شلیک درست و به موقع، تو را موفق تر از سایرین سازد. موفقیتی که در آن همانند واژه خوشبختی ( فهم آن چه داریم و لذت بردن از آن)، یا بدبختی، نهایتی نیست.

به عبارتی، کافیست که در مسیرش باشی، کجایش مهم نیست ...

در این مسابقه سعی کن انسان های اطراف را بشناسی چرا که همه شان انگیزه ای برای حضور دارند. آنان را بشنو و دایره خود را بزرگ و بزرگ تر کن.

هر لحظه از شلیک ( درست یا اشتباه ) می تواند مهارت تو را افزون کند و انسان موفق کسی است که از این مهارت هم استفاده کند. اگر اولین تیرت به هدف خورد یعنی این که تمرکز داری ( درونی، بیرونی) و اگر نخورد به تنها چیزی که نیاز داری فرصتی برای تمرکز است. جنس و شکل  رسیدن به آن کاملا در اختیار تو، امکانات و مهارت توست.

در این مسابقه باخت نداریم چرا که در آن حضور داریم و تا زمانی که نفس می کشیم فرصت برای تمرکز هست.  باخت آن جاست که هدفی نداشته باشیم.

 

شرح عکس: مراسم اختتامیه کنسرت سیدمرتضی فلاحتی ( بامداد ) هنرمند جوان کشورمان و اهدای چند شاخه گلی که تقدیمش شده بود به عزیز دل و یکی از قهرمانان جامعه یاوری فرهنگی، سرکار خانم سعیده شاه نظری

هر انسان یک کتاب است و تو و من چند برگ از این کتاب ها را خوانده ایم که این گونه عالمانه قضاوتشان می کنیم. قضاوت هایمان حال ما را خراب می کند چون در این نگرش خط کش " من " هستم و تفاوت دیگران با این " من ".

قضاوت اصولا کار هر کسی نیست چرا که قاضی کسی است که بی طرف و با آگاهی بر تمامی آن چه که گذشته است قضاوت می کند و این قضاوت بیشتر عقلانیست تا حس.

زندگی مفهومی است که با بودن و شدن معنا می یابد. بودنی در میان و شدنی از جنس تعالی که هر لحظه اش متعالی تر از لحظه قبل خواهد بود. نشینیم و بگویم که گذشت از ما ...

شرح عکس : نوشته ای که سعیده فقط می تواند با انگشت های پای چپش برای تو و من بنویسد... زندگی عشق است و دیگر هیچ و من عاشق عشقم.

و تو هنوز فرصت داری ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
مبارک باشد تولد رسول عشق و مدارا ...
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
 

حرفی که مانا نیستانی در کاریکاتور زیر می‌زند، جدید نیست. اما چه باید کرد که ناگزیریم و از درد قدیمی، حرف جدید نمی‌توان زد.
جامعه‌ای که پدر و مادر به جای آن که پله‌ای باشند برای بالا رفتن ما، از ما و زندگیمان پله‌ای می‌خواهند تا در سنین پیری با افتخار بر روی آن بایستند.
و چنین می‌شود که می‌کوشند ما را آن چنان بسازند که خود می‌خواستند باشند و نتوانستند.
پس هر نسل، مجسمه‌ای ناقص می‌شود از رویای ناقص نسل خویش و این نقصان، نسل در نسل افزایش می‌یابد و ملتی می‌شود که دیروزش همیشه روشن‌تر از فردایش

محمدرضا شعبانعلی 

اما آقای دکتر شعبانعلی اگر نباشد مشکلی یا که ضعفی یا نقصی، واژه " مهارت " چگونه مفهومی خواهد داشت. سرآغاز هر حرکتی دلیلی خواهد بود که تغییری را موجب شود و پایداری در تغییرات یعنی باور به نو شدن و نو ماندن و زیستن تا آن جا که بزرگ ترین تغییر روی دهد و رها کنیم تن را. تنی که یار خواهد بود اگر صاحبش رهنمون سازد خود را و دیگران را. رسالت شما و ما برای دیدن است، دیدنی فراتر از آن چه هست و این تمایز، تمایز راهبران است برای به دست گرفتن مشعلی که رهروان را با آرامش بیشتر رهنمون خواهد ساخت.

سرچشمه وجود مبارک شما از این چنین وصلتی مبارک بود و هست. وصلتی که نتیجه اش شما شدید. 

مبارک باشد وصلت هایی که چون شما را زایش بود و هست.

مبارک باشد تولد رسول عشق و مدارا 

در خلوت شب آمنه زیبا پسری زاد

تنها نه پسر بر بشریت پدری زاد

 

در فتنه بیدادگران دادگری زاد

چشم همه روشن که چه قرصی قمری زاد 

 

 


 
comment نظرات ()
 
اربعین تسلیت ...
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
 

  

عمر را همه کم و بیش سپری می کنند.

اما اندکند آنان که آن را زندگی می کنند. 

 

اربعین امام عشق و اسطوره های کربلا تسلیت باد  

چه قدر زود گذشت اربعین سال 91 . گویا خواب بودم و هرگز بدان جا نرفته ام


 
comment نظرات ()
 
یلداتون مبارک ...
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

برای فهماندن باید اول فهمیدن را یاد گرفت ...


 
comment نظرات ()
 
... عظمتت را شکر ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
 

لازمه درک و فهم عظمت و قدرت نقش آقرینی در هستی، داشتن منبعی هر چند اندک از عشق و مهر و صبوری است که در لایه ای محافظ به نام اعتماد نگه داری می شود...  

کلید دار


 
comment نظرات ()
 
در کربلا چه گذشت ...
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
 

آن چه در کربلا و در دل و جان رهبر و اصحابش گذشت درسی است برای تمام کسانی که به دنبال کلیدی برای رستگاریند.

بصیرت، وفا، شور و شعور آن چیزی بود که موجب گشت یاران امام حسین برای ابد جاودانه باشند و امام سرچشمه بی بدیل کربلا و روایت عاشور بود. عاشور روایتی است شایسته، حرکتیست درست و واقعی از واژه ای چون عشق. عشقی زلال، پاک، واقعی، ماندگار، انرژی دهنده اما حزن انگیز.

و حزن اذن ورود است، به شرط فهم، آگاهی، به شرط پاکی و خلوص تا تطهیر شوی از هر چه ناپاکیست ...


 
comment نظرات ()
 
این مسیری که درآنیم هدف رهبریت کربلا نبود. ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

  ان الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم فإذا محصّوآ بالبلاء قلّ الدیّانون

  همانا مردمان بنده دنیایند و دین لقلقه زبان آن هاست و هر جا منافعشان به وسیله دین بیشتر تأمین شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آن گاه دین داران اندکند.  (تحف العقول/ 245)

 روایت محرم و نبرد کربلا هر سال از نگاهی طرح می شود که متاسفانه گویا ما از امام حسین و نحوه مدیریت و رهبری او جز یک روایت تکرار شونده و این که باید بر سر و سینه بزنیم و شیون و ناله کنیم که مظلوم بود و مظلوم زیست و مظلوم شهید شد تعبیر دیگری را در ذهن نمی پرورانیم. 

 این مسیری که درآنیم هدف رهبر کربلا نبود.

رهبری امام حسین درکربلا، فقط رهبری امتی اندک در مقابل سیل مخالفانی قلیل نبود و نیست. رهبریت از جنس عاشور نشانگر شکلی از نگرش است که ماندگاریش، بزرگی، عظمت، خلوص و حقانیت حقیقتش را ضمانت کرده است. ما در این ایام نیاز به تحلیل گرانی داریم که قدرت بیان و استدلال محکم را در انتقال حقیقت عاشور به نسل جوانمان داشته باشند.

  • امام حسین روایت کننده فهیم می خواهد،
  • امام حسین شعور و فهم و درک به آن چه گذشت را می خواهد،
  • امام حسین رهرو می خواهد،
  • امام حسین درون آگاه و روشن می خواهد. 

عمل ما در این ماه ( به سر و سینه زدن، دادن نذری، سیاه پوشیدن و ...) بدون پشتوانه عمیق، بدون باوری درست و عاری از عشق، همانی می شود که با تمام شدن این ایام باز همانی خواهیم بود که در یازده ماده دیگر سال خواهیم بود و این یعنی عدم توجه به رسالت و هدف عاشور.

  • می شود شعار. همان شعارهایی که دم از عشق به این خانواده می زند.
  • می شود تابلویی بر روی دیوار مکان کاسبیشان.
  • می شود شعار بیمه نامه ای بر روی شیشه اتومبیلشان.
  • می شود تکیه کلامی برای خداحافظیشان.
  • می شود نوشته ای بر روی سربرگ نامه هایشان

وعملشان تهی ...     

اندیشه جوانان ما با سرچشمه ای که رهبریت کربلا و خاندانش از آن سیراب می شدند بیگانه است و این بیگانگی متاسفانه همان چیزیی است که دشمنان این آب و خاک به دنبالش بوده اند و برایش هزینه های فراوان هم نموده اند.

نسل دهه چهل و اندکی پنچاه به قبل یادشان هست ...   

 کجایند آن کاسبانی که در این ایام سهم خود را با ارزان فروشی، بازی می کردند ؟

کجا رفتند پامنبری های آقای کافی خدا بیامرز ؟

کجا رفتند ...

ما باید بیش از پیش بدانیم و آگاه باشیم که دفاع درست از کربلا و وقایعی که قبل و بعد از آن رخ داد برای شیعه یعنی حیثیت. دفاع از حیثیت شیعه، دفاع از رهبرانی چون علی (‌ع) و فرزندان بزرگوار اوست و این همانی است که در هیچ جای این عالم نمونه و مصداق ندارد. 

امام حسین (ع) به اصحاب خود فرمود: من بهتر از شما اصحاب سراغ ندارم.

 و پیروان او در طول زمان و با هم نشینی، لقب بهتر را نصیب خود نمودند. 

  

قهرمانان عاشورا، دلاورمردان عرصه عشق و عشق بازیند. همشان واقعیند، تک تکشان مانند ندارند و این بی همتایی را می بایست بیش از این ارج نهیم و محترم بشماریم و ... دکانش نکنیم. 

تا تو زمین سجده ای سر به هوا نمی شوم 

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
ای عشق ...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا یار به من

یا هردو بمیریم به پایان برسیم


 
comment نظرات ()
 
گفت و شنود ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
 

دو تا شعر به نظرم زیبا و دلنشینه. امید دارم به دل شما هم بشینه ...

 #####

 به اخمت خستگی در می‌رود، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم به جان مادرم اما

تو از بس ساده‌ای، خوش باوری، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب‌های تو شیرین می‌شود شعرم

غزل را با عسل می‌آورم، هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری

بپوشان بافه‌های گیسوانت را، بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم‌، بس کن‌، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان‌های به هم پیوسته‌ات، هر یک

جدا دخل مرا می‌آورد، پیوند لازم نیست

مهدی صباغ‌زاده

#####

در جواب شعر بالا آقای بهمن قبادی شعر زیر را می سرایند ...

 ##### 

بپیچم گر به خود از شور ِعشقت بند لازم نیست

کمند زلف را آماده کن، هرچند لازم نیست!

ز شادی رویگردانم، که شادم با غم ِعشقت

چو پُر شد سینه‌ام زین غم، دل ِخرسند لازم نیست

بخند ای غنچه لب، شاید ز دلتنگی برون آیی

ز گل زیبا تری، اما مگو لبخند لازم نیست

بلایِ چشم ِبد را خواهی از خود گر بگردانی

مرا بر گِردِ سر گردان، دگر اسفند لازم نیست

قسم خوردی به جان خود، که می‌آیی به دیدارم

چو می‌دانم نخواهی آمدن، سوگند لازم نیست

ازین گوش آید و از گوش دیگر می‌رود بیرون

مرا با عشق او بگذار ناصح، پند لازم نیست

حذر کن از وصال دایمی، کز عشق می‌کاهد

میان عاشق و معشوق، این پیوند لازم نیست

بمان همواره شیرین کام ای "بهمن" که خوش گفتی

کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست!

     #####

عفت جلالوندی 


 
comment نظرات ()
 
چگونگی نگرش به تغییر و ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

یک روز، زنی با یک مجله در دست پیش شوهرش می‌آید و می‌گوید، عزیزم، این مقاله فوق‌العاده است. یک فعالیتی را توضیح می‌دهد که هر دوی ما می‌توانیم برای بهتر کردن ازدواجمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟

همسرش می‌گوید، حتماً!

زن توضیح می‌دهد، این مقاله می‌گوید که یک روز هر کدام از ما یک لیست جداگانه از چیزهایی درمورد هم دیگر که دوست داریم تغییر دهیم تهیه کنیم. چیزهایی که اذیتمان می‌کنند، اشکالات کوچک و از این قبیل. و بعد فردای آن روز این لیست را به هم دیگر بدهیم، موافقی؟

شوهر لبخند زده می‌گوید، موافقم!

آن روز مرد کاغذی برداشته و در اتاق نشیمن نشست. زن به اتاق خواب رفت و همان کار را کرد.

روز بعد، سر میز صبحانه، زن گفت، شروع کنیم؟ اشکالی ندارد اگر من اول شروع کنم؟

مرد گفت، شروع کن.

زن سه ورق درآورد. لیست بلند بالایی بود. شروع به خواندن لیستش کرد. عزیزم اصلاً دوست ندارم وقتی… و همین طور لیست را که از کارهای کوچکی درمورد همسرش که او را اذیت می‌کرد تشکیل شده بود، ادامه داد.

مرد احساس کرد خنجری به قلبش وارد شده است. زن متوجه این قضیه شد و پرسید، دوست داری ادامه بدم؟

مرد گفت، اشکالی ندارد، ادامه بده، می‌تونم تحمل کنم.

زن به خواندن ادامه داد.

آخر کار زن گفت، خوب تمام شد. حالا تو شروع کن.

مرد ورقی را از جیبش درآورد و گفت، دیروز از خودم پرسیدم دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چه قدر فکر کردم، حتی یک چیز به ذهنم نرسید. بعد کاغذ که سفیدِ سفید بود را به همسرش نشان داد. بعد ادامه داد، چون به نظر من تو در نقص‌هایت کاملاً بی‌نقصی. من تو را آن طور که هستی قبول کرده‌ام- با همه نقاط مثبت و منفی که داری. من کل این مجموعه را دوست دارم. تو آدم فوق‌العاده‌ای هستی و من واقعاً عاشقتم.

زن ناراحت شد. سه ورق کاغذ را در دستانش مچاله کرد و سعی کرد به نحوی از دل او درآورد و او را آرام نماید.

"""""

ما به این دلیل دوست داریم آدم ها را تغییر دهیم، که دوستشان داریم. اما گاهی‌اوقات، انگیزه‌های ما خالص نیستند. گاهی وقت‌ها از روی خجالت دوست داریم که عزیزانمان را تغییر دهیم. از این که دیگران درمورد فرزندان، همسر، خواهر و برادرها و والدینمان چه می‌گویند، خجالت می‌کشیم.

یک دلیل دیگر برای میل ما به تغییر آدم ها این است که دچار بیماری مقایسه کردن هستیم. ازدواج کردن مثل رفتن به رستوران است؛ وقتی غذایتان را سفارش می‌دهید، می‌فهمید که میز بغلی هم چه غذایی سفارش داده است و یک دفعه از چیزی که سفارش داده بودید، پشیمان می‌شوید.

این میل به مقایسه کردن، مایه بدبختی‌ بسیاری از زندگی‌های زناشویی است. اگر همیشه هیکل همسرتان را با فلان هنرپیشه زن مقایسه کنید، مطمئناً او قادر به رقابت با آن نخواهد بود. یا اگر درآمد شوهرتان را با فلانی مقایسه کنید، او هم توان رقابت نخواهد داشت. خیلی وقت‌ها، حتی همسرانمان را با کسی مقایسه می‌کنیم که اصلاً وجود ندارد.

مثلاً درمورد یک ستاره هالیوودی خیال پردازی می‌کنیم که اصلاً واقعی نیست. چون همه نقص‌ها و عیب و ایرادهای آن ها برایمان آشکار نیست.

قبل از این که ازدواج کنیم، برای ارزیابی همسر آینده‌مان باید خیلی دقیق باشیم. همه چیز را بررسی کنیم. ارزش‌ها، پیشینه، اولویت‌ها، واکنش‌ها، اعتقادات، همه چیز. اما وقتی ازدواج کردیم، دیگر دست از ارزیابی کردن برداریم، از انتقاد کردن دست بکشیم.

دیگر وقت درست کردن طرف مقابل تمام شده است. باید بتوانیم او را همان طور که هست تحسین کنیم. از پشت میز قضاوت بیرون بیاییم و حس نقاشی را پیدا کنیم که می‌خواهد تصویری زیبا را نقاشی کند. یک هنرمند همه چیز را همان طور که هست قبول می‌کند. وقتی فرد مقابل را بپذیرید و تحسینش کنید، یک معجزه اتفاق می‌افتد: فرد مقابل یاد می‌گیرد خود را بپذیرد و درنتیجه زخم روی دلش التیام یافته و تغییرها شروع می‌شود.

چه چیزهایی را دوست دارید و چه چیزهایی را دوست ندارید؟

ممکن است یک چیز را هم دوست داشته باشید و هم نداشته باشید. مثلاً تلفن‌همراهتان. چرا دوستش دارید؟ چون هر زمان که خواستید می‌توانید به کسانی که در دفترچه آن ذخیره هستند زنگ بزنید و این که آن تعداد آدم هم می توانند هر زمان که دوست دارند به شما زنگ بزنند، حتی وقت‌هایی که دوست دارید استراحت کنید و برای خودتان وقت بگذرانید. خنده‌دار است اما درمورد روابط هم همین طور است.

چرا عاشق شدید؟

شوکه نشوید، اما همان چیزی که باعث شد عاشق یک نفر شوید، سال‌های بعد روی اعصابتان خواهد بود. شوخی نمی‌کنیم. اگر به این دلیل عاشق همسرتان شدید که وقتی در مهمانی او را دیدید بسیار خوش‌مشرب و بشاش به نظر می‌رسید، سال‌های بعد ملتمسانه دوست دارید زیپ دهان او را بکشید که دست از حرف زدن بردارد.

اگر به این دلیل عاشق شوهرتان شدید که ساکت، قوی و جدی بود، امروز دوست دارید به خاطر سرد بودنش خفه‌اش کنید. اگر به خاطر زیبایی بی‌نظیرش عاشق همسرتان شدید، امروز وقتی مجبور می‌شوید سه ساعت در ماشین بنشینید تا برای بیرون رفتن آماده شود دوست دارید تک تک موهایتان را بکنید. یادتان باشد، هر نقطه قوتی یک ضعف دارد.

باز هم نکته‌ مهم را تکرار می‌کنم:

اگر می‌خواهیم ازدواجی شاد و آرام داشته باشیم، باید دست از اصلاح کردن همسرمان برداریم و شروع به تحسین کنیم.

این که باید از اصلاح کردن همسرمان دست برداریم دو دلیل دارد:

  • اول این که نمی توانیم.
  • دوم این که آدم ها مثل خانه‌های قدیمی می‌مانند. اگر یک جای آن ها درست شود، یک چیز دیگر در آن ها خراب می‌شود.

یادمان باشد، هیچ وقت نمی‌توانیم کسی را درست کنیم چون اصلاح کردن دیگران یک کار درونی است. هیچ وقت از بیرون نمی‌توان به آن اجبار کرد. باید دیگران را تحسین و راهنمایی کنیم. باید به آن ها آموزش دهیم. اما نباید اجبار کنیم. تنها کاری که باید بکنیم این است که همسرمان را دوست داشته باشیم و به او برای اصلاح خودش فضا دهیم.


 
comment نظرات ()
 
انتظار ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

چه کسی جز مادر می تونه معنی انتظار رو فهم کنه ...


 
comment نظرات ()
 
یک نکته ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

 

 

یک نکته بگویمت به تحقیق بسنج

گرعاقلی و کاملی مرنجان و مرنج


 
comment نظرات ()
 
کلید دل ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
 

اگر شفاف ببینی
و مهارت به تصویر کشیدن داشته باشی،
اگر درست بیاندیشی
و توان بیان اندیشه را داشته باشی،
اگر با همه وجودت دوست داشته باشی،
و هنر ابراز احساس را داشته باشی
کلید " دل " آدمیان 
در کف با کفایت توست.
هرمز انصاری

 
comment نظرات ()
 
نقس قهرمانی در اول شدن و اول بودن نیست ...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

آخر مسابقه بود و دونده اسپانیایی می بیند که حریف کنیایی خیلی آرام می دود.
متوجه می شود که کنیایی استنباط می کند مسابقه تمام شده است.
برای همین به جای آن که یک برد غیرمنصفانه به دست بیاورد، می رود پشت حریفش و خط پایان را نشانش می دهد.
 
در مصاحبه اش گفته بود که وقتی دیدم سرعتش را کم کرد می دانستم که می توانم از او جلو بزنم و برنده باشم اما این پیروزی حق من نبود. برای همین رفتم سمتش و خط پایان را نشانش دادم و او توانست اول بشود که البته لایق برنده شدن هم بود ...
 

 
comment نظرات ()
 
وعده دیدارمان ...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

وعده دیدارمان فردا جمعه از صبح در بازارچه خیریه سمر

http://samarcharity.com/news.html?M=NEWS&MC=SHOWNEWS&m_id=46&cntid=123

 

خاطره ای از جمعه ...

مدیر موسسه سرکار خانم آیرم تعریف می کرد که در هفته گذشته مدیر روابط عمومی موسسه برای گفت و گو با فردی مسوول قرار ملاقاتی می گذارد. در ضمن آن گفت و گو فرد مذکور سوال می نماید که موسسه سمر چگونه منابع مالیش را تامین می کند؟

نماینده سمر به او می گوید که ما نردبانمان را به روی دیوار خداوند تکیه داده ایم.

فرد مذکور ادامه می دهد که صد البته همه ما این گونه هستیم و دوباره سوال خود را مطرح می نماید.

نماینده سمر هم دوباره همان پاسخ را به این عزیز می دهد. 

این مطلب از نگاه نماینده سمر این گونه طرح می شود که چرا چنین پاسخی از نگاه آن فرد قابل قبول نبوده و به قولی راضیشان نکرده ؟!

مگر نه این است که این عبارات ورد زبان همه ماست.

پس چرا بیانش به عنوان یک باور، از نگاه غیر سمری ها، نوعی شعار است؟!


 
comment نظرات ()
 
ندارد که ندارد ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

عشق واقعی تاریخ انقضا ندارد ...


 
comment نظرات ()
 
تولد آقایم رضا، امام هشتم بر اهلش و دوست دارانش مبارک ...
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
به طاها به یاسین به معراج احمد ...
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
 

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

 یوسف عابدی 


 
comment نظرات ()
 
ساده و کوتاه ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
عشق معلولیت نمی شناسد ...
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 
تصویر زن جوانی که همسرش را بر روی پشتش بغل کرده است
باعث شده تا میلیون ها نفر در سایت اجتماعی فیس بوک
این تصویر را بپسندند و به اشتراک بگذارند.


 
comment نظرات ()
 
زیباست ...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 


نوشته ای بر سردر خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی ...


هر کس که در این سرا درآید

نانش دهید و از ایمانش مپرسید

هر آن  کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد 

البته بر خان بوالحسن به نان ارزد


 
comment نظرات ()
 
دنیاتونو مفت هم بدین نمی خوام ...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
شب قدر ...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

شب قدر، شب بیدار شدن است نه بیدار ماندن !

حال خوبی است این بیداری حتی به قدری هم که باشد، لذتبخش خواهد بود.

معشوق علی در خیالش و عشق بازی او با آن، سرچشمه پیوندی شد که از تولد تا وصلش، علی وار حفظ شد.

او از رحم مادر بیدار بود و این بیداری، شد میزانی برای قیاس، مسیری به راه و نه چاه و چراغی برای دیدن آن چه می شود شد نه آنی که رضایتش را داریم.

خیال ِ علی و نسلش به عشقی پیوند خورده که تجلیاتش را در اراده ای آنان می بینیم، سوال این جاست که با آن چه می کنیم ؟

کلیدار ... 


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی خانه ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
 

سلام به زهرا خانم عزیز و تمام دوستان و اهالی خانه مدیران جوان و عرض تشکر از پی گیری های شما بابت چرایی کم رنگ شدنم در ارائه مطالب این خانه...

مدتی است که افتخار همکاری با یکی از بهترین مجموعه های نمونه صنعتی کشور که تعهد راه اندازی سخت افزاری را متقبل شده نصیبم شده است. این پروژه که در اراک می باشد تقریبا تمامی وقتم را پر کرده است اما ارزش حضور و مشارکت در آن تا موفقیت نهایی من را وسوسه نمود علی رغم شرایط سخت محیط کار این پیشنهاد همکاری را قبول نمایم.

 

موفقیت این پروژه برای صنعت پالایشگاهی کشورمان به قدری مهم و حیاتی است که به لطف خدا و همت متخصصین ایرانی، تاثیراتش در سطح ملی خبرساز خواهد شد.

اما در خصوص خانه مدیران جوان باید عرض کنم که مطالب زیادی را برای مطالعه شما اهالی دوست داشتنی و مهربان این خانه مهیا نموده ام اما امکانات نرم افزای مناسبی در دست ندارم که بتوانم به صورت مستمر مطالبش را به روز نمایم اما به زودی این مشکل برطرف خواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
دکتر مرتضی شیخ
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

دکتر شیخ از مردم پول نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان )، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای 5 ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می شد.


محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ بود. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سرنوشابه های فلزی است !

با تعجب گفتم، پدربازیتان گرفته است ؟ 

چرا سرنوشابه ها را می شورید ؟

او گفت :

دخترم مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطلب نیاورند، این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ به نقل از یک سبزی فروش ...

ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را یادداشت می کرد اما خرید نمی کرد، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم :

مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟

وی گفت:

خیر، من دکتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آن ها را برای بیماران خودم تجویز کنم.

از دکتر خدیو جم نقل است که روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می کنید ؟ 

ایشان گفتند چون برای جبران ضعف بدن بیماران سوپ جوجه موثر است ولی مهم تر آن است که پاچه گوسفند در دسترس و ارزان است.

روزی در اواخر عمر که دکتر در بستر بیماری بود و همان جا هم بیمار می دید، یکی از فرزندان وی به ایشان پیشنهاد کرد حداقل ویزیت را 5 تومان کنید، دکتر در جواب گفتند که عزیزم، من یا دیوانه ام یا پیغمبر. اگر دیوانه ام که با دیوانه کاری نمی توانید بکنید و اگر پیغمبرم بی خود می کنید به پیغمبر خدا دستور می دهید.

روزی مردی از دکتر سوال می کند که چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده می کنید؟

دکتر در جواب می گوید که منزل مریض هایی که من به عیادتشان می روم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم.

این اوج عزت انسانی است که طوری زندگی کنی که حتی نام خودت را به فراموشی سپاری و به حدی در خدمت مردم باشی که پس از مرگ احسان و عظمت کارت آشکار گردد. دکتر شیخ بیش از آن که دکتر باشد معلمی بود که اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مکتبش آموزش داد ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
روز همه تاثیرگذاران عالم، روز معلم مبارک ...
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

می دانی چرا اسامی معلم های دوران ابتدایی یادت هست ؟

گاهی در طول زندگی به افرادی برمی خوریم که مسیر زندگی یمان را تغییر می دهند. آن ها هم چون آیینه هایی عمل می کنند که گویی حقیقت را  در بستر خود دارند. آنان با شفافیتی که زلالمان می نماید آن چه که ما باید ببینیم را نمایان می کنند. این امکان به واسطه روح بی آلایش آنان امکان پذیر است ... 

از قدرت تاثیرگذاری خودت بر زندگی اطرافیانت غافل نباش،

هم چنان که خیلی ها توانستند آیینه ای برایت باشند تو نیز آیینه دیگران شو .

شفاف باش و آرام ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
روز مادر به همه مادران دنیا از عالم تا خاتم مبارک ...
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

مادرم در جسمی زمینی و روحی بلند و آسمانی

عشق یعنی مِهر بی چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی ادعا


 
comment نظرات ()
 
دوام عشق راه دیگری ندارد ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

زنانه دل ببند،

مردانه بمان،

و

کودکانه ابراز کن...

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
جایت سبز بود ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
 

   

دوشنبه 14هم بود که راه افتاد تا جمعه 18 اسفندماه هم ادامه داشت.

http://samarcharity.com

بازارچه خیریه سمر رو عرض می کنم.

خیلی آمدند و خیلی ها هم نیامدند،

آن ها که آمدند انتخاب کردن که بیایند.

بعضی ها که نیامدند، کمکشان رسید،

و سعی کردند تو این فرصت کوتاه شریک شدن را چند باره تجربه کنند.

تو بودن شریک شدن،

الان هم هستن،

آخه بودنشون ثبت شد،

تو یه دفتر...،

یه دفتر مثه دفتر حضور و غیاب،

دفتری که، اسامیش را صدا خواهند کرد،

زمانش رو من نمی دونم.

...

غرفه هایی بود،

کالا می فروختند،

که بخری،

و ببری،

غرفه هایی که بهانه بود،

بهانه برای آمدن و دیدن و ...،

و نه رفع نیازی از جنس زمین،

بهانه ای برای حضور،

بهانه ای از جنس دل،

راستی عقل هم با من بود،

اوهم همراه بود،

و می گفت این کار، کار خوبیست،

می گفت که سهیم شوم،

کاش سهمم موثر بوده باشه،

...

ساعت های آخر بازارچه بود که اومد،

دیدمش ...

فقط 16 سالش بود،

شاد بود میون سمری ها،

می گفت، چهارتا مادر دارد،

حکمت این نوع بودن رو درک نکردم،

سرطان رو می دونم ولی بلدش نیستم،

...

می دونم که آخرش باید بریم،

اما ...

...

سوال دارم،

چرا از رفتنی که نزدیک است آن قدر دوریم،

چرا تیشه برمی داریم و می افتم به جون خودمان،

اندازه می گیریم،

و اندازه می گیریم و اندازه و ...

خوبی های کرده را،

بخشش های شده را،

...

راستی جایت سبز بود ...


 
comment نظرات ()
 
سمر ...
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
 

............................

با شما در رادیو سمر خواهم بود،

سه شنبه، پنج شنبه و جمعه

10 الی 22


 
comment نظرات ()
 
One The Edge
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
بمان برایم ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
 

هزار باره بهای اعتماد و بخشش را به نازل ترین شکل ممکن خواهیم گرفت ...  

اما من همانی خواهم بود که دوست دارم باشی ...


 
comment نظرات ()
 
عشق می گوید ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

چو نفس آرام می گیرد چه در قصری چه در غاری

 

چو خواب آید چه بر تختی چه بر پایان دیواری


 
comment نظرات ()
 
امام حسین ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

امام حسین خالق عشق است و وارث داستان کربلا

او اسطوره است و خاندانش راهیان حقیقی این وادی.

و من شاید، گاهی، فقط نامش را بر زبان دارم

حیف این بزرگوار ...


 
comment نظرات ()
 
تربیت ...
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

17 آبان ماه 91

خیابان 16 ( فرشی مقدم ) کارگر شمالی

پیاده روی مجاور پارک علم و فناوری دانشگاه تهران

اما روایت:

امروز صبح به دلیل عجله و قسمتی هم کهولت سن، کلید محل کارم را همراه نبرده بودم.

به همکارم که دانشجوی دکتراست زنگ زدم و موضوع را گفتم.

قرار گذاشتیم در مسیر دانشگاهش، کلید را از او بگیرم.

تا او برسد، در محلی که عکس بالا را گرفتم منتظرش ماندم.

... فردی از کنارم رد شد که ظاهری معمولی داشت.

اما کاری که انجام میداد، معمول امروز حال ما نبود.

او به محض این که به اولین زباله که در داخل چالهای جوار درختان کوچک پیاده رو بود رسید، خم شد و آن را برداشت و باز زباله بعدی و زباله بعدی...

گفتم شاید دارم اشتباه میکنم ...

مگر میشود ...

برای چه این کار میکند؟

دنبال چه می گردد؟

چه در ذهن دارد؟

دیگران او را ببینند چه ؟

و سوال و سوال و سوال ...

و او تا آن جا که چشم دنیویم اجازه دیدن می داد، خم می شد و زباله ای را که تو، من و دیگران ریخته بودیم را جمع می کرد و داخل نایلونی که همراهش بود می ریخت.

آن جا بود که دوباره متوجه شدم، آن آدم معمولی من بودم و او...

انسانی با نیت برای انسانیت.


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

گنجشکی باعجله وتمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند، چه می کنی؟

گفت دراین نزدیکی چشمه آبی هست ومن مرتب نوک خود را پر از آب می کنم وآن را روی آتش می ریزم ...

گفتند، حجم آتش درمقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است واین آب فایده ای ندارد.

گفت، شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد، زمانی که دوستت درآتش می سوخت توچه کردی؟

... پاسخ می دهم :

هرآن چه از من برمی آمد...

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
داستان من ...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

روایت اولین نماز دکتر Jeffrey Lang استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است...

   

وی که در خانوادهای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است. وی به هنگامی که دانشجو بود از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن را هدیه گرفت و ظرف سه سال همه آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد که در ادامه این نوشتار از زبان خودش ماجرا را پی خواهید گرفت.

   

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که :

راحت باش!
به خودت فشار نیار!
بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم، آیا نماز این قدر سخت است؟

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار میکردم. همین طور آیات قرآنی که باید میخواندم و هم چنین دعاها و اذکار واجب نماز را…

از آن جایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آن ها را به عربی حفظ می کردم و معنیاش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آن که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.

نزدیک نیمه شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…

در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه چگونگی وضو را باز کردم.

دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام میدهد!

وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند…

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام!

بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین " الله اکبر" گفتم.

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد!

چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم، اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن جا نیست.

وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم، پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم، الله اکبر.

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمیشد به آرامی سوره فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم !

پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم به طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

… احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوش حال بودم که تنها هستم.

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم، سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.

در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد…

جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم.

ولی نتوانستم این کار را بکنم!

نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم.

نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم…

به مانند بندهای که در برابر سرورش کوچک می شود…

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آن ها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند.

تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آن ها خواهم شد.

انگار صدای آن ها را می شنیدم که می گویند:

بیچاره جف!
عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته
اند!

شروع کردم به دعا، خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم.

روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم…

ذهنم را از همه افکار خالی کردم و گفتم سبحان ربی الأعلیالله اکبر

این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم.

ذهن خود را هم چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

الله اکبر

و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم.

در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله سبحان ربی الأعلی را خود به خود تکرار می کردم.

مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم ... الله اکبر

برای رکعت دوم ایستادم و به خودم گفتم، هنوز سه مرحله مانده...

برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم اما هر مرحله آسان تر از مرحله قبل به نظر می رسید تا این که در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.

در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم هم چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم…

خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این قدر با خودم جنگیدم.

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم:

حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم،
… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.

موجی من را در بر گرفت که هیچ گونه نمی توانم وصفش کنم جز این که آن حس به سرما شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون میتابد.

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز این که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

گو این که رحمت به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.

سپس بدون این که سببش را بدانم گریه کردم...

اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد، هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.

گر چه این گریه شایسته بود اما برای احساس گناه نبود…

… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش حالی…

مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است یا معنای شفا و آرامش نیز می تواند باشد ؟

مدتی همان گونه بر روی دو زانو و در حالی که به سوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم.

آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم.

آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.

اما مهم ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.

... و قبل از این که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

خدای من!
اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بمیران،
مرا از این زندگی راحت کن،
خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم،
اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم.

http://www.welcome-back.org/profile/jeffrey_lang.shtml

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
وقت دلتنگی ...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 

 

وقتی دلت تنگ می شه، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی ...


 
comment نظرات ()
 
تاثیری ژرف با حضوری به موقع ...
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم.

من در کلاس سوم بودم.

آن روز دعوتنامه فقیرانهای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم، من به این جشن تولد نمی روم.

او تازه به مدرسه ما آمده است.

اسمش سارا است.

نگین و معصومه هم نمی روند.

او تمام بچههای کلاس را دعوت کرده است.

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد.

بعد گفت، تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.

باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم.

اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.

بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه سارا برد و آن جا پیادهام کرد.

از پلههای قدیمی خانه بالا میرفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پلههایش نبود.

دست کم روی مبلهای کهنهشان ملافههای سفید انداخته بودند.

بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.

۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت.

روی تکتک آنها اسم بچههای کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچهها میآیند، اوضاع خیلی بد نیست.

از سارا پرسیدم، مادرت کجاست؟ به کف اتاق نگریست و گفت، بیمار است.

پدرت کجاست؟

رفته.

جز صدای سرفههای خشکی که از اتاق بغلی میآمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمیشکست.

ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم، هیچ کس به مهمانی سارا نمی آید.

من چه طور میتوانستم از آنجا بیرون بروم؟

اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هقهق گریهای را شنیدم.

سرم را بلند کردم و دیدم سارا دارد گریه می کند.

دل کودکانهام از حس همدردی نسبت به سارا و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم، کی به آنها احتیاج دارد؟

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم.

کبریت پیدا نکردیم.

برای آنکه مادر سارا را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.

سارا در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از سارا تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.

من با خوشحالی گفتم، مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم.

سارا بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزهها را با هم تقسیم کردیم.

سارا آئینهای که خریدی، خیلی دوست داشت.

نمی دانم چه طور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست دادهاند!

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت.

با چشمانی پر از اشک گفت، من به تو افتخار می کنم.

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد.

من بر جشن تولد نه سالگی سارا تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

یقینا شما هم میتوانید تاثیر گذار باشید،

لطفا این فرصت را به خود و دیگران بدهید.


 
comment نظرات ()
 
مجتبی کاشانی ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

در عمل باید عشق ورزیدن


 
comment نظرات ()
 
پدر ...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

ولادت ولایت به اهل عبادت، مبارک


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
به بهانه روز پدر ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

هر رفتنی، رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

مدتیست که از طریق ارتباط با جوانانی که سفره دلشون وسعت بیشتری برای فعالیت های دلی داره، تونستم به خودم نزدیک تر بشم. وقتی انرژی های بچه ها رو که از ضرب دلی هایی که خداوند عمیقا اون ها رو دوست داره جذب می کنم نگاه متفاوت تری رو تجربه می کنم. خیلی ارزشمندِ که جوان پذیر باشی. ارتباطات با جوانان و همکاری با اون ها شور و شوق خاصی را بهت منتقل می کنه و یه جورایی خودت را به یادت می آره.

به خاطر همین حسی که دارم از :

مریم، شقایق، عاطفه، آزیتا، عسل، شیده، شیدرخ، سارا، پیمان، لیلا، سیدمحسن، ابوذر، لیلی، فاطمه، بنفشه، حامد، علی، محمد، مهرجان، اکرم، میلاد، شادی و مهدیه سپاسگزارم و برای تمام جوانان های این مرز و بوم آرزوی آرامش می کنم و امیدوارم در کنار پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر و فرزندانشون زندگی خوبی داشته باشند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تصویر زیبایی از دوست ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

 سروش صحت

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.

برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است.

انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آن که می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آن که می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم:

امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم، امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم، پاشو بیا این جا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم، حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از این که هستند خوش حال و خوشبخت باشیم.

 خدا را سپاس که هستی

  مهسا


 
comment نظرات ()
 
حاقظ ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم ِ عشق در دفتر نباشد

علم عشق، خواندنی و آموختنی نیست بلکه آمدنی است :

 

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی


 
comment نظرات ()
 
انرژی ها ...
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
 

تمام اتفاق هایی که دور و برمان صورت می گیرد، نتیجه انرژی هاست.

دوست مون انرژی!

شغل مون انرژی!

همسرمون انرژی!

اتفاقات، دونه دونه، انرژی هستند!

دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون " دوبروی"!

لوئیس دوبروی فیزیکدان جوان فرانسوی در پایان نامه دکترای خود اشاره کرد که درست همان گونه که امواج نور در شرایط خاصی هم چون ذرات عمل می‌کنند، ذرات نیز می توانند رفتار موجی از خود نشان دهند. او به ویژه اظهار داشت که الکترون ها، که سابق بر این به صورت کرات باردار سخت و غیر قابل نفوذ فرض می شدند، در واقع می توانند مانند نور یا موج آب، هم چون امواج گسترده‌ای که از پراش یا تداخل حاصل می شوند رفتار کنند.

قانون دوبروی به زبان ساده می گوید:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.

خودکار، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.

این انرژی ها چه هستند و چه کار می کنند؟

این بحث مفصلی است و تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط می شود، برایتان توضیح میدهم.

هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.

1) انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص می رود. خیلی وقت ها می شود که به کسی زنگ می زنیم و او می گوید:

- چه خوب شد زنگ زدی!

- داشتم بهت زنگ می زدم!

- داشتم بهت فکر می کردم!

- حلال زاده!

- دل به دل راه داره و ...!

و نکته فوق العاده جالبش این جاست که ما به محض این که به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر می کنیم انرژی هایمان بلافاصله به سمت او حرکت می کند و بلافاصله به او می رسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که ما ایران باشم و طرف مقابل آن سر دنیا. در فیزیک به این حالت می گویند " جهش کوانتومی". یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند. پس به محض این که ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

2) انرژی من و شما مثبت و منفی می شود ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمان خوب باشد، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهرورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خوانیم انرژی ما مثبت است.

اگر حالمان بد باشد،
اگه داریم غر می زنیم،
اگر داریم بد و بی راه می گوییم،
اگر عصبانی هستیم،
اگر استرس داریم،
اگر نگران هستیم،
اگر اضطراب داریم انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما می تواند انرژی اجسام را هم مثبت و منفی بکند.

یکی از بحث های مهم موفقیت هم این است که:

تا جایی که می توانی از آدم های منفی حذر کن و تا جایی که می توانی بچسب به آدم های مثبت، چرا؟

چون انرژی آن ها رویمان اثر می گذارد. بنابر این آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟

بهش می چسبی!

آدم منفی هم دیدی، در رو! چون افسرده دل، افسرده کند انجمنی را.

یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه می ری، غر میزنی.

قدیم ترها وقتی عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و برآن ها بودند. این مریدها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟

به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.

چشم ها و دست ها.

فردی تعریف می کرد :

من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم خارج از کشور و به خواهرم گفتم که من که می رم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم گفتم تو گلدون رو آب ندادی و اون می گفت به خدا آب دادم!

بعد از خواهرش پرسیدم: خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟

خواهرش گفت: " دقیقا یه هم چین حالتی داشتم."

گفتم: " شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

 

همه می دانیم که هلند بزرگ ترین صادر کننده گل جهان است. دانشمندان هلندی آزمایشی را انجام دادند و در آن آزمایش بچه های مهد کودکی را بردند در مزارع گل و گفتند شما در بین مسیرهایی که بین ردیف های گل وجود دارد بازی کنید و راه برید و بدوید و مواظب باشید که به گل ها صدمه نزنید.

بعد از طی مدتی متوجه شدند گل هایی که در مسیر بازی بچه ها بودند از شادابی و  نشاط بیشتری برخوردارند و زودتر هم رشد می کنند. نتیجه تحقیقات را به دولت هلند اعلام کردند.

هلند بخشنامه ای رو تنظیم و به مهد کودک ها اعلام نمود که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد را تعطیل نموده و بچه ها را برای بازی به مراکز پرورش گل ببرند .

و اما انرژی دست ها

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی را اول دست ها دارند و بعد چشم ها. تا به حال کسانی را که با دست هایشان انرژی درمانی می کنند دیده اید؟

در آمریکا تعدادی نوزاد را انتخاب نموده و به مادرانشان گفتند که روزانه حداقل 20 دقیقه آنان را نوازش کنند. نوزادانی که نوازش می شدند، نفخ شکمشان، بی تابی هایشان، چیزهایی که بچه های کوچک را در این سن اذیت میکند و باعث گریه شان می شود، به شدت کمتر از سایر بچه ها شد!

در آمریکا تحقیق جالبی در خصوص بچه های نارس صورت گرفت. در آن تحقیق از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنارمحفظه شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه هایشان رو نوازش کنند.

نتیجه تحقیق نشان داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشان نوازش میشدند فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!

چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشان دریافت می کردند و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز آن ها به مقدار قابل توجه ای تاثیر مثبت دارد.

پس لطفا فرزندان و عزیزانتان رو نوازش کنید!


 
comment نظرات ()
 
سلام به سال 90 و همه همراهانش
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
 

پیری شما را از عشق دور نمی کند،

ولی عشق، پیری را از شما دور می کند.


 
comment نظرات ()
 
بهار را دریاب ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
 

باز باران بارید،

خیس شد خاطره ها،

مرحبا بر دل ابری هوا،

هر کجا هستی، باش

آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

غلامحسین برادران


 
comment نظرات ()
 
خیریه سمر ...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

http://www.samarcharity.com/index.htm


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن چه نشانه هایی دارد ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌کند یک چیز کم دارند. نقطه عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری کاسته شده و دختر و پسر خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در این چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین یکی از عامل‌های مهم و تعیین‌کننده در این تصمیم است. پس می‌توان به این نتیجه رسید که تقریبا اکثر ازدواج‌های امروزی با عشق آغاز می‌شوند. اما آن چه می‌خواهیم بررسی کنیم سرنوشت این عشق است که به کجا کشیده خواهد شد و چه بلایی سر آن می‌آید و در میان زندگی زناشویی بعد از ازدواج چه نشانه‌هایی از آن باقی می‌ماند.

برای آن که بتوانیم به کسی محبت کنیم اول از همه باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت کردن بدانیم، این کار را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا کسی که می‌خواهیم به عنوان همسر انتخاب کنیم با روحیات ما همخوانی دارد یا خیر.
برای یافتن این دیدگاه باید این سوال را از خود و طرف مقابلتان بپرسید که به نظر شما اگر کسی شما را دوست داشته باشد چگونه باید آن را ابراز کند و به تعبیری دیگر مظاهر محبت و عشق چیست؟

در جواب این سوال دیدگاه همه راجع به محبت معلوم می‌شود. بعضی‌ها محبت را بیشتر در مادیات می‌بینند مثلا از گرفتن یک کادو گران قیمت می‌فهمند که کسی دوستشان دارد. بعضی‌ها گفتار عاشقانه را دوست دارند و می‌خواهند کسی که دوستشان دارد دائما به آن ها ابراز علاقه کلامی کند و بسیاری از نمودهای دیگر محبت و عشق ورزیدن که بر اساس سلیقه و شخصیت‌های متفاوت، متغیرند. پیدا کردن این ترجیحات در خود و طرف مقابل به ما این امکان را می‌دهد که محبت خود را آن طور که می‌خواهیم به همسرمان ابراز کنیم و نتیجه مطلوبی بگیریم.

وقتی کسی را دوست دارید، تنها با گفتن دوستت دارم نمی‌توان به کسی ثابت کرد که دوستش داریم. عشق و محبت احساسی است که نسبت به کسی در ما به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها می‌کنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم. وقتی کسی را دوست دارید:

1- به او دروغ نمی‌گویید.

2- غرورش را نمی‌شکنید.

3- به خانواده‌اش و کسانی که دوست دارد احترام می‌گذارید.

همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود پس به خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر همسرتان به آن ها احترام بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.

۴- او را به باد نقدهای بی رحمانه نخواهید گرفت.
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست که هر کسی ایراداتی دارد اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. چنان چه تمایل به حفظ کانون خانواده دارید به همسرتان احساس ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

۵- با او لج‌بازی نمی‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابرش موضع‌گیری نمی‌کنید و در برابر خواسته‌ها و رفتار او لج نمی‌کنید.

۶- وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب می‌شوید به راحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی می‌کنید.

اشتباه کردن در زندگی اجتناب ناپذیر است و یکی از راه‌های برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در برابر معشوق جایی ندارد.

۷- او را در کارها و تصمیماتتان دخیل می‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوش حال می‌کند پس همیشه با او مشورت می‌کنید و تصمیماتتان را به تنهایی نمی‌گیرید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند.

۸- اگر مخالفتی با او دارید با آرامش قانعش می‌کنید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفتتان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه می‌توانید قانعش کنید.

۹- به او در کارهایش کمک می‌کنید. زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه چیز همکاری می‌کنند. پس به راحتی می‌توان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.

۱۰- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است کمکش می‌کنید. اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌کنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌که بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر کنید. گاهی آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌کند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با آرامش بی موقع خود، او را عصبانی‌تر نکنید چرا که او فکر می‌کند آن قدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت است عین خیالتان نیست.

۱۱- می‌توانید به راحتی اشتباهات او را ببخشید و فـرامـوش کـنـیـد. درسـت است که بعضی اشتباهات بخشودنی نیست اما تعداد آن ها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش می‌آید که می‌توان با محبت از آن ها گذشت و با صحبت‌های منطقی از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.

۱۲- از این‌که در کنارش هستید خوشحالید و نمی‌خواهید از کنارش فرار کنید. بعضی از زن و شوهر‌ها دائما می‌خواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا با دیگران وقت بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان به تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از این‌که در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت می‌برید و می‌شود این خوش حالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.

۱۳- با لذت گذشت خواهید کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرتان می‌خواهید. این گذشت به معنی نادیده گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

۱۴- در جمله‌هایتان کمتر از من استفاده می‌کنید و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گویید.

بسیاری کارهای دیگر که وقتی کسی را دوست داریم انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم در این دسته جای دارند که می‌توان با دقت در انـتـظـارات خـودمـان در بـرابر کسی که ادعا می‌کند دوستمان دارد آن ها را بیابیم. در واقع کارهایی که خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد

منبع، گروه متخصصین خراسان جنوبی:http://birjandexperts.blogsky.com/1389/12/10/post-369/ 


 
comment نظرات ()
 
حس زیبا دیدن همان عشق است ...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

فردی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که او دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او ‌پرسند، فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
او با قاطعیت به آن ها جواب می‌دهد، نه! اصلاً!

همسر اولم وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظر می‌رسید. اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
انسان ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آن ها را زیبا هم خواهید یافت.


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهل خانه ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

بنیاد همدلان کودک مفتخر است تا میزبان قدوم پر مهر شما در بازارچه خیریه نوروزی و جشنواره غذا، پوشاک و صنایع دستی که به نفع کودکان بی بضاعت برگزارخواهد شد، باشد.

 www.hamdelan.org
 
روزجمعه 13-12-89
10 صبح 

زعفرانیه – خیابان آصف – ابتدای خیابان بهزادی- خیابان میرزایی- پلاک 18- "آسایشگاه خیریه عمل"


 
comment نظرات ()
 
لینکی از جنس دل ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

همدلان کودک

http://www.hamdelan.org/


 
comment نظرات ()
 
مباحثه میان عقل و دل ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

دل گوید : عشق آورده ام

عقل گوید : عشق! عشق چیست؟

دل : مفهوم بودن است!

عقل : بودن، بودن برای چه؟ به کجا؟

دل : به آن بالا !

عقل : تا آسمان ها ؟

دل : خیلی بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق !

عقل : چه خوب ! من هم می توانم بیایم ؟

دل : تو نه ! ولی اگر خود را فراموشی کنی، با بال های (ع ) و (ش) و (ق)، آری !

عقل : چگونه ؟

دل : ع عبیر است، نسیم دلنواز روح.

ع عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است.

ع عالم معناست، عینیت است، عهد است، عدم است، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن !

عقل : این همه معنا دارد ؟!

دل : هر کدامشان دنیایی اند، مرحله ایی اند، بوی عطر و عبیر را می شنوی، علاقه مند می شوی، بعد باید دل بِکنی، اگر عالم معنا را می خواهی، باید نیست شوی، فنا شوی و بعد عندالله

عقل : خب، ش چیست ؟

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
لیو که نبودیم، ژو هم نشدیم ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، مدتی زیادی رسانه‌ای شده بود و توجه زیادی به خود جلب کرده بود.
بیش از پنجاه سال پیش، لیو که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام ژو شد.
در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند.
در اول زندگی مشترک آن ها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند. در دومین سال زندگی مشترک، لیو، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
چندی پیش لیو در ۷۲ سالگی فوت کرد. ژو روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که پلکان عشق و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

شهرام طاهری


 
comment نظرات ()
 
7300 عکس ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

منبع: کتاب همدلی ها نوشته  محمد رضا شرعی

امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم. من خانواده خیلی فقیری دارم و امیدوارم یک روز بتوانم تغییر عمده ای ایجاد کنم. پدرم یک عکاس دوره گرد است که عموماً روزها در اطراف میدان آزادی از مردم عکس یادگاری می‌اندازد و درآمد ناچیزش را هر شب کف دست مادرم می‌گذارد و اوست که هنرمندانه با خیاطی کردن کاستی‌های بی‌نهایت آن را پوشش می‌دهد. من تنها فرزند این خانواده سه نفری هستم و تنها ثمره عشق آنها. سالهاست که به فقر عادت کرده‌ام و دیگر چشم‌پوشی کردن برایم عادت شده است. وقتی کم سن و سال‌تر بودم به داشته های هم‌سن وسال‌های خودم حسرت می‌خوردم و همیشه در خلوت ذهنم یک سوال بی جواب داشتم: چرا پدرم این قدر بی‌مسوولیت بود که حتی سراغ یک کار خوب نرفت؟

هر سال وقتی در ابتدای سال تحصیلی خود را به معلم معرفی می‌کردم، می‌ماندم که شغل پدرم را چگونه بیان کنم. شاید یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من همان لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه‌ای بود که باید درباره شغل پدرم فکر می‌کردم و یا حرف می‌زدم. تنها سنگ صبور من مادرم بود که به قول معروف از گلوی خودش می‌زد و در دهان من می‌گذاشت. آن دو عاشق هم بودند و زندگی خود را در عین سادگی می‌گذراندند. نمی‌دانم به سخت‌بودن این زندگی ساده برای من که در این عصر تکنولوژی اولین گام ها را بر می‌داشتم فکر می کردند یا نه؟ هر سال شب تولد من شب شادی خانواده کوچکمان بود؛ مادرم به هر سختی بود با پس اندازش یک شام نسبتاً مفصل شاید شبیه آن چه که همه دوستانم هر شب می‌خورند، تهیه می‌کرد و سعی داشت با دادن هدیه‌ای آن شب را برایم خاطره‌انگیز کند و همیشه موقع هدیه دادن می‌‌گفت:

این هم هدیه من و بابات! مبارکت باشد! می‌دانستم که عملاً پدرم هیچ نقشی در تهیه آن نداشته است؛ تنها بخشی که زحمتش به عهده پدر بود و خوب هم از پس آن برمی‌آمد عکس یادگاری بود.

هیجده سال به این روال گذشته بود و می‌دانستم امسال هم اگر کمتر از پارسال نباشد بهتر نیست؛ به خصوص که خرج آماده شدن من برای امتحان کنکور خیلی سنگین شده بود. امسال هم مثل سال‌های گذشته وقتی پدرم به خانه برگشت یک جعبه شیرینی به همراه داشت. می‌دانستم که صبح قبل از رفتن، مادرم توصیه آن را کرده بود. از پشت پنجره به حیاط کوچک نگاه می‌کردم که پدرم وارد شد؛ مثل همیشه خیلی کم‌حرف، ولی خنده‌رو. هیچ چیز نمی‌توانست شادی چهره‌اش را درهم بریزد، مگر خبر مرگ عزیزی. همیشه او را با چهره شاد دیده بودم اما چهره شادش برایم هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که ذهنم را به خود معطوف کرده بود یک زندگی راحت بود. از سال ها پیش با خودم عهد کرده بودم که یک روز حرف‌هایم را به او بزنم که چرا این زندگی را دوست دارد؟ خانه‌ای کلنگی که سهم‌الارث مادرم بود و هزار چیز نداشته دیگر که جایشان را در خانه خالی می‌دیدم و تمام این کسری‌ها به این خاطر بود که او تن به کار نداده بود.

آن شب مثل همه شب‌ها زود شام خوردیم؛ ولی برخلاف همیشه مفصل‌تر و برای من دلچسب‌تر و بعد از شام هم مراسم ساده تولد با یک کیک کوچک و نهایتاً مادرم که بهترین لباسش را به تن کرده بود و با لوازم آرایش ارزان قیمتش که امروزه در کیف تمام دختربچه‌های دبیرستانی پیدا می‌شد، ته آرایشی کرده بود و همین ته آرایش صورت مهربانش را دوچندان زیبا و دوست‌داشتنی کرده بود؛ کنارم آمد، مرا مادرانه در آغوش کشید، گونه‌ام را بوسید و جعبه ای کوچک را در دستم نهاد؛ بازش کردم. یک زنجیر نازک نقره بود با پلاک الله که خیلی خوش
حالم کرد. اولین باری بود که چنین چیزی هدیه می‌گرفتم. خودش آن را به گردنم آویخت و مثل همیشه تکرار کرد: این از طرف من و پدرت بود. برخلاف تمام سال‌ها که پدر بعد از بیان این جمله مرا می‌بوسید و تبریک می‌‌گفت، در اتاق نبود. هر دو تعجب کرده بودیم. پرسیدم: بابا کجا رفت؟ و مادرم متعجب‌تر از من پاسخ داد: نمی‌دانم. لحظاتی نگذشته بود که پدر با یک صندوقچه چوبی نه چندان بزرگ وارد شد. برق شادی در نگاهش موج می‌زد؛ جلو آمد، مرا درآغوش کشید، به گرمی به تنش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: مرد شدی! اولین باری بود که این حرف را از دهانش می‌شنیدم. احساساتی شده بودم. حس عجیبی بر سینه‌ام چنگ می‌انداخت.

وقتی از آغوشش بیرون آمدم صندوقچه را به سمت من گرفت و گفت: این تمام گنج من و هدیه توست! ماحصل سال‌ها زندگی من است. با هیجان زیاد آن را گرفتم. مادرم همچنان متعجب ما را نگاه می‌کرد. همه نشستیم و من صندوقچه را به آرامی باز کردم؛ از آن چه می‌دیدم مات و متحیر ماندم؛ اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید. یک صندوقچه پر از عکس همه از خودم در حالت‌های مختلف خیلی خیلی زیاد. پدر آخرین جرعه‌های چایش را سر کشید و گفت: توی این صندوقچه 7300 عکس از تو نگهداشتم؛ از وقتی که به دنیا آمدی هر روز یک عکس از تو گرفتم، خودم ظاهرشون کردم و پشت هر کدام تاریخ آن روز بخصوص ثبت شده. می‌دانی چرا؟ دلم نمی‌خواست لحظه‌های قشنگ بزرگ شدندت را فراموش کنم. شاید به نظر شما خیلی شبیه به هم و تکراری باشند؛ اما این اشتباه بزرگی است؛ چون تمام آنها با هم فرق دارند. تنها شباهت آن ها به هم در این است که تو در تمام عکس‌ها می‌خندی و این به خاطر این است که من عاشق خنده‌های تو هستم. سعی کردم آن ها را طوری بگیرم که احساس نکنی و به‌همین خاطر طبیعی‌ترین حالت را در عکس‌ها داری.

تو امروز وارد نوزده سالگی می‌شوی، بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهی، برای آینده‌ات تصمیماتی داری و برای رسیدن به آن تلاش می کنی؛ ولی یک چیز را فراموش نکن؛ در هر شغلی که هستی و به هر پست و مقامی که رسیدی سعی کن مردم را شاد کنی! شادی آن ها را حفظ کنی و خود را شاد نشان بدهی. اصلاً می‌دانی چرا من عکاسی می‌کنم؟ چون عاشق ثبت لحظات شادی مردم هستم. سال‌ها عکس انداخته‌ام و نگاتیو همه را حفظ کرده‌ام و هنوز هم همه را بیاد می‌آورم: آن لحظه به خصوص را که عکس گرفته‌ام بیاد می‌آورم؛ دخترها و پسرهایی که تازه نامزد کرده بودند؛ عروس و دامادهایی که در شب عروسی‌شان عکس یادگاری انداخته‌اند؛ پدر و مادرهایی که در اولین روز تولد اولین فرزندشان شادی می‌کردند؛ پیرمرد و پیرزن‌هایی که با دیدن شادی جوان‌ها به زندگی امید دوباره پیدا می‌کردند؛ مادری که پسر سربازش را در آغوش می‌فشرد ... همه و همه را به یاد دارم. عشق و شادی در تمام آنها موج می‌زند از تو می‌خواهم که دنبال شادی مردم باشی.

امشب هم گذشت. خواب از چشمانم فراری شده است. حرف‌های پدرم هنوز توگوشم زنگ می‌زند و هنوز هم به عکس‌های‌ خودم خیره‌ام. او راست می‌‌گفت. اصلاً شبیه هم نیستند؛ حداقل یک روز با هم فرق دارند. از خودم بدم می‌آید؛ از این که نسبت به او چه افکار بدی داشتم. او مرد بزرگی بود که خودش را به دنیا نفروخته بود. دنبال عشقش رفته بود، به آن رسیده بود و آن را حفظ کرده بود. آرمان‌گرایی بود که به حقیقت آرمانش رسیده بود و همین وجه تمایز او با بقیه بود. چیزی که از او یک مرد قابل احترام و افتخار ساخته بود. کاش می شد فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. شاید به اندازه تمام این سال‌ها که از او دور بوده‌ام. امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
دکتر خسرو فرشیدورد ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران 

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

دکتر خسرو فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دیدگاه های ویژه در عرصه دستور زبان بود. مقالات و کتاب های فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.

فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آن جا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد. روحش شاد ...


 
comment نظرات ()
 
عاشقی جرم قشنگی ست ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همین باغ بلور

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزل
های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به نفس
های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن
های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه این
قدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه، تویی
عشق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی


 
comment نظرات ()
 
می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچک تر بود.
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزو خوب
ها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ های تفریح آن قدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست.
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

زهرا مودب


 
comment نظرات ()
 
یک واحد عاشق شناسی ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

زمان : چهارشنبه پانزدهم دی ماه هشتادو نه  ساعت هشت صبح

مکان : ایستگاه متروی دروازه شمیران

طبق معمول هر روز در قطار مشغول خواندن روزنامه بودم و باز هم طبق روزهای قبل تعدادی مسافر پیاده و تعدادی سوار شدند.همه چیز مانند روزهای قبل تکراری بود و بعضاً کسل کننده. تو افکار خودم بودم که خانومی را دیدم مانتویی اما محجبه؛ روشندل بود و دستش در دستان مردی بود که از قضا او هم روشندل بود! و دستان او نیز در دستان جوانی دیگر بود که راهنماییشان می کرد. به نظر زن و شوهر می آمدند.

فارغ از تمام اطرافیان خود گرم صحبت بودند؛ با صدای بلند از دانشگاه تعریف می کردند و از هم کلاسی هایشان. خانوم از کاری می گفت که برای آقا پیدا کرده بود:

دانشگاه آزاد زنجان عضو هیات علمی میگره، توهم که این ترم دکترات رو میگیری :

شوهر از خانم درباره پیگیری کار پیرزن در اداره اش پرسید:

راستی سفارش خانم رحمانی رو به رییستون بکن، پیرزن خوبیه. به این وام خیلی نیاز داره.
شوخی ها و گفت و گوهای این زن و شوهر توجه یک واگن قطار رو به خود جلب کرده بود... گذر زمان را متوجه نشدم
ایستگاه فردوسی ساعت 20 : 8 و من باز هم طبق معمول با تاخیر به اداره می رسیدم.

خیلی خوش شانس بودم که مقصد آن ها هم فردوسی بود. داوطلبانه پریدم جلو و دست پسر جوان را گرفتم و دست او هم در دستان همسرش.
تشکر کرد؛ خیلی ساده اما دلنشین! زن و شوهر در سکوت پشت سر من گام بر می داشتند. احساس حقارت می کردم. یا من خیلی ناشکر هستم یا آن ها خیلی سپاسگزار. بهتر است این گونه بگویم من لاف عاشقی می زنم و آن ها...

سر صحبت را باز کردم :

ببخشید من یک وبلاگ نویسم. اجازه می دهی از شما یک مصاحبه بگیرم و توی وبلاگم درج کنم؟

لبخندی زد و نگاهی به پشت سرش کرد. در کمال تعجب خانم هم بهش لبخند زد. صورتش را برگرداند و گفت:

نیازی به مصاحبه نیست. فقط از قول ما در وبلاگت بنویس:

آن کسی را که شما شب و روز می خوانیدش، در مقابلش خم و راست می شوید، ادعای عاشق بودنش را دارید.... ما حسش کردیم.

شما چشم دارید و نمی بینیدش اما ما او را می بینیم. ما خدا را در کنارمان حس می کنیم. دست او را می بینیم که مراقبمان است.

چشم داشته باشی و خدا را نبینی چه فایده؟

ما این نابینایی را با هیچ بینشی عوض نمی کنیم. ما کسی را می بینیم که می پرستیمش.
مو به تنم سیخ شد. سرمای خاصی بدنم را فرا گرفت. دستانم بی حس شد. دستانش را رها کردم.
هر سه ایستادیم. صدایش را می شنیدم..

آقا... کجا رفتی؟

خوبی؟

اما توان پاسخ نداشتم. می دیدمشان اما حس گام بر داشتن نداشتم. زوج جوان به هم نگاهی کردند و خندیدند.

مرد عصای سفیدش را باز کرد و دست در دست هم آرام رفتند.

هرچه از من دورتر می شدند گویا من را به خودم نزدیک تر می کردند...

خدایا اگر من عاشقم پس این ها...
اما امروز دیگر یک روز، طبق معمول روزهای قبل نبود.امروز برایم یک کلاس درس بود.
امروز در دانشگاه معرفت واحد عاشق شناسی را پاس کردم.


 
comment نظرات ()
 
گذشت ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

دیروز تو گذشت،

دیشب تو گذشت، 

امروز تو گذشت،

آیا در میان این همه گذشت تو هم می گذری؟


 
comment نظرات ()
 
نقش فرزندان در تربیت والدین ...
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی فرزندم دست بلند کنم...
از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...
بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...
با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش
بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته
برگشتم دیدم با صورتی که هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده
می گوید مال شماست.
دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده،

کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...
آن وقت من باید چه کار می کردم؟....
توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...
حالا فرزندم خوابیده و من دارم فکر می کنم آن هایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟
دارم فکر می کنم ما آدم ها را با کدام بهتر می شود ادب کرد؟

با عقوبت؟ کاری که من با فرزندم کردم
یا با محبت؟ کاری که فرزندم با من کرد


 
comment نظرات ()
 
کلید ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

مشکلات در طول مسیر زندگی، پیوسته انسان امروز را پریشان و هراسناک کرده است و بی شک این مشکلات حل نمی گردد، مگر با اندیشه هایی پویا!

و اندیشه های پویا حضور نمی یابند، مگر با دست آویختن آموزش های موثر و مثبت!

قصد دارم صحبت از مادر نمایم و در ادامه داستانی را در باره این زیباترین، لطیف ترین، فداکارترین و وفادارترین عزیز ِ خداوند بگویم.

من مادر را یک " عشق بی بهانه " یک " شوق شعفناک شیرین " نام نهاده ام.

اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار " مادر " در پیشگاه حضرت دوست:

از ابوسعید ابوالخیر سوال کردند، این حٌسن شهرت را از کجا آوردی؟

وی گفت :

شبی مادر از من آب خواست، دقایق طول کشید با آب آوردم، وقتی به کنارش رفتم، خواب، مادر را دَر رٌبود!

دلم نیامد که بیدارش کنم، به کنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه آب را در دستان من دید، پی به ماجرا برد و گفت :

فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.

بدین سان " ابوسعید ابوالخیر " مَردِ خِرَد و آگاهی و عرفان، شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر می داند.

و در این جاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادر و تقرّب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.

گوش جان می سپاریم به واژگانی که از میان لبان معطر و پاکیزه مادر به عنوان دعا برای فرزند خود سرریز می گردد:

وقتی کوچک بودی

تو را با رواندازهایی می پوشاندم

و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم

ولی حالا که برومند شده ای

و دور از دسترس

دست هایم را به هم گره می کنم

و تو را با دعا می پوشانم


 
comment نظرات ()
 
روح پدرم شاد ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ


 
comment نظرات ()
 
هنوز ایمانم نسوخته ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است.
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

نه او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:

مغازه ام سوخت !

اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد!


 
comment نظرات ()
 
قدر دانی ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه به قول خودمان امروزی زندگی می کنیم موثر خواهد بود.

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد.

در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رییس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رییس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهش های پس از لیسانس تماما بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رییس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رییس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رییس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم به عنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
رییس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رییس پرسید: آیا قبلا هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. به علاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
رییس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دست های مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای به دست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوش حالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دست های او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دست هایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دست های مادرش را به آرامی تمیز کرد. همان طور که آن کار را انجام می داد اشک هایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و این که کبودی های بسیار زیادی در پوست دست هایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دست هایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دست های مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دست های مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رییس شرکت رفت.
رییس متوجه اشک های توی چشم های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد: دست های مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رییس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
جوان گفت:
اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رییس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را به عنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
بعدها، این جوان خیلی سخت کار کرد و احترام زیردستانش را به دست آورد...


 
comment نظرات ()
 
یک قدم با تو ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر میهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من


 
comment نظرات ()
 
مثلث جاودانه مسلمانان ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

تا وقتى مسلمانان مثلث جاودانه ‏اى چون:

قرآن که تلاوت شود و پیام‏هایش پیروى گردند،

کعبه ‏اى که قصد شود و ایجاد همدلى و وحدت کند

و

حسینى که یاد شود و از او الهام گرفته شود دارند،

هیچ کس قدرت نفوذ و تسلط کامل بر آن ها را نخواهد داشت.

ونستان


 
comment نظرات ()
 
گاندی می گوید ...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

گاندی در باره نهضت عاشورا می گوید

من زندگی امام حسین علیه السلام آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی ازسرمشق امام حسین علیه السلام پیروی کند.
 


 
comment نظرات ()
 
هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله
هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.  زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!
عبدالجبار با خود گفت، بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت، عزیزان من غم مخورید که برایتان مرغکى آورده
ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.
عبدالجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.
گفتند، سیده
اى است زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حَجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبدالجبار با خود گفت، اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آن
ها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت، اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده
اى تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبدالجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که :

اى عبدالجبار، هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
شاد باشین ...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:

  • شغلمان را تغییر دهیم

  • مهاجرت کنیم

  • با افراد تازه ای آشنا شویم

  • ازدواج کنیم
     

فکر می کنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:

  • ترفیع بگیریم

  • اقامت بگیریم

  • با افراد بیشتری آشنا شویم

  • بچه دار شویم
     

و خسته می شویم وقتی:

  • می بینیم رییسمان نمی فهمد

  • زبان مشترک نداریم

  • همدیگر را نمی فهمیم

  • می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر کنیم ...

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

  • رییسمان تغییر کند، شغلمان را تغییر دهیم

  • به جای دیگری سفر کنیم

  • به دنبال دوستان تازه ای بگردیم

  • همسرمان رفتارش را عوض کند

  • یک ماشین شیک تر داشته باشیم

  • بچه هایمان ازدواج کنند

  • به مرخصی برویم

  • و در نهایت بازنشسته شویم....

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
به خیالمان می رسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند:

  • مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم

  • کاری که باید تمام کنیم

  • زمانی که باید برای کاری صرف کنیم

  • بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم

  • و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آن که همه این ها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آن ها را موانع می‌شناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است. بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:

  • در انتظار فارغ التحصیلی

  • بازگشت به دانشگاه

  • کاهش وزن

  • افزایش وزن

  • شروع به کار

  • مهاجرت

  • دوستان تازه

  • ازدواج

  • شروع تعطیلات

  • صبح جمعه

  • در انتظار دریافت وام جدید

  • خرید یک ماشین نو

  • باز پرداخت قسط ها

  • بهار و تابستان و پاییز و زمستان

  • اول برج

  • پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون

  • مردن

  • تولد مجدد

  • و...
     

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

اکنون فکر کنید و سعی کنید به سوالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید..
2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.

نمی توانید پاسخ دهید؟
نسبتاً مشکل است؟
این طور نیست؟
 

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد.

روزهای تشویق به پایان می رسد!
نشان
های افتخار خاک می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!

اکنون به این سوال ها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند، بگویید.
2. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.
3. افرادی که با مهربانی هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آن ها لذت می برید، نام ببرید.

حالا ساده تر شد، این طور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با " ترین‌ها " ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ...
آن ها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هایی که در همه شرایط، کنار شما می مانند ...

کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است.
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمی دانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم.

شما در زمره مشهورترین نیستید...،
شما از جمله کسانی هستید که از خداوند خواستم این پیام را مطالعه کند ...

شاد باشین


 
comment نظرات ()
 
تاکسی شکلاتی ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

112هزار خاطره از مسافران این تاکسی گران بهاترین یادگار سال ها کار و تلاش است
شادمانی،هدیه 11ساله راننده شکلاتی

سر و صدای خودروها در مرکز شهر آنقدر زیاد بود که صدای کلاغ‌های پائیزی را نمی‌شنید. مسافر از این موضوع احساس رضایت کرد.
او آنقدر فضای زندگی‌اش را انباشته از سیاهی‌ها می‌دید که دیگر قارقار کردن کلاغ ها راهی در انبوه غم‌هایش نداشت. دائم در فکر فرومی‌رفت. گاهی سری تکان می‌داد و تحمل رفتارهای همراه با عصبانیت راننده تاکسی را نداشت.
تصمیم گرفت کمی پیاده‌روی کند. چندقدمی بیش نرفته بود که یک تاکسی جلوی پایش نگه داشت و بی‌اختیار سوار شد. به محض نشستن در تاکسی راننده به او سلام کرد و لبخندی زد. لبخندی متفاوت.
مسافر در آن روز پرهیاهو معنای لبخند راننده را درک نمی‌کرد. سرش را روبه شیشه برگرداند و درختان را یکی یکی مرور کرد. راننده تاکسی با هیجان جعبه شکلاتی را روبه او گرفت و گفت: «اخم‌هایت را باز کن. دنیا ارزش لحظه‌ای غصه خوردن و درهم کشیدن ابروها را ندارد.» مسافر شکلات را برداشت تشکر کرد و دوباره به فکر فرو رفت.
راننده تاکسی باردیگر شکلاتی به او تعارف کرد مسافر این بار شکلات برنداشت اما راننده تاکسی با اصرار گفت باید اخم‌هایت را باز کنی و بگویی چه چیز تو را این گونه درهم کشیده است.
مسافر وقتی ماجرای بستری شدن مادرش را برای راننده تاکسی تعریف کرد تنها قصد درددل داشت اما راننده تاکسی در اوج ناباوری‌های مسافر دفتری را از صندوقچه خودرو بیرون کشید و شماره تلفن دکتری که در بیمارستان موردنظر مسافر بود را پیدا کرد و با تماس تلفنی از او خواهش کرد تا بیمار مورد نظر را بستری کنند.
مسافر از این اتفاق به وجد آمده بود و لبخندی عمیق بر لبانش نشست. راننده دوباره مسافر را از درون آینه نگاه کرد و گفت:

«آبمیوه میل دارید؟»
تاکسی شکلاتی

 
مسافر هنوز معنای این همه لطف و مهربانی را درک نکرده بود و وقتی علت را پرسید راننده گفت، شما الآن سوار تاکسی شکلاتی هستید.
این اسم را یکی از مسافران روی تاکسی‌ام گذاشت. از سال 1378 وقتی این شغل را برای خود برگزیدم دیدم که من ساعت‌های طولانی عمرم را در محله‌های این شهر بزرگ سپری می‌کنم.
پس باید بتوانم در آن زندگی کنم. راننده‌های زیادی را می‌دیدم که دائم در حال غر زدن بودند و با چهره‌ای عبوس به مسافر سلام داده و از او خداحافظی می‌کنند و شب هم به خاطر این همه امواج منفی با نهایت خستگی به خانه‌هایشان می‌روند.
تصمیم گرفتم در محیط کارم که فضایی در حد چارچوب همین خودرو دارد شاد باشم و با مسافرانم مراوده و گفت و شنود داشته باشم.
من پس از این سال‌ها تجربیات زیادی از زندگی افراد به ‌دست آوردم و خاطرات زیادی از آنان در کوله‌بارم دارم اما مهم‌ترین درسی که من آموختم این بود که هیچ‌چیز مثل شاد بودن و خوشرویی در زندگی به کمک آدمی نمی‌آید. در طول مسیر با مسافرانم صحبت می‌کنم به آن ها شکلات و آبمیوه تعارف می‌کنم برخی پذیرایی مرا می‌پذیرند و برخی دیگر به‌راحتی اعتماد نمی‌کنند. حالا از شما می‌خواهم خاطره امروز را با ذکر تاریخ در این دفترچه یادداشت بنویسید.
 

یک سبد خاطره
مجتبی میرخوند چگینی، راننده تاکسی 39 ساله گرچه با خاطره‌نویسی مسافرانش سعی داشت خاطرات را در ذهن روزگار ماندگارتر کند اما خوب می‌دانست که  یک هزار و 292 دفترچه خاطرات بهانه است و او همه خاطرات یکصد و 12 هزار مسافرش را در ذهن ثبت کرده است.
برخی از خاطراتش مثل تابلویی ماندگار بر دیوار ذهنش نقش بسته و او را گاه و بی‌گاه به آن روز که پیرمردی تنها را سوار کرد می‌برد. در آن روز پیرمرد پس از سوار شدن به راننده گفت «من پول ندارم» او وقتی این جمله را گفت انتظار داشت راننده رفتاری دیگر با او داشته باشد اما ناگهان راننده جوان بسته‌ای شکلات به‌دست گرفت و گفت پدرجان آبمیوه هم میل دارید. پیرمرد که حسابی جاخورده بود، شکلات را برداشت نفس راحتی کشید و گفت «خداوند به تو خیر عطا کند.» در کل مسیر سعی کرد با پیرمرد با خوشرویی رفتار کند و او را بخنداند و بقیه مسافران را نیز با خود همراه کرد و همگی برای شادی پیرمرد تلاش کردند.
وقتی روز در حال به پایان رسیدن بود و راننده قصد داشت هر چه سریع‌تر به خانه‌اش بازگردد ناگهان آخرین مسافر روبه او کرد و گفت: اگر من هم به شما پول ندهم زن و بچه‌ات خرج زندگی‌شان را چه می‌کنند. راننده باز هم لبخند زد و گفت «خداوند روزی من، همسرم و فرزندم را می‌رساند.» سپس بسته شکلات را رو به مسافر گرفت و دوباره مسافر با تعجب پرسید:  

روزی چند بسته شکلات می‌خرید؟

آیا این کار برای شما به صرفه است؟

راننده جوان دوباره لبخندی زد و گفت: روزی 4 بسته شکلات و چند آبمیوه می‌خرم و آن را در کمال میل و رغبت میان مسافرانم تقسیم می‌کنم چون معتقدم مسافران به محض ورود به خودرویم خلقشان شاد شده و کامشان شیرین می‌شود و شیرینی لبخند را بیشتر احساس می‌کنند.
سپس با آنان به گفت‌وگو می‌نشینم و سعی می‌کنم لحظات پرثمری را داشته و از تجربیاتشان استفاده کنم.
در ابتداکه تصمیم به چنین کاری گرفته بودم کمی با مخالفت‌های همسرم روبه‌رو بودم اما او هم متوجه شد که درآمد و مخارج زندگی ما ربطی به خرج و مخارج خودروی شکلاتی من ندارد و نه تنها دیگر مخالفتی نکرد بلکه در این راه بسیار به من کمک هم کرد.
شب‌ها وقتی به خانه می رسم با هم دفترچه خاطرات مسافران را مرور می‌کنیم. گاهی جملات آن قدر تکان‌دهنده‌اند که من ترغیب به ادامه این کار می‌شوم.
روزی یکی از مسافرانم برایم نوشته بود من امروز خیلی گرسنه بودم و با خوردن این شکلات احساس بهتری دارم و خداوند خیر و برکت به زندگی‌ات دهد. من کاملاً باور دارم، کمک کردن به دیگران و محبت کردن به آن ها حتی با یک شکلات ناچیز روزی‌ام را حلال‌تر و زندگی‌ام را پربرکت‌تر می‌کند و امیدوارم سال‌های سال به این کار ادامه دهم.
 

هدیه مسافر
مسافر که تحت‌تأثیر حرف‌های راننده جوان قرار گرفته بود وقتی به در خانه‌اش رسید گفت چند لحظه صبر کن کاری با تو دارم و مدتی بعد او با شرینی و شربت پیش راننده جوان رفت پاکت‌نامه‌ای به او داد و گفت: خسته نباشید خواهش می‌کنم این پاکت نامه را باز نکن و قول بده آن را در خانه‌ات باز می‌کنی. مرد وقتی به خانه رسید در اوج ناباوری متوجه شد مسافر  16 چک 50 هزار تومانی در آن گذاشته است و در نامه‌ای نوشته این رزق و روزی زن و فرزند تو است.
 

آرزوهای شیرین
راننده روزهای شوق و شادی هر شب وقتی به خانه می‌رسد پس از مرور خاطرات به آرزوهایش فکر می‌کند. او در ذهن چند آرزوی بزرگ می‌پروراند. یکی این که روزی سرمایه زیادی کسب کند و تاکسی شکلاتی‌ها را زیاد کند.
مرور آرزوها لبخندی از رضایت را برای راننده جوان به همراه می‌آورد. زیرا او مطمئن است که روزی با مداومت و پایداری به آرزوهایش خواهد رسید همان طور که 11 سال برای شادی مردم تلاش کرد و به نتایج زیادی دست یافت.
 

http://www.iran-newspaper.com/1389/8/1/Iran/4631/Page/17/Index.htm روزنامه ایران :


 
comment نظرات ()
 
قربان مبارک ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

فردا عید است.

عید قربان،

مبارکت باشد.

می تواند روزی باشد برای شاد بودن،

در کنار آن که با توست،

می تواند روزی باشد برای دفن آن چه ناخوشنودت می کند،

می تواند روزی باشد برای شروعی مجدد با او.

تو انتخاب کن چه می خواهی،

من خواست تو را اجابت می کنم ...


 
comment نظرات ()
 
هیچ رویدادی بی دلیل نیست ...
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 


این داستان کوتاه، یک داستان زیبای واقعیست که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست ...
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند.
زمانی که کلیسا را دیدند، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.
دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود. کمی بیش از دو ماه برای انجام کارها وقت داشتند. کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند ...
دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند. جاهایی را که رنگ لازم داشت، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند، انجام دادند.
روز 18 دسامبر آن ها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود.
روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت.
روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی، کشیش سری به کلیسا زد، وقتی وارد تـالار کلیسا شد، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد. سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود. کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد.
در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه، یک حـراج خیریه برگزار کرده است. کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت ...
در بین اجناس حراجی، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود. رنگ آمیزی اش عالی بود. در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد. رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود. کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت.
حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود. زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد. اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید. کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آن جا منتظر شود.

زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست. کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند. پس از نصب، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد. کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید.
زن پرسید، این رومیزی را از کـجا گرفته اید؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد. در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود. این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند.

او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود. وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است باورکردنش برای زن سخت بود ...
سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند، او ناچار شد اتریش را ترک کند. شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت ...

کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد، ولی زن گفت، بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید. کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم. زن پذیرفت ...
زن در سوی دیگر شهر، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود.
شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد. تالار کلیسا تقریباً پـر بود. موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود. در پایان برنامه و هنگام خداحافظی، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند، بسیاری از آن ها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد.
وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است. مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند. مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند.

پس از شنیدن این سخنان، کشیش به مرد گفت، اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم ...

سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود، برد.
کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید، زنگ در را به صدا درآورد. وقتی زن در را باز کرد، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود ...

آن چه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است.


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

تقدیم به پدران و مادران عاشق

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آن که انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم
در کنارش انگشتانم را در رنگ قرمز فرو می بردم و نقاشی می کردم ...
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم. به جای ایراد گرفتن به او به فکر ایجاد ارتباط بیشتر با او بودم ..
بیشتر از آن که به ساعتم نگاه کنم به او با مهر نگاه می کردم ...
سعی می کردم کمتر درباره اش بدانم... اما به او بیشتر توجه می کردم...
به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم ...
از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ..
در مزارع بیشتر می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم .
کمتر به او سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم ...
اول احترام به او را در خود می ساختم و آنگاه خانه و کاشانه اش را
و بیشتر از آن چه که عشق به قدرت را یادش دهم ... قدرت عشق را به او می آموختم ...

http://azadeh1366.persianblog.ir/     : منبع عجل عشق 


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

عشق مانند هوا همه جا موجود است     

تو نفسهایت را کمی جانانه بکش

زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()