body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

روایتی از روایت های ملانصرالدین...
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
 

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می‌شد.

دوستان ملا گفتند، ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آن که از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد، شب بدان جا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت، من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند، ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت، نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آن جا روشن است.

دوستان گفتند، همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا قبول کرد و گفت، فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند، ملا، انگار نهاری در کار نیست.

ملا گفت، چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت، آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند، ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا گقت، چرا، همان گونه که از فاصله چند کیلومتری توانست مرا روی تپه گرم کند، گرم خواهد شد و به  جوش نیز خواهد آمد، شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

با همان متری که دیگران را اندازه می کنیم، اندازه می شویم ...

 پرهام توجه


 
comment نظرات ()
 
گذشته اهمیت دارد اما نه به اندازه آینده ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
ما در کجای این جهان ایستاده ایم...
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

این تصویر توسط تلسکوپ سویفت (ماورای بنفش) گرفت شده است و ابعادی که پوشش داده دویست هزار سال نوری در صد هزار سال نوری می باشد.

ما در کجای این جهان ایستاده ایم ؟


 
comment نظرات ()
 
این جا آسمان ابریست...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

این جا آسمان ابریست، آن جا را نمی دانم...

این جا شده پائیز، آن جا را نمی دانم... 

این جا فقط رنگ است، آن جا را نمی دانم...

این جا دلی تنگ است، آن جا را نمی دانم..

وقتی که بچه بودم هر شب دعا می کردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که این طوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش.

هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما، در این سر دنیا، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آن ها، در آن سر دنیا، عرق می خورند و وضع شان آن است!

... نمی دانم، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...

دکتر علی شریعتی


 
comment نظرات ()