body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

نگاه درست ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
 

برخی از شکاف ها نیاز به مطالعه زیاد ندارد، نیاز به «نگاه» درست دارد...


 
comment نظرات ()
 
می تونی فرض کنی ...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

می تونی فرض کنی ...

زندگی همانند شرکت کردن در مسابقه ای تیراندازی باشد که در آن هدف های گوناگونی وجود دارد. چیزی که این مسابقه را جالب تر می کند این جاست که در آن شما می بایست در حالات مختلف ( نه فقط ایستاده و یا نشسته یا آرام و حتما هم با استرس های محتمل در این مسابقه ) به هدفتان تیراندازی کنید.

 فهم تمامی لحظات ( حین مسابقه، زمان های فراغت، نوع ذائقه به غذا، نحوه ارتباطات با رقبا، وجود بالا دستی ها، ناظرین، داورها و ... ) می تواند مکمل ِ حالی خوب برای لحظه بعد شود و با تمرکز بر هدف ( شامل همه لحظات از جمله خوردن به هدف ) و شلیک درست و به موقع، تو را موفق تر از سایرین سازد. موفقیتی که در آن همانند واژه خوشبختی ( فهم آن چه داریم و لذت بردن از آن)، یا بدبختی، نهایتی نیست.

به عبارتی، کافیست که در مسیرش باشی، کجایش مهم نیست ...

در این مسابقه سعی کن انسان های اطراف را بشناسی چرا که همه شان انگیزه ای برای حضور دارند. آنان را بشنو و دایره خود را بزرگ و بزرگ تر کن.

هر لحظه از شلیک ( درست یا اشتباه ) می تواند مهارت تو را افزون کند و انسان موفق کسی است که از این مهارت هم استفاده کند. اگر اولین تیرت به هدف خورد یعنی این که تمرکز داری ( درونی، بیرونی) و اگر نخورد به تنها چیزی که نیاز داری فرصتی برای تمرکز است. جنس و شکل  رسیدن به آن کاملا در اختیار تو، امکانات و مهارت توست.

در این مسابقه باخت نداریم چرا که در آن حضور داریم و تا زمانی که نفس می کشیم فرصت برای تمرکز هست.  باخت آن جاست که هدفی نداشته باشیم.

 

شرح عکس: مراسم اختتامیه کنسرت سیدمرتضی فلاحتی ( بامداد ) هنرمند جوان کشورمان و اهدای چند شاخه گلی که تقدیمش شده بود به عزیز دل و یکی از قهرمانان جامعه یاوری فرهنگی، سرکار خانم سعیده شاه نظری

هر انسان یک کتاب است و تو و من چند برگ از این کتاب ها را خوانده ایم که این گونه عالمانه قضاوتشان می کنیم. قضاوت هایمان حال ما را خراب می کند چون در این نگرش خط کش " من " هستم و تفاوت دیگران با این " من ".

قضاوت اصولا کار هر کسی نیست چرا که قاضی کسی است که بی طرف و با آگاهی بر تمامی آن چه که گذشته است قضاوت می کند و این قضاوت بیشتر عقلانیست تا حس.

زندگی مفهومی است که با بودن و شدن معنا می یابد. بودنی در میان و شدنی از جنس تعالی که هر لحظه اش متعالی تر از لحظه قبل خواهد بود. نشینیم و بگویم که گذشت از ما ...

شرح عکس : نوشته ای که سعیده فقط می تواند با انگشت های پای چپش برای تو و من بنویسد... زندگی عشق است و دیگر هیچ و من عاشق عشقم.

و تو هنوز فرصت داری ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
بخشی از حقیقت زندگی ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

روزی در فرودگاه نیویورک منتظر پرواز بودم، اعلام شد پرواز ما لغو شده است و مسافران باید برای کسب اطلاعات به سالن هفت مراجعه کنند. وقتی به سالن رسیدم، متوجه صف طولانی جلوی یکی از باجه ها شدم. همه مسافران خشم و عصبانیتشان را سر مأمور صدور بلیت، خالی می کردند. آن ها از لغو شدن پروازشان، عصبانی و مضطرب بودند و مدام از او می پرسیدند، ما باید چه کار کنیم؟!

مأمور فروش بلیت در حالی که توضیحاتی می داد، خسته و کسل به نظر می رسید و با هر اعتراضی شانه هایش خمیده تر از قبل می شد. وقتی نوبت من رسید، تصمیم گرفتم به او قوت قلب بخشم؛ بنابراین با مهربانی به او گفتم:

من به راستی قدردان زحمات شما هستم. می دانم که در این شرایط دشوار هرچه از دستتان بر می آید، انجام می دهید. متوجه شدم که با مردم بسیار صبور هستید و می دانم که لغو شدن پرواز تقصیر شما نیست! او بعد از درک و تفاهمی که از جانب من دید، آه کشید.

و ادامه دادم ...

فقط می خواهم از شما تشکر کنم و به شما بگویم که شما شغل سختی دارید و باید به خود افتخار کنید. پس از شنیدن تشکر و توضیحات لازم، آن جا را ترک کردم. اما وقتی که به پشت سرم نگریستم، متوجه شدم که مأمور صدور بلیت مطمئن و محکم به مسافر بعد جواب می دهد. من انرژی لازم را در اختیار او گذاشته بودم. برای من ساده و راحت بود که قدردانی ام را ابزار کنم و شاهد تأثیرات عمیق آن باشم!

حقیقت زندگی این است،

انسان هایی که با آن ها در تماس هستیم را شاد کنیم.

 http://hagheghat.persianblog.ir/post/191/


 
comment نظرات ()
 
نقس قهرمانی در اول شدن و اول بودن نیست ...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

آخر مسابقه بود و دونده اسپانیایی می بیند که حریف کنیایی خیلی آرام می دود.
متوجه می شود که کنیایی استنباط می کند مسابقه تمام شده است.
برای همین به جای آن که یک برد غیرمنصفانه به دست بیاورد، می رود پشت حریفش و خط پایان را نشانش می دهد.
 
در مصاحبه اش گفته بود که وقتی دیدم سرعتش را کم کرد می دانستم که می توانم از او جلو بزنم و برنده باشم اما این پیروزی حق من نبود. برای همین رفتم سمتش و خط پایان را نشانش دادم و او توانست اول بشود که البته لایق برنده شدن هم بود ...
 

 
comment نظرات ()
 
از خودمون شروع کنیم ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

با این زبون می شه مسخره کرد، با همین زبون می شه روحیه داد

با این زبون می شه ایراد گرفت، با همین زبون می شه تعریف کرد

با این زبون می شه دل شکست، با همین زبون می شه دلداری داد

با این زبون می شه آبرو برد، با همین زبون می شه آبرو خرید

با این زبون می شه جدایی انداخت، با همین زبون می شه وصل کرد

با این زبون می شه آتش زد، با همین زبون می شه آتش رو خاموش کرد

اگر اختیار هیچ چیزُ نداشته باشیم، اختیار زبونمونُ که داریم ...


 
comment نظرات ()
 
آفرین به شهردار محترم و تیم همراهش ...
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
 

تقاطع امیرآباد و خیابان دکتر فاطمی


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای از آرون گاندی ...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند...
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آن قدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت، ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.  
بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک ترین سینما رفتم. آن قدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آن قدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم. ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می گرفتم.  تصوّر نمی کنم.  از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم. امّا این عمل ساده عاری از خشونت آن قدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.

 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی خانه ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
 

سلام به زهرا خانم عزیز و تمام دوستان و اهالی خانه مدیران جوان و عرض تشکر از پی گیری های شما بابت چرایی کم رنگ شدنم در ارائه مطالب این خانه...

مدتی است که افتخار همکاری با یکی از بهترین مجموعه های نمونه صنعتی کشور که تعهد راه اندازی سخت افزاری را متقبل شده نصیبم شده است. این پروژه که در اراک می باشد تقریبا تمامی وقتم را پر کرده است اما ارزش حضور و مشارکت در آن تا موفقیت نهایی من را وسوسه نمود علی رغم شرایط سخت محیط کار این پیشنهاد همکاری را قبول نمایم.

 

موفقیت این پروژه برای صنعت پالایشگاهی کشورمان به قدری مهم و حیاتی است که به لطف خدا و همت متخصصین ایرانی، تاثیراتش در سطح ملی خبرساز خواهد شد.

اما در خصوص خانه مدیران جوان باید عرض کنم که مطالب زیادی را برای مطالعه شما اهالی دوست داشتنی و مهربان این خانه مهیا نموده ام اما امکانات نرم افزای مناسبی در دست ندارم که بتوانم به صورت مستمر مطالبش را به روز نمایم اما به زودی این مشکل برطرف خواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای جالب و ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سال ها پیش بود نقل می کرد ...

چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.

دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو می شناسی؟

کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!
گفتم نمی دونم کیو میگی !

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می کنه!
گفتم نمی دونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اون جا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می شینه...
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر ...

آدم چه قدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...
چه قدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپو می شناختم، چی می گفتم؟
حتما سریع می گفتم همون معلوله دیگه !!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...
شما چی فکر می کنید؟

چه قدر عالی می شه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
حقیقتی که تجربه اش بسیار سخت و گران است ...
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

هر وقت از دست کسی یا چیزی ناراحت شدی،


فقط یه لحظه، یه لحظه
به نبودنش یا نداشتنش فکر کن ...!

حیدر ارجمندی و یوسف عابدی 


 
comment نظرات ()
 
امسال رو با تیم جوانی شروع کردم که همشون پر انرژی و شاد بودن ...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

این دوستان من رو در جمعشون راه دادند و پذیرفتند که در کنارشون باشم.

جوانانی که برای موفقیت تلاش می کنند و من ناظر این امید و سعی کوشش بودم


 
comment نظرات ()
 
چه قدر لذت بخش است ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

فوت کردن قاصدک،

بوی عطر گل نرگس،

هوای توی گل فروشی،

نسیم خنک تو فصل تابستون،

لحظه بیدار شدن از خوابی بد،

پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر،

آخر شب که همه خوابند، آرامش و سکوت،

وقتی به جای خداحافظی می گوید، می بینمت،

وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد،

زمانی که مسیرت با مسیربعدی تاکسی یکی است،

وقتی مهمانهایت دستور غذایی رو ازت می پرسن،

وقتی اخم کرده اما نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد،

وقتی تو رو می رسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته،

وقتی دیر رسیده ای و می گوید خودش هم الان رسیده است،

وقتی کسی یادش می ماند که از چه چیزهایی خوشت می اید،

عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز می ماند،

وقت حرف زدن کلمه ای را گم می کنی و او زود حدسش می زند،

وقتی هدیه ات را باز می کند و چشم هایش از خوش حالی برق می زند،

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز می کند تا تو بغلش کنی،

از غریبه ای توی خیابان چیزی می پرسی و او با لبخند و حوصله جوابت را می دهد،

از خیابان که رد می شوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت می ایستد و با خوش رویی اشاره می کند که رد شوی،

وقتی ...

هر کدامش بخشی از لحظات زندگی من و توست، نیست ؟

چه قدر از لَذت فکر کردن به این لذات غافلیم ؟


 
comment نظرات ()
 
دوام عشق راه دیگری ندارد ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

زنانه دل ببند،

مردانه بمان،

و

کودکانه ابراز کن...

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
تربیت ...
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

17 آبان ماه 91

خیابان 16 ( فرشی مقدم ) کارگر شمالی

پیاده روی مجاور پارک علم و فناوری دانشگاه تهران

اما روایت:

امروز صبح به دلیل عجله و قسمتی هم کهولت سن، کلید محل کارم را همراه نبرده بودم.

به همکارم که دانشجوی دکتراست زنگ زدم و موضوع را گفتم.

قرار گذاشتیم در مسیر دانشگاهش، کلید را از او بگیرم.

تا او برسد، در محلی که عکس بالا را گرفتم منتظرش ماندم.

... فردی از کنارم رد شد که ظاهری معمولی داشت.

اما کاری که انجام میداد، معمول امروز حال ما نبود.

او به محض این که به اولین زباله که در داخل چالهای جوار درختان کوچک پیاده رو بود رسید، خم شد و آن را برداشت و باز زباله بعدی و زباله بعدی...

گفتم شاید دارم اشتباه میکنم ...

مگر میشود ...

برای چه این کار میکند؟

دنبال چه می گردد؟

چه در ذهن دارد؟

دیگران او را ببینند چه ؟

و سوال و سوال و سوال ...

و او تا آن جا که چشم دنیویم اجازه دیدن می داد، خم می شد و زباله ای را که تو، من و دیگران ریخته بودیم را جمع می کرد و داخل نایلونی که همراهش بود می ریخت.

آن جا بود که دوباره متوجه شدم، آن آدم معمولی من بودم و او...

انسانی با نیت برای انسانیت.


 
comment نظرات ()
 
اولین شرط یک رهبر کارآمد ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

پذیرش مسوولیت اشتباهات، اولین شرط یک رهبر کارآمد.  
http://www.bloomberg.com/video/72535922-david-neeleman-profiled-bloomberg-risk-takers.html

یکی از رموز اصلی رهبری میل به اقرار و پذیرفتن مسوولیت اشتباهاتتان است. رهبران موفق حتی اگر ۱۰٪ مشکل به خاطر آن ها باشد، این کار را انجام می‌دهند. آن ها حتی اگر علت اشتباه یک مشتری بهانه گیر و سمج باشد باز هم مسوولیت آن را به عهده می گیرند؛ حتی اگر موقعیت‌هایی فرای کنترل آن ها موجب این اشتباه شده باشد.

رهبران موفق به این دلیل این کار را انجام می‌دهند چون درست‌ترین کار است. آن ها فقط به خاطر ارتباطات اجتماعی این کار را نمی‌کنند. این کار را می‌کنند چون نتوانسته‌اند استانداردهای اخلاقی و عملکردی بالای خود را به جا آورند.

چندی پیش، طوفان شدیدی در غرب و شمال‌شرق آمریکا وزید که سفرهای هوایی را دچار مشکل کرد. هزاران پرواز کنسل شده یا به تاخیر افتادند. شرکت هوایی JetBlue بدترین وضعیت را داشت طوری که حتی تا یازده ساعت مسافران را در هواپیما نگه داشته بود. مشتریان واقعاً خسته و اذیت شده بودند.

این باعث شد دیوید نیل‌من، بنیان‌گذار و رییس شرکت هواپیمایی JetBlue، متن زیر را به منظور عذرخواهی بنویسد:


مسافران محترم پروازJetBlue، ما واقعاً شرمنده و خجالت‌زده هستیم. عمیقاً شرمساریم.

هفته گذشته بدترین هفته کاری ما طی هفت سال گذشته بود. بعد از طوفان شدید در شمال‌شرق، پروازهای مشتریان عزیزمان با تاخیرهای بسیار طولانی همراه شد، بسیاری از پروازها لغو شد، بارها مفقود شده و مشکلات بسیار زیاد دیگری نیز اتفاق افتاد. این طوفان حرکت هواپیما را مختل کرده و از این مهم تر حرکت خلبان و مهمانداران JetBlue که را می بایست به شما خدمت رسانند را نیز دچار مشکل کرده بود. با پیش رو بودن تعطیلات، فرصت رزرو دوباره اندک بوده و زمان وقفه بسیار طولانی شده و این تلاش‌های ما برای ساماندهی اوضاع را بی‌اثر می‌کند.

مراتب شرمساری خود به خاطر اضطراب و خستگی شما و ناکارامدی کار خود را نمی‌توانیم در قالب کلمات بیان کنیم. این بیشتر به این دلیل ناراحت‌کننده است که JetBlue با وعده برگرداندن انسانیت به سفرهای هوایی و تجربه سفری شاد و راحت برای همه بنیان‌گذاری شده است. می‌دانیم که هفته گذشته قادر به برآوردن وعده خود نبودیم.

ما به شما مشتریان با ارزش خود، تعهد داریم و به دنبال اقدامات اصلاحی فوری برای برگرداندن این اعتماد از دست رفته هستیم. برنامه جامعی تهیه کرده‌ایم که اطلاعات دقیق‌تر، ابزارها و منابع بیشتری را در اختیار کارمندانمان خواهد گذاشت که بتوانند مشکلات عملکردی را در آینده بهتر برطرف کنند. ما یقین داریم که JetBlue دوباره به شرکت هوایی مطمئن تبدیل خواهد شد و شما مشتریان عزیز باز به ما اعتماد خواهید کرد.


از این ها مهم
تر، ما قوانین مربوط به حقوق مشتری‌های JetBlue را نوشته‌ایم. این تعهد قانونی ما به شما برای رفع وقفه‌هایی است که پیش می‌آید.

شما شایسته بهتر از این هستید، بسیار بهتر از این. هیچ چیز مهم تر از برگرداندن اعتماد شما نیست و همه ما امیدواریم این فرصت را به ما بدهید که دوباره از شما پذیرایی کنیم و تجربه بهتری را در JetBlue برایتان جایگزین کنیم.


ارادتمند شما دیوید نیل‌من

http://en.wikipedia.org/wiki/David_Neeleman

دقت کنید که اقای نیل‌من در عذرخواهی خود هفت کار انجام داده است:

او عذرخواهی کرده است. حتی احساس خجالت و شرمساری خود را نیز مطرح کرده است. اما سعی نکرد که بد بودن آب و هوا را مقصر بشناسد. او تمام تقصیر را به طور کامل به گردن گرفت.

او با مشتریان خود همدلی کرد. او دقیقاً مشکلاتی که از دید مشتریان ایجاد شده بود را بیان کرد. آن ها تاخیرهای غیرقابل‌قبول، لغو پرواز، گم شدن بارها، از این قبیل را تجربه کرده بودند. سپس بعد از توضیح مشکلات به وجود آمده، او این را تکرار می‌کند. به « اضطراب و خستگی مشتریان و ناکارامدی کار خودشان » اشاره می‌کند.

توضیح می‌دهد که چرا آن مشکلات ایجاد شدند. این ها را به عنوان بهانه عنوان نمی‌کند، بلکه می‌خواهد کمک کند بفهمیم پشت صحنه آن اتفاقات چه رخ داده است.

او آن اتفاق را به ماموریت خودشان مرتبط می‌کند. JetBlue با وعده برگرداندن انسانیت به سفرهای هوایی و تجربه سفری شاد و راحت برای همه بنیان‌گذاری شده است. او تایید می‌کند که نتوانسته‌اند وعده خود را عملی سازند.

تعهد خود به مشتریانش را تکرار می‌کند. از همین جا باید شروع شود. حق همیشه با مشتری است. هیچ وقت نمی‌توانید شرکت بزرگ و موفقی را با ایجاد تجربیات بد در ذهن مشتریان بسازید. 

توضیح می‌دهد که چه طور می‌خواهد مشکل را برطرف کند. جزئیات غیرضروری زیادی را مطرح نمی‌کند، اما استاندارد را در قالب حقوق مشتری بیان می‌کند. حرف‌های او ضبط می‌شود و این شجاعت زیادی می‌خواهد. این حس به شما دست می‌دهد که کاملاً در حرف‌های خود جدی است.

میل خود به برگرداندن اعتماد مشتریانش را ابراز می‌کند. این دقیقاً نکته مهم کار است. وقتی مشتریان تجربه بدی داشته‌اند، اعتماد آن ها خدشه‌دار شده است. برای ساخت اعتماد دوباره نیاز به تجربیات خوب دیگر است.


وقتی من خواندن این نامه را تمام کردم، واقعاً آماده بودم که یک بلیط از پرواز JetBlue رزرو کنم. مطمئناً من اشتباهات زیادی را در شرکت مرتکب شده بودم، همین طور شرکتم. این نامه من را تشویق کرد که شانس دوباره‌ای به آن
ها بدهم.

این دقیقاً آن فرهنگی است که باید در خانواده، سازمان و اجتماعمان خودتان ایجاد کنید. باید بتوانیم مسوولیت کاستی‌ها و اشتباهاتمان را بپذیریم اشتباهاتمان را قبول کرده و عذرخواهی کنیم. مطمئن باشیم که با این روش هیچ وقت دچار مشکل نخواهیم شد.

  • آخرین باری که دیدید کسی مسوولیت اشتباهش را گردن کرفت چه زمانی بود؟
  • چه تاثیری روی شما گذاشت؟

منبع : سایت مردمان
http://behinmoshaveran.com/downloads/Mistakes.aspx?lang=Fa


 
comment نظرات ()
 
رابطه سلامتی با مثبت اندیشی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نظر شما بودن درکنار افراد شاد و مثبت واقعاً زیبا نیست؟

فوایدی که از بودن کنار افراد مثبت ‌اندیش عایدمان می‌شود کاملاً ملموس هستند. در زیر به شما نشان می‌دهیم که رفتار چطور بر سلامت ما تاثیر می‌گذارد.

کلینیک مایو در دهه شصت بر روی تعدادی بیمار تحقیقاتی انجام داد. این بیماران 30 سال مورد بررسی و تحقیق قرار گرفتند تا مشخص شود آیا داشتن رویکردی مثبت به زندگی تغییری ایجاد می‌کند یا خیر.

یافته ‌های این تحقیق بسیار جالب توجه هستند. کسانی که بالاترین میزان خوش‌ بینی را دارند تا 20 درصد احتمال زنده‌ ماندنشان بالاتر بوده است. اگر بخواهیم صادقانه قضاوت کنیم، به ‌جز میزان کالری که روزانه مصرف می‌شود عوامل کمی هستند که با گذشت زمان چنین نتایجی در بر خواهند داشت. تا دیروز با عقل سلیم جور درمی‌ آمد اما امروز با واقعیات علمی همراه شده است. افراد خوشبین شادتر هستند و کمتر دچار افسردگی می‌شوند. داشتن نگرش منفی می‌تواند با کاهش واکنش ایمنی بدن، بیماری های قلبی و سرطان در ارتباط باشد.

در زیر راه‌ هایی را به شما معرفی می‌کنیم که کمک می‌کند خوشبینی را وارد زندگیتان کنید:

قدرشناسی را تمرین کنید.

هر روز صبح روزتان را با یک تشکر ویژه از خداوند برای همه نعمت‌ هایی که در زندگی به شما داده شروع کنید. قدرشناسی حس امید و شادکامی را وارد زندگیتان می‌کند.

این یک مشکل نیست، یک چالش است.

به سختی‌های زندگی دوباره فکر کنید و آن ها را به شکل چالش‌هایی ببینید که باید از پس آن برآیید. وقتی با خوشبینی به زندگی نگاه کنید، هر مانعی را می‌توانید پشت سر بگذارید.

با افراد مثبت ‌اندیش نشست و برخاست کنید.

همه آدم ها تحت تاثیر اطرافیانشان هستند. خوشبینی پدیده‌ای مسری است. درست مثل منفی ‌بافی. پس در انتخاب اطرافیانتان بیشتر دقت کنید.

شب‌ها دعای سپاسگذاری بخوانید.

وقتی می‌خواهید بخوابید به همه آن چیزهایی که شادتان می‌کند فکر کنید. حتی برای اتفاقات کوچکی که آن روز برایتان رخ داده شکرگذار خداوند و افرادی باشید که مسبب آن بوده‌ اند.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهد که افراد خوشبین بیشتر با ویزیت دکتر، رژیم‌‌های پزشکی، رژیم‌ غذایی و ورزش سازگار می‌شوند. افراد خوش‌بین در صورت نیاز آزمایشات جسمی و واکسیناسیون خود را به‌ موقع انجام می‌دهند.

خوش‌‌بین بودن یعنی به فرصت‌هایی که هر روز ممکن است در خود داشته باشید امید داشته باشید.

اما چطور می‌توانید این طور باشید؟

دوستانی خوش‌بین و مثبت‌ اندیش پیدا کنید، آن هایی که همیشه نیمه پُر لیوان را می‌بینند. دوستانتان را ستون نگرش مثبت خود قرار دهید. درمورد ایجاد احساسات مثبت با همسر و دوستانتان گفتگو کنید. وقتی زندگی را شادتر ببینید، بدنتان هم سالم‌تر خواهد بود.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
نگاه به آینده ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

پیری برای جمعی سخن می گفت ...

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان  لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد  لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن  لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

 وقتی که نمی توانید بارها و بارها به  لطیفه ای  یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به  گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟ 

گذشته را  فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

مصطفی رسولی


 
comment نظرات ()
 
آن هایی که از حرکت می‌ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می‌شوند...
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

دو دانه در خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت،

  • می‌خواهم رشد کنم!

  • می‌خواهم ریشه‌هایم را هر چه عمیق‌تر در دل خاک فرو کنم و شاخه‌هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم.

  • من می‌خواهم شکوفه‌های لطیف خودم را همانند بیرق‌های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم.

  • من می‌خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ‌هایم احساس کنم!

و بدین ترتیب دانه رویید.

دانه دومی ‌گفت؛

من می‌ترسم.

  • اگر من ریشه‌هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم، نمی‌دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد.

  • اگر از میان خاک سفت، بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه‌های لطیفم آسیب ببینند چه خواهم کرد.

  • اگر شکوفه‌هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن‌ها را کند؟

  • اگر بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد.

نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود. و بدین ترتیب دانه منتظرماند. مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.

بهمن احمدی


 
comment نظرات ()
 
لینکی از جنس دل ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

همدلان کودک

http://www.hamdelan.org/


 
comment نظرات ()
 
ضمیر ناخودآگاه چگونه کار می کند ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

 

قدرت ضمیر ناخودآگاه خود را درک کنید؛ اگر واقعاً قصد دارید که در زندگی خود به موفقیت و کامیابی دست پیدا کنید، باید بدانید که ذهن ناخودآگاهتان به چه صورت کار می کند و از خود واکنش نشان می دهد. باید به این امر اعتقاد داشته باشد که هیچ گاه برای دست یابی به رویاها و آرزوها دیر نیست.

هیچ گاه برای تبدیل شدن به آن فردی که می خواهید، دیر نیست. جرج الیوت


مغز انسان به دو قسمت خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم می گردد. شاید تا کنون بارها از زبان دانشمندان شنیده باشید که افراد تنها از 10% ذهن خودآگاه خود استفاده مینمایند. باید توجه داشت که ضمیر ناخودآگاه بسیار بزرگ تر و نیرومند تر عمل می کند و در حدود 90% دیگر از واکنش های ذهنی ما را نیز همین قسمت تحت کنترل خود دارد. آیا می دانید ممکن است در زندگی شما چه اتفاقاتی روی دهد اگر بتوانید به طور کامل از ضمیر ناخودآگاه ذهن خود استفاده کنید؟ بله می توانید از قدرت جادویی آن برای پیشبرد و ارتقای زندگی خود بهره بگیرید.

عملکرد ضمیر ناخودآگاه
ضمیر ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه می دارد. هر چیزی را که در زندگی خود با حواس پنجگانه مان احساس می کنیم، تمام چیزهایی را که می بینیم، می شنویم، حس می کینم، می چشیم و بو می کنیم برای تحلیل و بررسی های آتی به ذهن فرستاده می شوند و در قسمت ضمیر ناخودآگاه ما ذخیره خواهد شد.

در این قسمت از ذهن، نوعی مرجع کامل پیرامون کلیه وقایع زندگی ما درست می شود. فرض کنید شما یک تجربه منفی را در زندگی خود به دست آورده باشید، در این شرایط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان دیگری با یک چنین رویدادی به طور مجدد در زندگی خود مواجه شوید، ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک آن خاطره منفی را به یاد می آورد و فوراً احساسات، تصاویر و خاطرات مشابه را به ذهن می فرستد. کلیه خاطرات گذشته را به یاد شما می آورد و به شما آموزش می دهد که چگونه می توانید با در نظر گرفتن کلیه احساسات و افکارتان به آن پاسخ دهید.

یک نمونه مناسب که می توان در این زمینه مطرح کرد، مثال همان کتری پر از آب در حال جوشیدن است. اگر دست شما یک مرتبه با کتری بسوزد در ذهن شما حک میشود که کتری داغ بوده و می تواند دست شما را بسوزاند و به شما آسیب وارد سازد. اگر یک چنین قابلیتی را نداشتیم، آنوقت به تکرار اشتباهات خود ادامه میدادیم.

ضمیر ناخودآگاه این قابلیت را دارد که در آن واحد کارهای متفاوت را انجام داده و واکنش های بیشماری را بررسی کند. در عین حال شما می توانید راه بروید، تنفس کرده، و قلبتان ضربان خود را داشته باشد و ... کلیه این وقایع در ذهن فرد ثبت می شود.

لازم به ذکر است که ذهن انسان به صورت 24 ساعته در حال فعالیت می باشد، یکسره و بدون توقف و استراحت.

یکی دیگر از نمونه های بارز ضمیر ناخودآگاه، رانندگی است. زمانی که شما در حال رانندگی هستید، اصلاً به نحوه عملکرد خود فکر نمی کنید و تمام اعمال خود را با فکر انجام نمی دهید، بلکه همه کارها به صورت اتوماتیک وار انجام می شوند، شما فقط رانندگی می کنید.

نکته مثبتی که در مورد ضمیر ناخودآگاه وجود دارد این است که ما را قادر می سازد تا آرزوها و اهداف خود را عملی کنیم. می توانید ذهن خود را طوری برنامه ریزی کنید که سبب موفقیت شما در تمام عرصه های زندگی گردد.

کلیه افکار، رفتار، و تجربیاتی که از طریق ذهن خودآگاه درک می گردند، در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت و ضبط می شوند، اما نکته جالبی که باید در این زمینه به خاطر داشت آن است که ضمیر ناخودآگاه هیچ گونه تفاوتی میان واقعیت ها و تصورات ذهنی فرد قائل نمی شود. برای ضمیر ناخودآگاه فرد محدودیتی در زمینه زمان و مکان وجود ندارد.

یکی از بهترین تکنیک
هایی که از طریق آن می توانید ضمیر ناخودآگاه خود را برنامه ریزی کنید، این است که موفقیت را در ذهن خود به تصویر بکشید. این کار به شما کمک می کند تا بتوانید به صورت خودآگاه جذب چیزهایی بشوید که آن ها را می خواهید. به این منظور می بایست تصاویری را که برایتان خوشایند هستند در ذهن خود مجسم کنید. این تجسم هم شامل احساسات شما می شوند و هم افکارتان.

فکر کردن به چیزهای خوب و مثبت هم چنین می تواند ضمیر ناخودآگاه را در رسیدن به موفقیت ترغیب کند. شما این قدرت را دارید که افکار خودتان را انتخاب کنید. باید نسبت به چیزهایی که فکر می کنید، آگاه بوده و آن ها را به طور کنترل تحت کنترل خود در آورید. به هر چیزی که فکر می کنید، از قسمت خودآگاه مغز به قسمت ناخودآگاه فرستاده می شود و ضمیر ناخودآگاه نیز آن را به عنوان یک حقیقت می پذیرد. هیچ گاه به خودتان نگویید که:

  • من شکست می خورم،

  • توانایی انجام این کار را ندارم،

  • قابلیت انجام چنین کاری را ندارم،

چراکه ضمیر ناخودآگاه به سرعت باور کرده و به عنوان یک حقیقت آن را می پذیرد.

باید به ضمیر ناخودآگاه خود آموزش دهید که فقط به موفقیت، شادی، کامیابی، و سلامت و عشق فکر کند.
با استفاده از ضمیر ناخودآگاه خود می توانید موفقیت، ثروت، شغل مناسب، خانه زیبا، ماشین دلخواه، و هر چیز دیگری را که فکرش را بکنید به زندگی خود وارد کنید. می توانید جملات مثبت خود را به طور روزانه تکرار کنید. زمانی هم که آن ها را تکرار می کنید، در ذهن خود به تصویر بکشید و آن ها راحس کرده و لذت ببرید.

ما با قدرت و نیروی خاصی که در ضمیر ناخودآگاهمان وجود دارد، پا به دنیا می گذاریم. فقط باید یاد بگیریم که چگونه می توانیم تا بیشترین حد از آن استفاده نماییم. اگر شما تمایل شدیدی به موفقیت داشته باشید، می توانید قدرت، نیرو و توان ضمیر ناخودآگاه خود را به منصه ظهور برسانید.

http://charismaco.com/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1397


 
comment نظرات ()
 
اندیشه ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

هر اندیشه شایسته ای به چهره انسان زیبائی می بخشد...


 
comment نظرات ()
 
نیروی مهربانی ...
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

 زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟

آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از این که چیزی عوض شود.

روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود !

از این رو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعت ها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟

راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیک تر می شد تا آن که یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.  باز هم زن شب های متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مساله چهار ماه طول کشید تا این که در یکی از آن شب ها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیک تر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر این گونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد ومنتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید درحالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای  ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز این گونه گذشت تا آن که شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟
نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود. زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت:

مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، تویی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز!


 
comment نظرات ()
 
شادمانه جستجو کن ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
 

روز پدر به همه مردان عالم مبارک

مردی برای مشاوره نزد دانشمندی رفت. به او گفت عاجزانه دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم یا اگر دست به کاری می زنم موفقیت آمیز نیست.
دانشمند به او گفت:

عاجزانه دنبال کار نگرد شادمانه جستجویش کن!

انسان نباید استغاثه یا استدعا کند بلکه باید مدام سپاس بگزارد که خواسته خود را پیشاپیش ستانده است. مشکل تو کلماتی است که به کار می بری و بعد آن ها تبدیل به افکار می شوند و بعد با آن ها مواجه می شوی.
نوع احساس قبل از انجام هر کار بسیار مهم است چون رخداد آینده را رقم می زند. همه این تجربه را دارند که وقتی با احساس خوب دنبال چیزی می گردند نتیجه آن با زمانی که احساس بد دارند بسیار متفاوت است. خرسندی و احساس خوب یک راز بزرگ برای موفقیت است. اشتباه رایج این است که همه انتظار دارند پس از پیروزی و نیل به هدف احساس خوبی داشته باشند.
کلمات و افکار ما دقیقا مانند اجزا و اشکال طراحی و نقشه کشی هستند که ابتدا و پیشاپیش کشیده می شوند و بعدا تبدیل به اشیا و ساختار می گردند.احساس در این جا نقش قدرت و کشش را ایفا می کند
وقتی پیش درآمدها را خوب بشناسیم به قدرت کنترل و خلاقیت زندگی پی می بریم. لحظه حال لحظه پی ریزی برای رخدادهای پیش رو است و آن چه اکنون با آن مشغولیم کاشت گذشته است. اگر به اهمیت و کارآمدی عالی خرسندی و احساس خوب پی ببریم لحظه ای آن را رها نخواهیم کرد. متاسفانه درگیر بودن با احساس بد برای انسان نوعی عادت شده است چون از کودکی با این غلط رایج مواجه بوده ایم که زندگی دشوار و پر از ناراحتی است. حتی اگر احساس بدی به هر دلیلی داریم تغییر آن به آسانی امکانپذیر است. خود داشتن احساس منفی در گذشته و حال ممکن است باعث ناراحتی شود اما فراموش نکنیم، زندگی چیزی جز عبور از لحظه ها نیست و در هر لحظه می توانیم احساس خود را عوض کنیم! هر لحظه ای لحظه جدید است و می تواند با لحظه قبلی متفاوت باشد.
اگر به همه چیز شادمانه بنگرید آن وقت می بینید حتی می توانید از تلخی ها و مصائب زندگی هم نتیجه مثبت بگیرید و لحظه بعدی را به شادمانی بگذرانید.

تلخی یک واقعیت است اما متعلق به همه لحظه ها نیست.


 
comment نظرات ()
 
فکر مثبت...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

باران به شدت می بارید و مرد در حالی که ماشین خود را در جاده پیش می راند، تاگهان تعادل اتومبیل به هم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد. از حسن امر، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود  نتوانست آن را از گل بیرون بکشد و به ناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد  به آرامی آمد دم در و بازش کرد.

راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد. پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که  بذار ببینم فردریک چی کار میتونه برات بکنه. 

لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون. تا راننده شکل و قیافه  قاطر رو دید، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه می شد کرد، در اون شرایط سخت به امتحانش می ارزید.

با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش  رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد :

یالا، پل  فردریک، هری  تام، فردریک  تام، هری  پل...  یالا سعی تون رو بکنین... آهان فقط یک کم  دیگه، یه کم دیگه... خوبه تونستین.

راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه. با خوش حالی زائد الوصفی از کشاورز  تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد :

هنوزهم نمی تونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره ؟

کشاورز پاسخ داد : ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست. اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی می کنه، آخه می دونی قاطر من کوره.

علی امینی     


 
comment نظرات ()
 
هوش مالی خود را تقویت کنید...
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

اگر شما از دسته مدیرانی هستید که وقتی صحبت عدد و رقم پیش می آید تحت فشار قرار می گیرید، بدانید که تنها نیستید. تعداد زیادی از مدیران در زمینه دانش مسائل پایه ای مالی کمبود دارند که این امر موجب ممانعت ایشان از مشارکت کامل در مباحث و گفتگوهای مالی در مورد استراتژی می گردد.

دانش مالی خود را با گذراندن یک دوره در زمینه مسائل مالی شرکت ها افزایش دهید و یا از مدیری که دانش مالی بیشتری دارد بخواهید که پیشکسوت شما شده و شما را راهنمایی کند. افراد دیگر شرکتتان که نیاز به ارتقای این مهارت دارند را شناسایی نموده و برای ایجاد درخواست برگزاری یک کلاس هم پیمان شوید.

این کار لزوما باعث تحمیل هزینه به شرکتتان نخواهد شد؛ این شانس نیز وجود دارد که از کارشناسان مالی داخلی که دارای دانش و تخصص مورد نیاز برای آموزش نیازهای آموزشیتان هستند، استفاده نمایید.


 
comment نظرات ()
 
تغییر عادت منفی به مثبت
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

کلمه ها عقاید شکل گرفته و افکار بیان شده هستند به عبارت ساده آن چه می گویی فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند.

اگر یک کارگر بی سواد بتواند یک اصطلاحی را در دنیا شایع کند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت را در سطح کل ایران گسترش داده و انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم. فکر می کنید چرا پیامبرمان می فرمایند  "فرزندان خود را به نام های نیک خطاب کنید  "

امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی دراصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (با خودتان امتحان کنید). اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی از دست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

مثال:

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود.

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت.

به جای دستت درد نکنه؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی.

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.

به جای لعنت بر پدر کسی که این جا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی که این جا آشغال نمی ریزد.

به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود.

به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده.

به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما.

به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه.

به جای مگه مشکل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟

به جای فقیر هستم؛‌بگوییم : ثروت کمی دارم.

به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم.

به جای به درد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست.

به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم.

به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود.

به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه.

به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش.

به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم.

به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم.

شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه کرده و برای دیگران بفرستید...

وقتی بعد از مدتی هم دیگر را می‌بینیم، به جای توجه کردن به نقاط ضعف هم دیگر و نام بردن از آن ها مثل:
چقدر چاق شدی؟، چقدر لاغر شدی؟، چقدر خسته به نظر می‌آیی؟، چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟، چرا ریشت را بلند کردی؟، چرا توهمی؟، چرا رنگت پریده؟، چرا تلفن نکردی؟، چرا حال مرا نپرسیدی؟ و ...

بهتر است بگوییم :سلام به روی ماهت، چه قدر خوش حال شدم تو را دیدم، و ... عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء می کند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتما درباره هم دیگر اظهار نظر کنیم، وگرنه می‌شود که درباره موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم...

پدرام الوندی

http://pedramspace.blogspot.com/

 


 
comment نظرات ()