body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دیدگاه ...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
 

این سایت عکس های عکاس آمریکایی رو نشون می ده که از مردم ایران گرفته و کامنت هایی که آمریکایی ها زیرشون گذاشتن...

http://20ist.com/archives/25192

ممنون از خانم مریم مهرپرور


 
comment نظرات ()
 
تمدن ...
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

گفته می‌‌شود یک کمپانی آمریکایی برای به رخ کشیدن قدرت تکنولوژی‌ خود، سیمی به ضخامت یک‌هزارم تار موی انسان دور قرقره‌ای پیچید و برای کمپانی رقیبش در ژاپن فرستاد. مدتی بعد کمپانی ژاپنی همان سیم را پس فرستاد در حالی که روی آن سیم به فواصل منظم سوراخ شده بود!

اما آن ها که گمان می‌برند شکوه ِ تمدن ژاپن از قدرت تکنولوژیک آن برمی‌خیزد، دچار ساده‌اندیشی و سطحی‌نگری‌اند. تمدن، یگانه کالایی است که مبادله نمی‌پذیرد و فقط باید در درون یک ملت «تولید» شود. اگر آن طور بود که همه ملت‌ها با خرید فناوری متمدن می‌شدند، رفتار برخی از شهروندان خودمان که سوار بر آخرین مدل خودروهای ژاپنی با آخرین فناوری آن ها هستند، را ببینید.

قدرت فناوری خیره کننده چشم‌ بادامی‌های ِ ژاپن، به رغم همه جلال و شکوهش، یک «فرع» کوچک است بر تمدنی که این ملت آفریده است.

«اصل ِ» این تمدن را بیش از آن چه در کارخانه‌های معظم ایالت اوزاکا بتوان یافت در ویرانه‌های دلخراش ایالت فوکوشیما می‌توان دید. وقتی رفتار متمدنانه آوارگانی که از پی مخوف‌ترین زلزله‌ قرن، منظم و تمیز در صف آب می‌ایستند و بی‌جنجال و هیاهو و ناسزا فقط به اندازه ِ مصرف همان روز خود، آب دریافت می‌کنند را با رفتار مردمان یک کشور جهان سومی، در شرایطی کاملا عادی، مقایسه می‌کنیم، معنای تمدن نمایان می‌شود.

در همه‌ی فیلم‌ها و عکس‌های خبری که از روزهای پس از زلزله و سونامی ویرانگر ژاپن منتشر شد یک صحنه درگیری، ازدحام، هجوم، غارت فروشگاه، ولع برای دریافت کمک‌های اعطایی، بی‌نظمی و حتی فریاد و جزع دیده نمی‌شد.

یکی از خبرگزاری‌ها خلاصه مشاهدات خبرنگارانش را چنین بازتاب داده است:

۱ - صفوف منظم آب و غذا بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

۲ - هیچ ساختمانی در زلزله ۹ ریشتری آسیب ندید. همه خسارت‌ها مربوط به سونامی و ورود دریا به شهر بود.

۳ - غارتگری دیده نشد. زورگویی یا از دست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

۴ - پنجاه نفر از کارگران نیروگاه اتمی، به رغم نشت مواد رادیو اکتیو، با از جان گذشتگی ماندند تا به خنک کردن دستگاه‌ها ادامه دهند.

۵ - حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نمی‌شد. مصیبت و غم همراه با طمأنینه بود.

۶ - مردم فقط اقلام مورد نیاز خود را تهیه کردند و این باعث شد به همه آب و آذوقه برسد.

۷ - مردم از افراد ناتوان و پیر و بیمار دستگیری می‌کردند. رستوران‌ها قیمت‌ها را کاهش دادند. خودپردازها بدون محافظ دست نخورده ماندند.

۸ - همه دقیقاً می‌دانستند باید چه کاری انجام دهند. انگار بار دومی بود که این اتفاق افتاده است!

۹ - رسانه‌ها در انتشار اخبار محتاط و دقیق بودند. از انتشار گزارش‌های التهاب‌آفرین خودداری می‌کردند و فقط اخبار آرام‌بخش پخش می‌شد.

۱۰ - هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

این همان تمدنی است که بقیه محصولات و مصنوعات تمدنی، بر آن بنا شده است. سونی و پاناسونیک و هیتاچی و تویوتا و هوندا و نیسان موتورز بر این تمدن بنا شده است.

چنین فرهنگ و چنان رفتار مدنی است که منجر به رشد و توسعه در همه عرصه‌ها و همه ابعاد می‌شود. زیربنای ناب تمدن یک سرزمین را باید در مواقع بحران دید. اینها را مقایسه کنید با رفتار بسیاری از هموطنان خودمان ، آن هم در مواقع عادی و فراوانی و ثبات ، ببینید ابعاد تفاوت را.

فرق است میان مردمی که پس از جنگ ویرانگر جهانی و انفجار دو بمب اتمی در کشورش ، کارگرانش در سراسر جهان نان خالی می‌خوردند و هر یک «سنت»شان را به «ین» تبدیل می‌کردند تا سرزمینشان را بسازند با قشر تازه به دوران رسیده کشورهای جهان سومی که هر یک «واحد پول ملی»‌شان را به دلار تبدیل می‌کنند تا در جهان غرب سرمایه‌گذاری کنند.

دوستی نقل می‌کرد سالیان پیش به همراه چند هموطن برای کار به ژاپن رفته بودیم و چند اتاق کنار هم اجاره کرده بودیم. اتاق‌ها قفل و بست نداشت. هرچه به صاحبخانه گفتیم چرا قفل و کلید ندارد، گفت برای چه نگرانید؟ این جا امن است! کسی به شما کاری ندارد. بالاخره بعد از چند روز با شرمندگی به او حالی کردیم که از شما نگران نیستیم، از خودمان نگرانیم!

به هرحال، تمدن را نه می‌توان خرید و نه می‌توان با شعار و دستور به دست آورد. «تمدن» محصولی است که باید در فرآیندی عاقلانه، متعهدانه، هوشمندانه و به غایت منظم تولید شود. زمینه تولید تمدن نه دانشگاه و کارخانه و وزارتخانه و دولت، که «خانواده» و «آموزش و پرورش» است. تا عزمی نکنیم و حرکت به سمت تمدن را به صورت یک جهاد مستمر نیآغازیم، اگر از بام تا شام شعار دهیم، خاصیتی نخواهد داشت.

علیرضا خانی - یادداشت سردبیر روزنامه اطلاعات - شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰


 
comment نظرات ()
 
بدون شرحی دیگر از پوریا ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
بدون شرحی از نوجوان 12 ساله ...
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 

گاهی لازمه که باورها و اعتقاداتم رو تعدیل یا تنظیم کنم ...


 
comment نظرات ()
 
پیوستن ...
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دل های به هم پیوسته ما را در سربالایی های زندگی امیدوار و در سرازیری هایش دل گرم می سازد و این دل ها می بایست همواره محافظت شوند هم چون گیاهی که به دست خودمان کاشته ایم. 

هیچ گیاهی به صرف آن که به فکرش هستیم رشد نخواهد کرد مگر آن که با عمل همراه شود. این متن تقدیم به دوستان اهل دلی که همواره حضورشان با عمل همراه است...


 
comment نظرات ()
 
یکی از بهترین برنامه هایی که در عمرم مسبب اجرایش بودم ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
 

 نهمین برنامه از سری نشست های " شنود و گفت های مدیریتی " 

بخشی از مطالب برنامه ...

در سیر تکوین حیات انسانی گه گاهی تحولاتی بزرگ روی می دهد اما نه مکرر و گذشته را منقرض نموده و راه کارها را زیر سوال می برد و انسان را با یک چالش اساسی روبروی می نماید در یازده جلدی که جان دویی قصه تاریخ را  بیان می کند، سرانجام انسان به جایی می رسد که بشریت در آن به نقاط ِعطف ِ تاریخ دوران خود دست می یابد و برای عبور از آن خرد و بینش خود را در پهنه والاتری بازنگری می نماید. 

توین بی (Arnold Joseph Toynbee) که تاریخ تمدن بشر را مطالعه کرده می گوید...

 از 26 تمدن، 21 تمدن از بین رفته است به خاطر آن که نتوانستند از این نقاط عطف تاریخ عبور کنند و به چالش های جدید و بی سابقه ای که به وجودی می آید پاسخ های بی سابقه ای بدهند، در نتیجه منقرض شدند. توین بی به Challenge  و Response اشاره می نماید که در آن دنیا انسان را به مصاف می طلبد و لبیکی که انسان به آن می گوید، سرنوشت ساز است.


 
comment نظرات ()
 
یادگیری یا فاجعه ...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

سرنوشت هر فرد، سازمان، جامعه و در نهایت بشریت در گرو یک مسابقه است. مسابقه ای سرنوشت ساز، مسابقه ای مابین دو امر:

  • یادگیری
  • فاجعه

 

که انسان یاد می گیرد و فاجعه را پشت سر می گذارد و یا، یاد نمی گیرد و فاجعه پیشی می گیرد. این یادگیری از جنس دگریست. این یادگیری تاثیر معلومات بر آن چه قبلا به دست آورده ایم نیست. این یادگیری به قولی بازآموزی یا نوآموزیست. این جا فضایی است که یادگیری های فرتوت و فرسوده گذشته ناکارآمد می شود و باید آن ها را به فراموشی سپرد.

به قول حافظ ...

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

که گه گاهی باید ورق ها را شست، فراگرفته ها را فراموش کرد تا دگرگون شویم و تجدید حیاتی صورت گیرد و از نو، نو شویم.

به نظر می رسد امروز، بشریت در آستانه چنین وضعیتی قرار گرفته است. شاید اگر استعاره جناب آقای روحانی رییس جمهورمان را به کار ببرم بهتر باشد همان کلید معروف را که چه قفلی باید باز شود یا این که قفل، چه کلیدی را می طلبد و این که کدام کلید برای ورود به هستی دیگر مفتاح و راهگشا می شود... 


 
comment نظرات ()
 
درسی که فهمش درد دارد ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

 گه گاهی انسان به مراحلی از تحول می رسد که می بیند آن چه که مقبول بود، دیگر کارآمد نیست و آن چه که کارآمد است هنوز مقبولیت پیدا نکرده است. 

و حیران می ماند که چه باید کرد...


 
comment نظرات ()
 
سخنی زیبا از کن رابینسون ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

 هر روز، هر کجا کودکان ما رؤیاهایشان را زیر پای ما پهن می کنند، ما باید نرم قدم بگذاریم. 

من عاشق این عبارتم، "رهایی از شیفتگی".... خیلی از افکار ما برای مواجهه با شرایط قرن حاضر شکل نگرفته اند بلکه برای رفع و رجوع شرایط قرن های گذشته شکل گرفته اند. ولی هنوز اذهان ما شیفته و مسحور اون هاست...


 
comment نظرات ()
 
در باب شنیدن ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

زمان‌هایی در زندگی‌م پیش می‌آید که فقط نیاز دارم شنیده شوم. 

کسی چیزی به من نگوید،

راهکار ندهد و نقد و قضاوت نکند.

اما درست در همین موقعیت‌ها خودم را توقیف می‌کنم.چیزی نمی‌گویم. لبخندی مصنوعی می‌زنم و الکی می‌گویم حالم خوب است.

به خودم می‌گویم تو قرار نیست ناراحت باشی، قرار نیست خشمگین باشی. اما می دانم که واقعیت چیز دیگری است.

انگار تمام خاطرات گذشته‌ وقتی که دهانم را باز کردم، اعتماد کردم و کلماتم را بیرون ریخته‌ام به یادم می‌آید.

یادم می‌آید که چه طور نقد شدم.

یادم می‌آید که قرار بوده حرفم پیش شنونده بماند اما بعدها برعلیهم استفاده شده است.

یادم می‌آید که فقط می‌خواستم شنیده شوم،

اما شنونده خودش شدید‌ترین حمله‌ها را به من کرد.

این بار اما می‌خواهم به تو که قرار است روبروی من بنشینی چیزی بگویم. 

 

قبل از این‌که بخواهی شنونده باشی این‌ها حرف‌ها را بشنو:

  •  اگر می‌گویم می‌خواهم حرف بزنم، فرصت بیشتر را به من بده.
  • اگر از چیزی ابراز انزجار می‌کنم، نیازی نیست تو صد برابر از همان موضوع ابراز انزجار کنی.
  • اگر به اشتباهم اعتراف می‌کنم، سرزنشت فایده ای ندارد.
  • اگر می‌گویم نمی‌دانم چکنم، راه درست را نشانم بده.
  • اگر از شخصی ناراحت هستم، تسکین را درهمراه شدن نجو.
  • اگر بخشی ناپیدا از من را دیدی، نتیجه‌گیری نکنی.
  • اگر موقیعتی را شرح می‌دهم که برایت قابل درک نیست، تمسخر نکن.
  • اگر عقیده به درستی موضوعی داری بازگو کن اما تحمیل نکن.

من حرف‌ها و نصیحت‌هایت را نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم نگاهم کنی و فرصت شنیده شدن به من بدهی. فقط کمک کنی از فشار کلماتی که خودشان را به در و دیوار مغزم می‌کوبند خلاص شوم. باید باور داشته باشیم که هرکدام از ما در زمان‌هایی از زندگی فقط به گوشی برای شنیدن نیاز داریم. باید باور داشته باشیم که شنیدن بدون قضاوت نشانه‌ی بزرگیست برای بلوغ شخصیت. باید باور داشته باشیم که روزی تو می‌خواهی که من بشنوم.

فقط چند دقیقه‌ای به من گوش کن. وقتی با تمام وجودت گوش کنی، من در همان گفتن‌های بی‌وقفه‌ام می‌فهمم که چگونه قدم بعدی زندگی‌ام را بردارم.

منبع : The Coach- آقای امیر مهرانی.


 
comment نظرات ()
 
هوش احساسی؛ ابزاری قدرتمند برای مدیریت موثر ...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

هیچ انسانی خارق‌العاده نیست، بلکه موقعیت‌های خارق‌العاده انسان‌ها را به چالش دعوت می‌کنند. به همان اندازه که شناخت درست داشتن از موقعیت برای رهبری یک تیم موثر است، برقراری یک هارمونی خوب با «خود» و «احساس خود» ابزاری قدرتمند در موفقیت تیم محسوب می‌شود. 

شناختن، درک کردن و پاسخ مناسب دادن به احساس درونی، غلبه بر استرس در لحظه، و آگاه بودن از این که گفتارمان چه تاثیری می‌تواند بر دیگران داشته باشد، به‌عنوان هوش احساسی شمرده می‌شود. هوش احساسی چهار رکن اصلی دارد:

  • آگاهی از خود، 
  • مدیریت خود، 
  • شناخت موقعیت 
  • و مدیریت روابط با اطرافیان.

در دنیای امروز که در آن رشد تکنولوژی به دقیقه حساب می‌شود، کنترل کردن احساس و استفاده از آن در مواقع مورد نیاز می‌تواند تاثیر مثبتی بر روند شکل گیری نتایج داشته باشد، زیرا یک احساس خوب می‌تواند نقطه‌عطفی در سرعت پیشرفت تیم داشته باشد. بسیاری از اشخاص، احساس‌های درونی‌شان را مخفی نگاه می‌دارند. اما هرچه قدر تلاش کنیم در ابراز احساستان تحریف کنیم، آن ها را پس بزنیم یا آن ها را در گورستان ذهن‌مان دفن کنیم، هرگز نمی‌توانیم موفق به حذف آن ها شویم.

راه بهتری وجود دارد!

ما می‌توانیم یاد بگیریم تا مستقل از احساس‌مان عمل کنیم. ما می‌توانیم بیاموزیم که چگونه به کمک هوش احساسی‌مان، حقیقت حس خود به یک موضوع را بشناسیم، آن را قبول کنیم و از تاثیر آن بر تصمیم‌گیری‌ها و رفتارهایمان آگاه شویم.

برخی از شغل‌ها، مانند رهبری یک تیم جنگی، فرد را مجاب می‌کند تا هوش احساسی‌اش را تقویت کند. این کار نقش مهمی در تصمیم‌گیری‌های کاریش دارد، ولی در کنار آن، این توانایی می‌تواند در زندگی شخصی او هم نقش موثری ایفا کند.

خیلی‌ها از اهمیت هوش احساسی در موفقیت مدیریت یک تیم مطلع هستند. این که ما بدانیم مغز چگونه کار می‌کند و واکنش‌های احساسی چگونه می‌توانند در عملکرد بدن تاثیر بگذارند کمک زیادی به همراه کردن کل اعضای گروه در مواقع خاص کرده‌ایم. توانایی مرتبط ساختن رفتارها و تاثیراتی که هوش احساسی می‌تواند بر عملکردمان در محیط کار ایجاد کند، فواید کم‌نظیری در ساختن یک تیم استثنایی دارد. این توانایی برطرف‌کننده عوامل غلط رایجی است که آن عوامل سبب حفظ نقاط ضعف ما در ارتباطاتمان و در نتیجه ایجاد شک و تردید در کل گروه می‌شود.

مدیری که هوش احساسی پایینی داشته باشد، نمی‌تواند احتیاجات، خواسته‌ها و انتظارات زیردستانش را تشخیص دهد. مدیری که در واکنش‌هایش از هیچ فیلتر احساسی استفاده نمی‌کند، کارمندانش را به دنیای بی‌اعتمادی دعوت می‌کند. این کار یعنی قرار دادن شرکت در یک ریسک بزرگ! رفتار دمدمی‌مزاج مدیریت، فرهنگ شرکت و آینده آن را هدف می‌گیرد. رهبران خوب از خود آگاهی بالایی برخوردار بوده و می‌دانند که ارتباطات کلامی و حتی غیر کلامی آن ها می‌تواند روی کل تیم تاثیرگذار باشد.

هوش احساسی مدیر، ارتباط مستقیمی در همبستگی تیم، قدرت تصمیم‌گیری در شرایط پر استرس و کنترل هرج‌ومرج دارد. احساسات، در شرایط سخت نقششان را آغاز می‌کنند. اگر قبل از مواجه شدن با آن ها، تمرین نکرده باشیم، خونسرد بودن و تصمیم درست گرفتن در شرایط سخت برای ما ممکن نخواهد بود.

برای افزایش هوش احساسی و درک آن موارد زیر می‌تواند کمک‌مان کند:

خودشناسی: بدون بازتاب رفتارتان از دیگران، نمی‌توانیم خودمان را بشناسیم. نمی‌توانیم بفهمیم چرا و چگونه تصمیم‌گیری می‌کنیم، در چه چیزی توانایی داریم و در چه چیزی نه. برای بهترین بهره‌وری از خودمان، باید با نهایت دقت خودمان را بشناسیم با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها. فقط کسانی می‌توانند پیشرفت کنند که به خوبی خودشان را شناخته باشند. در میدان نبرد دو سرطیف دیده می‌شود. سربازی که جان فشانانه خودش را برای اهدافش می‌گذارد و قهرمانانه می‌جنگد و کسی که از ترس آسیب دیدن خودش را پنهان می‌کند. فقط وقتی می‌توانیم خودمان را پیش‌بینی کنیم که در یک موقعیت مشابه قرار گرفته باشیم یا تجربه کافی از آن واقعه داشته باشیم.

همدردی و شفقت: برای همدردی باید بتوانیم خودمان را جای کس دیگری قرار دهیم. تنها بعد از این مرحله می‌توانیم مهربانی به خرج دهیم. برای این که بتوانیم فرد دیگری را درک کنیم باید با او ارتباط داشته باشیم تا مواردی که باعث رنجش او می‌شود را بدانیم.

محدودیت در ابراز: یکی از اساسی‌ترین بخش‌های هوش احساسی کنترل احساس است. قبل از این که عملی انجام دهیم باید احساستانمان را بشناسیم تا در آینده از کاری که انجام می‌دهیم پشیمان نشویم! کنترل احساس به ما کمک می‌کند تا حرف نزنیم یا کاری نکنیم که برای حل مشکل به وجود آمده فایده‌ای نداشته باشد. مسوولیت یک مدیر، ساختن فرهنگی است که این ویژگی را به اعضای تیم اهدا کند.

رابطه با دیگران: بسیاری از ما خانواده، اطرافیان و در نتیجه الزامات خاص و در برخی مواقع کارهای احمقانه مخصوص به خودمان را انجام می‌دهیم. ولی مستقل از تمام این موارد، ساختن و حفظ رابطه‌های جدید می‌تواند کمک زیادی به افزایش هوش احساسی‌مان داشته باشد. شناخت افراد مختلف، یعنی آشنا شدن با الگوهای متفاوت و طرز بینش مختلف افراد به‌دلیل داشتن زمینه‌های مختلف در زندگی. اطلاعات بیشتر در این زمینه به ما کمک می‌کند که اشتراکاتمان را با دیگران بهتر پیدا کنیم و بدانیم که چه کارهایی می‌تواند تاثیر خوب یا بد بر آن ها داشته باشد.

ارتباطات موثر: یکی از مشکلات موجود در ارتباط با دیگران، سوء‌تفاهم‌هایی است که از نداشتن یک ارتباط درست به وجود می‌آید. این سوء تفاهم‌ها می‌تواند منجر به دلخوری، ناراحتی و در برخی موارد سردرگمی دیگران شود. در مقابل شکل دادن ارتباطات موثر می‌تواند موانع را از سر راه بر دارد و ارتباطات را قوی‌تر کند. در این شرایط هر کس وظیفه خودش را به وضوح تشخیص می‌دهد. علاوه بر این احساس شراکت در هر یک از افراد گروه باعث افزایش هماهنگی بین کارکنان و متمرکز شدن بر اهداف کلی می‌شود

نویسنده: Brent Gleeson -  مترجم: میثاق شمشیری


 
comment نظرات ()
 
جهان سوم کجاست ...
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
 
جهان سوم به تعبیر من جایی است که ...

در آنیم؛ تو و من، باهم یا بدون هم،
ایستاده، نشسته یا خوابیده ایم،
در کنار هم یا جدا از هم،
نفس می کشیم،
از برای هم یا بدون توجه هم،
مشغله داریم،
در راه هم یا از هم،
می جنگیم،
با هم؛ یا برای هم،
روایت آخرما این جاست که ...
بدون هم، جدا از هم و یدون توجه به همیم، هم چنان...

کلید دار( داوود امیراحمدی)

 
comment نظرات ()
 
درس‌های کسب‌ و کار از پیکاسو ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
 

پابلو پیکاسو، پیکرتراش، نقاش و شاعر اسپانیایی (تولد 25 اکتبر 1881/ درگذشت: 8 آوریل 1973 میلادی) به همراه دوستش مکتب کوبیسم را پایه‌گذاری کرد. پیکاسو، هنرمند بود و نگاه خاصی به کسب و کار داشت. از جمله آن که برای «رقابت» جایگاه خاصی قائل بود. با آن که «رقیب‌شناسی» برای پیکاسو مهم بود، توجه چندانی به «پول» نداشت. به گونه‌ای که در پایان زندگی وی گفته‌اند تابلوهای زیادی از او بر جا مانده بود که برای فروش آن هیچ اقدامی نکرده بود.

پیکاسو بیزینس من زیرکی بود. او آثار هنری با ارزشی خلق می‌کرد و البته در فروش آن ها نیز موفقیت قابل توجهی داشت.

به عبارت دیگر، پیکاسو علاوه بر درک درست و دقیق از جهان هستی که در آثار او متبلور شده است، شناخت موشکافانه و دقیقی از مردم و علائق و نیازهای بازار داشت که به او کمک می‌کرد آثار خود را به آن ها بفروشد.

 به کارگیری برنامه سیستم شخصی

همه ما به دنبال خلق کسب‌ و کاری هستیم که با ما حرف بزند. زمانی که پیکاسو درصدد خلق اثر گرنیکا بود، به دنبال این بود اثری خلق کند که به جای وی از توحش جنگ سخن بگوید.


به این منظور، این هنرمند بزرگ اسپانیایی برنامه‌ریزی گسترده‌ای برای خلق این اثر فاخر انجام داد و نظام و چارچوب‌های سنجیده‌ای برای آن در نظر گرفت.

این میزان تفکر و برنامه‌ریزی یکی از مهم‌ترین ارکان موفقیت هر کسب‌وکاری است و ضامن حرکت آن در مسیر درست در مراحل توسعه آن است.

برخورد با مشتری ناراضی

روزی زنی در یکی از خیابان‌های پاریس مشغول قدم زدن بود که ناگهان با پیکاسو روبه‌رو شد که مشغول نقاشی بر دیوار یک کافه بود. زن از پیکاسو خواست تا تصویر او را بکشد و در مقابل هزینه آن را از وی بگیرد.

هنرمند مشهور، خواسته زن را پذیرفت و تصویر وی را در عرض 3 دقیقه کشید. پیکاسو پنج هزار فرانک از آن زن مطالبه کرد. زن به پیکاسو اعتراض کرد و گفت که او تنها سه دقیقه روی این نقاشی وقت گذاشته است. جالب است بدانید که پیکاسو به وی گفت: «نه خیر، تمام عمر روی آن وقت گذاشتم.»

در بسیاری از موارد کسب‌وکارها بر اساس شرایط رقبای خود برای محصولات یا خدمات خود قیمت تعیین می‌کنند.

این رویه کاملا اشتباه است. درست مانند این است که پیکاسو خود را با سایر نقاشان مقایسه کند و بر این اساس قیمتی بگوید. کاری که پیکاسو در برخورد با آن زن انجام داد این بود که قیمت نقاشی را بر مبنای ارزشی که برای هنر و خلاقیت خود قائل بود، تعیین کرد.

کسب‌وکارها نیز باید برای کار، خلاقیت، نوآوری و فکر خود ارزش قائل شوند و بر مبنای آن قیمت محصولات یا خدمات خود را تعیین کنند. 

رقابت، عامل پیشرفت

پیکاسو در زمان خود با یک هنرمند برجسته، مانند ماتیس، رقابت داشت. می‌توان گفت اگر که این رقابت نبود، پیکاسو نمی‌توانست بسیاری از آثار فاخر خود را خلق کند.

سبک نقاشی ماتیس، سنت‌شکنانه و انقلابی بود. این امر باعث می‌شد که پیکاسو که می‌خواست هنرمندی ممتاز در زمان خود باشد، علاوه برعبور از سنت‌های هنری آن زمان، باید از سبک هنری ماتیس نیز فاصله می‌گرفت. این موضوع چالشی بزرگ برای پیکاسو بود.

از سوی دیگر، شجاعت ماتیس همواره عنصری الهام‌بخش برای پیکاسو بود. ماتیس می‌گفت: از نظر من، خلاقیت واژه جایگزین برای شجاعت است.

از سوی دیگر، پیکاسو و ماتیس هیچ‌گاه از گزند منتقدان در امان نبودند. رقابت میان آنها، باعث شده بود که پیکاسو و احتمالا ماتیس، تمرکز خود را به تلاش برای غلبه بر رقیب و نه نظریات منتقدان معطوف کنند این امر باعث می‌شد که آنها با آرامش بیشتری کار کنند. 

شناخت نقاط ضعف

پیکاسو معتقد بود که مشاهده آثار و کارهای دیگران به ما کمک می‌کند تا نقاط ضعف خود را بشناسیم.

پیکاسو و ماتیس همواره آثار یک دیگر را به دقت بررسی می‌کردند و به نقاط قوت و ضعف کارهای یکدیگر پی می‌بردند. به‌این ترتیب، پیکاسو توانست با بررسی دقیق آثار ماتیس و شناخت نقاط ضعف آنها، به نقاط ضعف خود پی ببرد و از این طریق آثار خود را ارتقا دهد. 

بهره‌وری

پیکاسو و ماتیس، اگر چه تفاوت‌های قابل‌توجهی با یک دیگر داشتند، اما توجه ویژه‌ای به مقوله بهره‌وری داشتند. ماتیس می‌گفت: هر کس می‌خواهد خود را وقف نقاشی کند، باید زبان خود را ببرد.

پیکاسو نیز چنین اعتقادی داشت و می‌گفت: آن چه مهم است، کاری است که افراد انجام می‌دهند، نه آن چیزی که قصد انجام آن را دارند. رقابت باعث می‌شود که افراد و سازمان‌ها بیشتر، سریع‌تر و هوشمندانه‌تر کار کنند. به عبارت دیگر، رقابت تاثیر مثبتی بر بهره‌وری دارد.

 برندسازی

اگر چه پیکاسو در فروش آثار هنری خود موفق بود، اما فقط تا جایی به فروش آن ها اقدام می‌کرد که به پول آن نیاز داشت.

وی بسیاری از آثار ارزشمند خود را هیچ‌گاه به فروش نرساند و از این طریق برند قدرتمندی برای خود ساخت. شاید پیکاسو اولین هنرمندی باشد که یک برند ماندگار جهانی برای خود خلق کرد.

رقابت باعث می‌شود که افراد و سازمان‌ها بیشتر، سریع‌تر و هوشمندانه‌تر کار کنند. به عبارت دیگر، رقابت‌ تاثیر مثبتی بر بهره‌وری دارد.

منبع: دوماهنامه توسعه مهندسی بازار

به نقل از : روزنامه دنیای اقتصاد - 1393/07/21


 
comment نظرات ()
 
پیشنهاد ...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
مهم‌ترین مشکل کشور چیست...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
 

این موضوعی است که دکتر محمود سریع القلم، استاد دانشگاه شهید بهشتی در یادداشتی برای عصرایران بدان پرداخته است که در زیر می آید:

به سه مورد زیر، توجه فرمایید:

 .۱ کشورهای عربی حوزه خلیج فارس حدود ۲ تریلیون دلار صندوق دخیره ارزی (خارج از بودجه جاری خود) دارند که در سال چند صد میلیارد دلار از طریق سرمایه‌گذاری در غرب و آسیا، برای این کشورها و نسل‌های آتی آنها سود حاصل می‌کند؛

.۲ منطقه سی لی کان ولی (Silicon Valley) که مهم‌ترین منطقه فن‌آوری جهان در شمال کالیفرنیاست با جمعیتی معادل ۶.۸۲۸.۶۱۷ نفر در ماه جاری، درآمد سرانه ۶۳.۲۸۸ دلار که جزء بالاترین در جهان است را رقم زد؛

.۳ چینی‌ها اخیراً موشک زمین به دریای ۱۱۰۰ کیلومتری (DF-21D) با هزینه ۱۱ میلیون دلار با موفقیت آزمایش کردند.

معانی صریح و تلویحی این تحولات عظیم در سطح همسایه‌های ما و در مقیاس جهانی چیست؟ همه کشورها به فکر توسعه و افزایش توان‌مندی هستند حتی قطر با جمعیت ۲۵۰ هزار نفری معادل یک محله تهران. اعراب جنوب خلیج فارس به‌تدریج در حال خرید روزافزون سهام شرکت‌های نفتی بزرگ جهان هستند و اگر ما در آینده بخواهیم به‌منظور دستیابی به فن‌آوری نفت و گاز، با شرکت‌های بزرگ جهان همکاری کنیم چه‌ بسا با دستور کار سیاسی همسایگان سهامدار خود نیز روبرو شویم.

آیا می‌توان عنصر فن‌آوری و تکنیک را از فرآیند تولید ثروت و قدرت نادیده گرفت؟


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
سفری بی پایان...
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
 

اگر ارزش های بنیادین را اول نشناسیم و بعد به دیگران نشناسانیم و آنان پایبندی اســتوار و پیوسـته ما را نبینـند، گزینـش ارزش ها، کاری بیهوده است.

تثبیت ارزش ها کاریست دشوار. 

از آن ها سخن بگویـیم، 
ارزش ها را بر کارت های نام و نشان ( کارت ویزیت ) بنگاریم، 
در گزارش های سالانه، لوحه ها، دیوار نوشته ها و کتابچه های راهنما، آن ها را بیاوریم. 
کوتاه سخـن این که، ارزش ها را در هر کجا ... ، به نمایش بگذاریم . 
به ارزش ها بیش از یک فعالیت بیانی بها بدهیم، هر چند شنود و گفت و فعالیت بیانی نخستین گام در این فرآیــند اسـت. 
ارزش ها را همواره تکرار کنیم تا جایی که برای همه ( خود، خانواده، سازمان و اجتماع ) به صورت عامل ایمـنی طبیـعی دوم در آیند. بـدین گونه، انتــظارات از ما مشخص می شود و این شناخت، ما را از دیگران ممتاز می سازد . 
خبر خوش این است که با جا افتادن ارزش ها، شناسایی، شناساندن و به عادت در آمدن آن ها، خود ملکه می شوند. ولی هـمواره به خاطر داشته باشیم که این فرآیند پیوسته است. سفری بی پایان...

 
comment نظرات ()
 
قدرت خارق العاده تلقین‎ ...
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
 

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال این که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد، زیرا آن ها را به عنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آن را حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است، بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد.

یک زندانی که قصد فرار داشت به طور مخفیانه خود را در یکی از اتاقک های قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد. زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً این طور هم شد.

اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان می دهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلول های بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود.

نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد.

آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود. سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود. اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند. ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد.

این نشان می دهد که دستگاه عصبی ما با توجه به آن چه فکر می کنیم یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد.

دستگاه عصبی ما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد.

در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد.

این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع این طوری ساخته شده ایم. وقتی این قانون را در افراد هیپنوتیزم شده مشاهده می کنیم شک می کنیم که حتما نیرویی مرموز یا فوق طبیعی در کار است.

در واقع آن چه را که می بینیم فرایند طبیعی عمل مغز و دستگاه عصبی انسان است و نه چیز دیگر.

در پدیده هیپنوتیزم اگر بیمار به درستی گفته های شخص هیپنوتیزم کننده معتقد باشد کارهای حیرت آور انجام می دهد و بیمار رفتاری متفاوت از خود نشان می دهد زیرا طرز فکر و باورش تغییر کرده است.

هیپنوتیزم یا خواب مصنوعی همیشه به نظر اسرار آمیز بوده است زیرا همیشه فهم این که چگونه باور کردن می تواند منجر به رفتار غیر عادی انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنوعی چنان برخورد شده که انگار نیرو یا قدرت ناشناخته ای در کار است. اما حقیقت این است که وقتی شخصی را متقاعد می کنید که قدرت شنوایی اش را از دست داده رفتار ناشنوایان را پیدا می کند. وقتی او را متقاعد می کنید که نسبت به درد حساسیت ندارد، می تواند بدون بیهوشی تحت عمل جراحی قرار گیرد و در این میان نیروی مرموزی هم در کار نیست.

ازشما می خوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتان چه می گوید. هیچ وقت نگوید که چرا زندگی من این بدین شکل است. زیرا دست خودمان است و این ما هستیم که زندگی خودمان را به ویرانه، کلبه ای خرابه به قصری باشکوه و بت شاهکاری بی نظیر تبدیل می کنیم...


 
comment نظرات ()
 
خلوت کجاست ...
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
زمان...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
 

زمان امتیاز و موهبتی است که همیشه در اختیارمان نیست. تغییر را باورانه بازی کنیم...

 



 
comment نظرات ()
 
با همکاری مرکز مشاوره روانشناختی یسنا و خانه مدیران جوان ...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
 

این کارگاه، مرحله بعدی یا به عبارتی قسمت دوم روایت تغییر است که به بهینه سازی تصویر ذهنی فرد می پردازد...


 
comment نظرات ()
 
عشق...
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

عشق،  

نامی که بر هر احساس خیابانی می نهند و بعد،

بدنامیش را جار می زنند...


 
comment نظرات ()
 
از خودت نگو ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
اخراجی ها ...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

در اولین روز هفته، استاد شاگردان مدرسه را جمع کرد و به آن‌ها گفت، از امروز یک هفته فرصت دارید تا برای این سوال که عشق و محبت مهم‌تر است یا آگاهی و شعور؟ پاسخی بیابید و اگر نتوانید جوابی برای این سوال پیدا کنید، این حق را به مدرسه می‌‌‌دهید که عذر شما را بخواهد!


همه شاگردان به تقلا افتادند و شروع به زیروروکردن کتاب‌ها و پرس‌وجو از یک دیگر کردند. روزها به‌سرعت می‌گذشت. هیجان عجیبی بر مدرسه غالب شده بود. از یک طرف شاگردان دوست نداشتند از مدرسه اخراج شوند و از سوی دیگر، یافتن جواب برای این سوال چندان آسان نبود.
سه روز مانده به امتحان، باران شدیدی بارید و سیلابی عظیم همه‌جا را فراگرفت. خبر رسید که در دهکده پایین‌دست، سیل آمده است و عده‌ای بی‌خانمان شده‌اند. یکی از شاگردان مدرسه که جزو شاگردان ممتاز هم بود، به همراه شش نفر از شاگردان اهل همان دهکده، نزد شیوانا آمدند و از او اجازه خواستند تا برای کمک به مردم سیل‌زده از مدرسه خارج شوند. استاد با لبخند گفت:
 
 هرکاری که گمان می‌کنید درست است، انجام دهید.

آن هفت نفر رفتند و روز امتحان خیس، خسته و گل‌آلود به مدرسه بازگشتند. شاگردانی که در مدرسه مانده بودند، قبل از شروع کلاس با تماشای قیافه به‌هم‌ریخته و زخمی‌‌ آن‌ هفت نفر، شروع به مسخره‌کردنشان کردند و گفتند: امروز که از مدرسه برای همیشه اخراج شدید، می‌فهمید که عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟

دقایقی بعد استاد وارد کلاس شد و گفت: آیا کسی جواب سوال را پیدا کرده است؟
یکی از شاگردان دستانش را بالا برد و به نماینده جمعی گفت:
به نظر ما عشق و محبت مهم‌تر از هرچیزی است؛ زیرا باعث می‌شود انسان حتی در لحظاتی که فکرش کار نمی‌کند هم مسیر درست را طی کند.

شاگرد دیگری به نمایندگی بقیه گفت:
اما به نظر ما آگاهی و شناخت، مهم‌تر از عشق و دوستی است؛ چون دوستی یک احساس زودگذر است که به شرایط بستگی دارد؛ درحالی‌که آگاهی، ریشه در منطق دارد و عمیق‌تر است.

استاد نگاهی به هفت نفری که خسته و گل‌آلود بودند، انداخت و از کسی که بزرگ‌تر بود، پرسید: به نظر شما عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟
شاگرد یاری‌رسان، خنده تلخی کرد و گفت:
وقتی آدم‌های درسیل‌مانده را از نزدیک دیدم که برای زنده‌ماندن چه قدر نیازمند کمک بودند، از عمق وجودم به این درک رسیدم که نه عشق مهم است و نه آگاهی؛ آن‌چه مهم است این است که چه قدر می‌توانیم به افراد ضعیف و نیازمند اطرافمان کمک کنیم تا کمتر احساس ناراحتی کنند؟
هنوز در دهکده پایین‌دست بسیارند کسانی که به کمک و امدادرسانی احتیاج دارند. ما به حرمت امتحان به این جا بازگشتیم تا پس از مشخص‌شدن وضعیتمان، باز برای کمک به سراغ مددجویان برویم.
استاد لبخندی زد و گفت:
هیچ‌کس از مدرسه اخراج نمی‌شود و قرار هم نبود چنین اتفاقی بیفتد؛ فقط اگر جواب درست را پیدا نمی‌کردید، این حق را به مدرسه می‌دادید که با کوچک‌ترین بهانه عذرتان را بخواهد. اما در جواب این سوال که عشق مهم‌تر است یا شعور؟ باید بگویم مهم‌تر از همه، کاری است که این هفت نفر انجام دادند.
 
 
مهم‌تر از عشق و آگاهی، نفس عمل است که در مسیر درست باشد. اگر هزارسال عاشق باشی و هزار آسمان دانش را بلد باشی اما راه عاشقی را در پیش نگیری و دانشت را به کار نبندی، همه آن هزاران هزار در قیاس با یک عمل عاشقانه و حرکتی آگاهانه، پشیزی ارزش ندارد.
اگر می‌خواهید از این مدرسه با دست‌های پر بیرون بیایید، به‌جای چسبیدن به دنیای واژه‌ها دست به عمل بزنید و دانسته‌های خود را در میدان عمل بیازمایید. کاری که این هفت نفر انجام دادند از تمام تلاشی که در این هفت روز در این مدرسه انجام شد، ارزشمندتر و مهم‌تر است.
می‌گویند همان روز مدرسه تعطیل شد و همه شاگردان همراه استاد برای کمک عازم دهکده سیل‌زده شدند و هیچ‌کس در مدرسه نماند. آن روز غروب رهگذری که از آن نزدیکی می‌گذشت از نگهبان پیر مدرسه پرسید: چه اتفاقی برای مدرسه استاد افتاده است؟ و نگهبان با لبخند گفت، امروز امتحان بود و همه رد شدند! برای همین تا مدتی از مدرسه اخراج شدند! و استاد هم همراه اخراجی‌ها رفت!
حیدر ارجمندی

 
comment نظرات ()
 
کارگاه، نقطه آغازین تغییر ...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 هر کسی که منکر تغییر است بداند که در حال زوال است...  

به لطف خدا اولین تفاهم نامه در سال 1393 بین مرکز مشاوره و خدمات روانشناسی یسنا ( دکتر محمود جهانگیری ) و خانه مدیران جوان ( داوود امیراحمدی ) در خصوص طراحی و اجرای سلسله کارگاه های توسعه فردی منعقد شد.


کارگاه " نقطه آغازین تغییر " چهارمین سال ( 1389 ) عمر خود را می گذراند و مخاطبانش به بیش از 1500 نفر رسیده است و این بار با مشارکت مرکز روانشناسی یسنا به شکلی متفاوت اجرا خواهد شد. کارگاه فوق از سری کارگاه های توسعه فردیست که به نقطه آغازین تغییر اشاره دارد. این کارگاه برای کسانی که به نوعی دچار روزمره گی شده اند برنامه ریزی شده است. این کارگاه برای کسانی است که فرصتی را به ظاهر از دست داده اند و افعالی هم چون ...

  • نمی شود،
  • نمی توانم،
  • نمی خواهم، 
  • امکان ندارد،
  • مگر می شود،
  • غیر ممکن است،
  • ...

یا کلماتی هم چون ...

  • اما،
  • ولی،
  • اگر، 
  • شاید،
  • ...

ورد زبان آن هاست و در نهایت از وضع موجودشان رضایت چندانی ندارند و درصدد تغییر آن هستند اما نقطه آغاز را نمی یابند...

 بیشتر ...

در این کارگاه توسط یک نویسنده و فیلم ساز داستان هایی نقل می شود که شبیه داستان های معمول نیست و صد البته همه اش حول محور زندگی ست. نکته جالب و خاص این کارگاه آن است که نتیجه و آخر داستان را هر فردی خودش تمام خواهد کرد اما نه به شکل معمول و جاریش.  

در طول داستان ...

شنیدن و شنیده شدن را تجربه خواهیم کرد، نه آن گونه که بوده. آن گونه که دوست داشتیم شنیده شویم و تاکنون نشده. توانمندیی که معجزه می کند و یکی از مهم ترین اصول ارتباط با دنیای پیرامونمان است...

دیدن را نه آن گونه که عمری دیده ایم تجربه خواهیم نمود. دیدنی از جنس فهمیدن و درک کردن و تمایز قائل شدن. تمایزی که ما را ببرد به جایی که تا کنون نرفته بودیم...

تکلم را با اندکی تفاوت از گذشته که عاری از قضاوت خواهد بود تجربه می کنیم. تجربه ای که شاید من را به من نزدیک تر کند. منی که مدتیست است فراموشش کرده ام... 

... تا پنجره ای تازه از نگرش در ذهن باز شود و این تازه گی انرژی بخش باشد تا فهم کنیم که زنجیری از جنس اسارت به گردن نداریم مگر ذهنی که اسیرمان نموده است. 

و در نهایت این که تنهایی بی معنا است اگر خود را بیابیم. خودی که به دست یک خودی انتخاب نموده این گونه باشد و او نمی داند که چه قدر می ارزد...

این مهم در تجارب اجرایی گذشته اتفاق افتاده و به امید خدا و تشنگی افرادی که به دنبال تغییر هستند روند رو به صعود خود را ادامه خواهد داد.

کارگاه آینده که دهمین تجربه از نوع خود می باشد با همکاری مرکز مطالعات روانشانسی یسنا و خانه مدیران جوان در فضای آن مرکز برنامه ریزی و اجرا خواهد شد.

 بیشتر ...

اشتباه نشود، موضوعات این سفر مذهب، روانشناسی، فلسفه، مدیریت، عرفان، انرژی درمانی یا ... نیست. شکل خاص خودش است همان شکلی که درستش، شاهکار می آفریند و نه کاری که به صورت روزمره ادعای انجامش را داریم. 

برای کسب اطلاعات بیشتر و نحوه ثبت نام به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
" می توانم " کار همواره انسان باید باشد ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
نگاه ...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

 

 



 
comment نظرات ()
 
برنامه ریزی توسعه شخصی ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
 

فرازهایی اندک از سومین نشست " شنود و گفت های مدیریتی " که در بهمن ماه امسال با حضور مدیران ارشد یکی از مهم ترین نهادهای کشور و دکتر ابوالعلایی به زیبایی تمام اجرا شد. این برنامه و مسوولیت مدیریت آن، برگ افتخار دگری بود که به دفتر فعالیت هایم اضافه شد. 

برنامه ریزی توسعه شخصی

برنامه یا برنامه ریزی توسعه شخصی همانند برنامه ریزی یک مسافرت است. ما در برنامه ریزی برای مسافرت از نقطه ای به نام مبدا شروع می کنیم تا به نقطه ای که مقصدمان است برسیم.

اگر کسی مبدا یا مقصد را تعریف نکرده باشد می تواند برنامه ریزی سفر نماید ؟

فرض کنید که می خواهید به مشهد بروید از دوستی کمک می خواهید که راهنماییتان نماید. او می پرسد از کجا می خواهی بروی یا به عبارتی الان کجایی ؟ و تو در پاسخ می گویی، نمی دانم. در حقیقت اگر ندانیم کجاییم چگونه می توانیم به سمت مقصد حرکت کنیم؟

گاهی مبدا را می دانیم اما مقصد مشخص نیست و می خواهیم که کمکمان کنند. وقتی مقصدی در کار نباشد آیا دیگران می توانند برای رسیدنمان یاریمان کنند؟

وقتی نمی دانیم که کجا می خواهیم برویم خودمان هم قادر به کمک کردن به خود نخواهیم بود. در حقیقت مسافرت نیاز به مختصات دو نقطه مبدا و مقصد دارد تا بتوان برایش برنامه ریزی نمود. برنامه ریزی توسعه شخصی نیاز به تعریف دو نقطه دارد، الان کجا هستم و کجا می خواهیم بروم.

  • امروز قوت هایم، ضعف هایم، دانشم، تخصصم، اعتبارم، برندم، موقعیتم در سازمانی که در آن مشغولم چگونه است؟
  • دوست دارم دو سال بعد مهارت هایمان مرا به کجا رهنمون سازد؟
  • موفقیت را چگونه تعریف می کنم ؟ 

بنابراین تعریف درست دو نقطه مبدا و مقصد، شروع برنامه من به سوی موفقیت خواهد بود.


 
comment نظرات ()
 
پرورش ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
 

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ...

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ:

ﺷﻌﺮ ﺑﻨی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی ﻳﻜ ﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳن ﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ !

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ نمی ﺁﻳﺪ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌنی چی ؟

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴتی ﺣﻔﻆ ﻛنی؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ میﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می ﻜﺮﺩی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧمیﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ بی ﻏمی

ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی

معلم می تواند هر کسی باشد. برادری، خواهری، فامیلی، همسایه ای، همکاری، هم وطنی، هم زبانی، همراهی، هم ... حتی خود من که غم من را ندارد.


 
comment نظرات ()
 
تگاه یک مجری به زندگی ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

جنیفر لیوینگستون، یک مجری تلویزیون است. او در برنامه تلویزیونی اش، متن ایمیل ارسالی از یک بیننده را خواند. در آن ایمیل، آن فرد به چاق بودن جنیفر انتقاد کرده و گفته بود این خیلی شرم آور است که طی چند سالی که مجری تلویزیون بوده هنوز خود را لاغر نکرده و این چاقی وی برای جامعه و سلامت خودش مخرب و زیان آور است.

این مجری تلویزیونی سپس به نکته ای حیاتی اشاره کرد. به این عادت توهین کردن (bullying) که بسیار سرایت کننده و رو به گسترش است. وی گفت به عنوان مادر سه فرزند، نگران افزایش این حالت در بین بچه ها و در محیط مدرسه است. بچه هایی که به راحتی این رفتار رو از والدینشان یاد می گیرند. در نهایت جنیفر لیوینگستون جمله ای گفت که بسیار می تواند سازنده باشد. او گفت فرزندانمان را به جای منتقد بودن، مهربان تربیت کنیم.

We need to teach our kids how to be kind, not critical

او هم چنین گفت که اینترنت شبیه یک اسلحه شده و مدارس ( جامعه ) شبیه میدان جنگ. وی خطاب به شخص ارسال کننده ایمیل گفت:

« تو من را نمی شناسی و جزو دوستان و اقوام من نیستی... و هیچ چیزی راجع به من نمی دانی به جز آن چه از بیرون می بینی. اما من خیلی بیشتر از یک عدد روی ترازو هستم.»

این جا دغدغه این مجری تلویزیونی، کودکان و محیط مدرسه بود و اما دغدغه مشابه من، دغدغه من و ما در جامعه ایست که در آن زندگی می کنیم. مایی که شب و روز در ستیز با یک دیگر و عقاید و سلایق هم هستیم. مایی که خود را دارای رسالت اصلاح و ارشاد همگان فرض کرده ایم و درباره هر چیز و هر کجا نظر می دهیم. مایی که طلبکار همگانیم. مایی که یک دیگر را به راحتی و بی رحمانه نقد می کنیم و افسوس که در بسیاری موارد به شکلی توهین آمیز و تحقیرآمیز واژه ها رو هم چون گلوله هایی نامریی به یک دیگر شلیک می کنیم. مایی که چه ساده یک دیگر را قضاوت می کنیم. چه ساده در یک بحث یک دیگر را نابود می کنیم و با رضایت خاطر آن چنان جواب کوبنده ای می دهیم که طرف مقابلمان خفه شود.

برای ما همه چیز و همه جا میدان مناظره و مباحثه است. ما نیاموخته ایم که با هم مهربان باشیم. ما نیاموخته ایم که در مقابل افکار مخالف سکوت و عبور کنیم. ما باید راجع به هر کس و هر موضوعی چیزی بگوییم ولو متلک و کنایه ای کوتاه. وگرنه که با سکوت ما یا چرخ دنیا از چرخیدن باز می ایستد و یا ما غمباد گرفته و دق مرگ می شویم!


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ فراموش شد‌ه‌ پیکان ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
 

  

زمانی که حسین دانشور از مقامات دربار، در پاییز ۱۳۴۹ خبرنگاران را برای دیدن اولین خودروی ملی در مجموعه ایران خودرو دعوت کرد کسی تصور نمی‌کرد که این خودرو در جامعه ما فرهنگی را شکل دهد که سال‌های بعد، با توقف تولید، آن فرهنگ هم در جامعه کمرنگ شود.  

پیکان سال‌ها نقش سمبلیکی را در جامعه بازی کرده و نماینده متواضع مدرنیته در اقشار مختلف جامعه بوده. این وسیله نقلیه انعطاف‌پذیر همواره گویای هویت راننده‌اش بوده و نوع نگاه راننده‌اش را بلندتر از خود راننده به دیگران فریاد زده. بخش‌های مختلف این ماشین از لاستیک و چراغ گرفته تا جلو داشبورد و شیشه‌ عقب می‌توانست محل ابراز احساسات صاحبش باشد. کارت‌های تلفن ژاپن، چراغ‌های رنگی داخل و خارج ماشین، پیچ‌گوشتی قرار داده شده پشت بادگیر شیشه جلو که ابزار ضدسرقت بود، پنکه کوچکی که در گرمای تابستان، کولر ماشین بود، بخاری که قدرتش همواره در زمستان‌های سرد آن زمان دلگرمی راکبانش‌ می‌شد و آن رواندازهای پشمی‌گونه‌ جلو داشبورد که هدفش زیباتر کردن ماشین بود، همه پیوندی بین هویت ماشین و صاحبش را شکل می‌دادند.

بخش عمده‌ای از نسل فعلی، خاطرات تلخ و شیرینی را با پیکان رقم زده است. مثلا خود من خاطرم هست که اولین تصادف زندگی‌ام را با پیکان کردم. هم یک پیکان به‌عنوان عابر به من زده وقتی مدرسه می‌رفتم و هم پیکان پدر را با هنرمندی تمام چنان کوبیدم به ستون پارکینگ خانه که یک طرفش جمع شد. در هر صورت پیکان بود و به بودن باصلابتش ادامه می‌داد.

اما فرهنگ پیکانی که گم شده است چیست؟

۱- فرهنگ هول دادن
از ویژگی‌های پیکان خاموش شدن‌اش بود. معمولا در خیابان زیاد با این صحنه روبرو می‌شدیم که پیکانی خاموش شده و راننده‌اش از عابران درخواست هول دادن می‌کند. عابران هم بی‌دریغ، زوربازوی خود را در طبق اخلاص می‌گذاشتند و کف دستان را روی صندوق عقب پیکان چنان فشار می‌دادند که انگار پیش‌بینی مهندسی شده‌ای در طراحی این ماشین برای هول دادن صورت گرفته بود.

پیکان را که هول می‌دادی و روشن که می‌شد همه گویی به موفقیتی بزرگ دست‌پیدا کرده بودند. دست‌ها را می‌تکاندند، گاه راننده آن ها را سوار می‌کرد و تا جایی می‌رساند و گاه تشکر جانانه‌ای (مخلصم، چاکرم) می‌کرد و می‌رفت. اما آن چه که می‌ماند حس مثبت و موثر دوطرفه بود. با ظهور ماشین‌های جدید این فرهنگ گم شد چرا که این ماشین‌ها اگر خاموش شوند، چاره‌شان به‌دست جرثقیل است و نه در زور بازوهای عابران پیاده. این‌گونه بود که با توقف تولید پیکان بخشی از همدلی اجتماعی، محو شد. شاید خوش سعادت باشند کسانی که هنوز پیکان سوار می‌شوند، پیکانشان خاموش می‌شود، درخواست هول می‌کنند و کسانی هم هستند که هول می‌دهند.

۲- فرهنگ سیم باتری
صبح‌های سرد، پیکان باتری خالی می‌کرد و روشن نمی‌شد. در این شرایط همواره همسایه‌ای بود که سیم باتری از صندوق عقبش بیرون بکشد، ماشین را بیاورد کنار پیکان باتری خالی کرده و آن را شارژ کند. این‌گونه بود که صبح‌های زود، همسایه‌ها در نقش ناجی‌های موثری برای یک دیگر ظاهر می‌شدند که به داد همسایه درمانده می‌رسیدند و باز حسی مثبت و دوطرفه شکل می‌گرفت. امروز، ماشین‌های جدید کمتر شانس روشن نشدن به‌خاطر صعف باطری را دارند. سنسورها معمولا خبر از ایرادات می‌دهند و دستگاه‌های دیاگ حواسشان به همه‌چیز هست. مکانیک‌ها هم حتی بیشتر دقت می‌کنند که باتری ماشین مشکل نداشته باشد و این گونه ناخودآگاه فرصت نزدیکی همسایه‌ها و هم‌محلی‌ها از یک دیگر گرفته می‌شود.

۳- فرهنگ گالن بنزین
آمپر بنزین پیکان باید ایرادی می‌داشت که یک خانواده در میانه راه مهمانی بنزین خالی کنند و کنار خیابان بماند. راننده (که در زمان پیکان عموما مذکر بود) با خونسردی تمام از ماشین پیاده می‌شد، صندوق را بالا می‌زد، گالنی خالی را بیرون می‌آورد و کنار خیابان کمی آن را تکان می‌داد. در مدت‌ زمان کوتاهی یک پیکان دیگر که در حال عبور بود، توقف می‌کرد، صندوق را باز می‌کرد و یک لوله بیرون می‌کشید، راننده لوله داخل باک را می‌مکید، کمی بنزین به دهانش می‌رفت، تف می‌کرد و لوله را می‌گذاشت داخل گالن و …

این گونه بود که مردم سخاوتمندانه بنزین به‌هم هدیه می‌دادند و باز هردوطرف سرافراز و شاد از تاثیر مثبتی که گذاشته‌اند از یک دیگر دور می‌شدند. سنسورهای ماشین‌های امروزی به‌دقت حواسشان به میزان بنزین هست. اگر هم بنزین تمام شود دیگر گالن به‌دست گرفتن توجه کسی را جلب نمی‌کند، اگر هم توجه کسی جلب شود آن لوله به‌سادگی درون باک خودروهای جدید نمی‌رود.  

 

۴- فرهنگ تولد
با تولد پیکان، ایران ناسیونال سابق برنامه‌ای گسترده را برای معرفی این خودرو تدارک دید. آهنگ تولدت مبارک که سال‌ها موسیقی مراسم‌های تولد بسیاری از ایرانیان بود، توسط انوشیروان روحانی با شعری از پرویز خطیبی ساخته شد و پیکان از وسط یک کیک تولد بیرون آمد. شاید کسی نداند روحانی، این موسیقی را با الهام از رقص مکزیکی با عنوان «لاکوکاراچا» ساخته است. چندان هم مهم نیست. نکته مهم اینست که تولد پیکان باعث شد تا موسیقی شکل بگیرد که تا سالیان در مراسم‌های تولد و مهمانی‌ها بی‌رغیب باقی ماند. برای این مورد جای خوش حالی دارد که هنوز، وقتی شخصی که تولدش است به لحظه فوت کردن شمع روی کیک می‌رسد، اطرافیان همان آهنگ تولد معروف را برایش می‌خوانند.  با این وجود هرگز برای هیچ خودرویی در ایران دیگر موسیقی ساخته نشد و خواننده‌گان نسل‌های بعد جایگزین‌های زیادی برای آهنگ تولد انوشیروان روحانی خواندند.

۵- پیکان و دود
پیکان اگر قرار بود خراب شود، چنان دود می‌کرد که گویی همان یک ماشین برای آلوده کردن هوای یک شهر کافی‌است. همین دود اگزوزش بهانه‌ای شد تا تولیدش متوقف شود. اگرچه از اقوام پیکان – وانت – هنوز باقی مانده است، اما خداحافظی از پیکان این امید را ایجاد کرد که هوای شهرهای بزرگ آبی شود. پیکان رفت، فرهنگش را هم با خودش برد و هوای شهرها آلوده‌تر شد و ما ماندیم و نمودارهایی که همواره وضعیت اضطرار را نشان می‌دهند.

پیکان فرهنگمان را پیدا کنیم
با کم شدن این خودرو در کشور، ما هم انگار پیکان فرهنگیمان را گم کرده‌ایم. یادمان رفته است که پیکان بهانه‌ای بود برای این‌که در خیابان و در محله بیشتر هوای هم را داشته باشیم. یادمان رفته است که با کارهای کوچک می‌توانیم احساس‌های خوب ایجاد کنیم. یادمان رفته است که کسی که پیکان ندارد هم ممکن لحظه‌ای در خیابان درمانده شده باشد و به دستان قدرتمند شخصی دیگر که بی‌چشم‌داشت کمک می‌کند نیاز داشته باشد.

شاید امروز ما نیاز داریم تا پیکان جدیدی بسازیم که فرهنگمان را دوباره بازیابی کنیم. اگر دوست داشتید خاطره‌های پیکانی خود را به‌اشتراک بگذارید.

منبع : The Coach - با تشکر از مسوولین سایت بهین مشاوران


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ فراموش شد‌ه‌ پیکان ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
 

  

زمانی که حسین دانشور از مقامات دربار، در پاییز ۱۳۴۹ خبرنگاران را برای دیدن اولین خودروی ملی در مجموعه ایران خودرو دعوت کرد کسی تصور نمی‌کرد که این خودرو در جامعه ما فرهنگی را شکل دهد که سال‌های بعد، با توقف تولید، آن فرهنگ هم در جامعه کمرنگ شود.  

پیکان سال‌ها نقش سمبلیکی را در جامعه بازی کرده و نماینده متواضع مدرنیته در اقشار مختلف جامعه بوده. این وسیله نقلیه انعطاف‌پذیر همواره گویای هویت راننده‌اش بوده و نوع نگاه راننده‌اش را بلندتر از خود راننده به دیگران فریاد زده. بخش‌های مختلف این ماشین از لاستیک و چراغ گرفته تا جلو داشبورد و شیشه‌ عقب می‌توانست محل ابراز احساسات صاحبش باشد. کارت‌های تلفن ژاپن، چراغ‌های رنگی داخل و خارج ماشین، پیچ‌گوشتی قرار داده شده پشت بادگیر شیشه جلو که ابزار ضدسرقت بود، پنکه کوچکی که در گرمای تابستان، کولر ماشین بود، بخاری که قدرتش همواره در زمستان‌های سرد آن زمان دلگرمی راکبانش‌ می‌شد و آن رواندازهای پشمی‌گونه‌ جلو داشبورد که هدفش زیباتر کردن ماشین بود، همه پیوندی بین هویت ماشین و صاحبش را شکل می‌دادند.

بخش عمده‌ای از نسل فعلی، خاطرات تلخ و شیرینی را با پیکان رقم زده است. مثلا خود من خاطرم هست که اولین تصادف زندگی‌ام را با پیکان کردم. هم یک پیکان به‌عنوان عابر به من زده وقتی مدرسه می‌رفتم و هم پیکان پدر را با هنرمندی تمام چنان کوبیدم به ستون پارکینگ خانه که یک طرفش جمع شد. در هر صورت پیکان بود و به بودن باصلابتش ادامه می‌داد.

اما فرهنگ پیکانی که گم شده است چیست؟

۱- فرهنگ هول دادن
از ویژگی‌های پیکان خاموش شدن‌اش بود. معمولا در خیابان زیاد با این صحنه روبرو می‌شدیم که پیکانی خاموش شده و راننده‌اش از عابران درخواست هول دادن می‌کند. عابران هم بی‌دریغ، زوربازوی خود را در طبق اخلاص می‌گذاشتند و کف دستان را روی صندوق عقب پیکان چنان فشار می‌دادند که انگار پیش‌بینی مهندسی شده‌ای در طراحی این ماشین برای هول دادن صورت گرفته بود.

پیکان را که هول می‌دادی و روشن که می‌شد همه گویی به موفقیتی بزرگ دست‌پیدا کرده بودند. دست‌ها را می‌تکاندند، گاه راننده آن ها را سوار می‌کرد و تا جایی می‌رساند و گاه تشکر جانانه‌ای (مخلصم، چاکرم) می‌کرد و می‌رفت. اما آن چه که می‌ماند حس مثبت و موثر دوطرفه بود. با ظهور ماشین‌های جدید این فرهنگ گم شد چرا که این ماشین‌ها اگر خاموش شوند، چاره‌شان به‌دست جرثقیل است و نه در زور بازوهای عابران پیاده. این‌گونه بود که با توقف تولید پیکان بخشی از همدلی اجتماعی، محو شد. شاید خوش سعادت باشند کسانی که هنوز پیکان سوار می‌شوند، پیکانشان خاموش می‌شود، درخواست هول می‌کنند و کسانی هم هستند که هول می‌دهند.

۲- فرهنگ سیم باتری
صبح‌های سرد، پیکان باتری خالی می‌کرد و روشن نمی‌شد. در این شرایط همواره همسایه‌ای بود که سیم باتری از صندوق عقبش بیرون بکشد، ماشین را بیاورد کنار پیکان باتری خالی کرده و آن را شارژ کند. این‌گونه بود که صبح‌های زود، همسایه‌ها در نقش ناجی‌های موثری برای یک دیگر ظاهر می‌شدند که به داد همسایه درمانده می‌رسیدند و باز حسی مثبت و دوطرفه شکل می‌گرفت. امروز، ماشین‌های جدید کمتر شانس روشن نشدن به‌خاطر صعف باطری را دارند. سنسورها معمولا خبر از ایرادات می‌دهند و دستگاه‌های دیاگ حواسشان به همه‌چیز هست. مکانیک‌ها هم حتی بیشتر دقت می‌کنند که باتری ماشین مشکل نداشته باشد و این گونه ناخودآگاه فرصت نزدیکی همسایه‌ها و هم‌محلی‌ها از یک دیگر گرفته می‌شود.

۳- فرهنگ گالن بنزین
آمپر بنزین پیکان باید ایرادی می‌داشت که یک خانواده در میانه راه مهمانی بنزین خالی کنند و کنار خیابان بماند. راننده (که در زمان پیکان عموما مذکر بود) با خونسردی تمام از ماشین پیاده می‌شد، صندوق را بالا می‌زد، گالنی خالی را بیرون می‌آورد و کنار خیابان کمی آن را تکان می‌داد. در مدت‌ زمان کوتاهی یک پیکان دیگر که در حال عبور بود، توقف می‌کرد، صندوق را باز می‌کرد و یک لوله بیرون می‌کشید، راننده لوله داخل باک را می‌مکید، کمی بنزین به دهانش می‌رفت، تف می‌کرد و لوله را می‌گذاشت داخل گالن و …

این گونه بود که مردم سخاوتمندانه بنزین به‌هم هدیه می‌دادند و باز هردوطرف سرافراز و شاد از تاثیر مثبتی که گذاشته‌اند از یک دیگر دور می‌شدند. سنسورهای ماشین‌های امروزی به‌دقت حواسشان به میزان بنزین هست. اگر هم بنزین تمام شود دیگر گالن به‌دست گرفتن توجه کسی را جلب نمی‌کند، اگر هم توجه کسی جلب شود آن لوله به‌سادگی درون باک خودروهای جدید نمی‌رود.  

 

۴- فرهنگ تولد
با تولد پیکان، ایران ناسیونال سابق برنامه‌ای گسترده را برای معرفی این خودرو تدارک دید. آهنگ تولدت مبارک که سال‌ها موسیقی مراسم‌های تولد بسیاری از ایرانیان بود، توسط انوشیروان روحانی با شعری از پرویز خطیبی ساخته شد و پیکان از وسط یک کیک تولد بیرون آمد. شاید کسی نداند روحانی، این موسیقی را با الهام از رقص مکزیکی با عنوان «لاکوکاراچا» ساخته است. چندان هم مهم نیست. نکته مهم اینست که تولد پیکان باعث شد تا موسیقی شکل بگیرد که تا سالیان در مراسم‌های تولد و مهمانی‌ها بی‌رغیب باقی ماند. برای این مورد جای خوش حالی دارد که هنوز، وقتی شخصی که تولدش است به لحظه فوت کردن شمع روی کیک می‌رسد، اطرافیان همان آهنگ تولد معروف را برایش می‌خوانند.  با این وجود هرگز برای هیچ خودرویی در ایران دیگر موسیقی ساخته نشد و خواننده‌گان نسل‌های بعد جایگزین‌های زیادی برای آهنگ تولد انوشیروان روحانی خواندند.

۵- پیکان و دود
پیکان اگر قرار بود خراب شود، چنان دود می‌کرد که گویی همان یک ماشین برای آلوده کردن هوای یک شهر کافی‌است. همین دود اگزوزش بهانه‌ای شد تا تولیدش متوقف شود. اگرچه از اقوام پیکان – وانت – هنوز باقی مانده است، اما خداحافظی از پیکان این امید را ایجاد کرد که هوای شهرهای بزرگ آبی شود. پیکان رفت، فرهنگش را هم با خودش برد و هوای شهرها آلوده‌تر شد و ما ماندیم و نمودارهایی که همواره وضعیت اضطرار را نشان می‌دهند.

پیکان فرهنگمان را پیدا کنیم
با کم شدن این خودرو در کشور، ما هم انگار پیکان فرهنگیمان را گم کرده‌ایم. یادمان رفته است که پیکان بهانه‌ای بود برای این‌که در خیابان و در محله بیشتر هوای هم را داشته باشیم. یادمان رفته است که با کارهای کوچک می‌توانیم احساس‌های خوب ایجاد کنیم. یادمان رفته است که کسی که پیکان ندارد هم ممکن لحظه‌ای در خیابان درمانده شده باشد و به دستان قدرتمند شخصی دیگر که بی‌چشم‌داشت کمک می‌کند نیاز داشته باشد.

شاید امروز ما نیاز داریم تا پیکان جدیدی بسازیم که فرهنگمان را دوباره بازیابی کنیم. اگر دوست داشتید خاطره‌های پیکانی خود را به‌اشتراک بگذارید.

منبع : The Coach - با تشکر از مسوولین سایت بهین مشاوران


 
comment نظرات ()
 
نتیجه گیری یک بحث ...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
 

 تحقیقات نشان داده بازی سازی می تواند ابزار مفیدی برای افزایش مشارکت و ایجاد دلبستگی کاری در کسب و کار باشد. البته این کار نیز باید به صورت هوشمندانه و با دقت استفاده شود چرا که مانند هر مفهوم و تغییر جدیدی ممکن است با مقاومت و اثرات سوء همراه باشد. 

 

زیستن در عصر تکنولوژی، سازمان ها را با دو چالش مهم روبرو می کند. اولین عامل ورود نسلهای جدید کارکنان به سازمان هاست. نسل هایی که با تکنولوژی متولد و بزرگ شده اند و از همان ابتدا به آن خو گرفته اند. این افراد انتظار دارند محیط کارشان برخی از این نیاز را برای آن ها برآورده سازد و این که سازمان ها برای موفقیت در آینده کسب و کارشان باید به دو عامل مهم نوآوری و مشارکت مجهز شوند. به عبارتی  دیگر شیوه های آمرانه جواب گوی رقابت موجود نیست چون محیط های مشارکتی  هستند که نتیجه مطلوب را موجب می شوند و این ماندگاری، قابل دسترسی و مطالعه است.

در مواجهه با این دو عامل بسیار مهم، سازمان ها مجبورند به دنبال شیوه هایی باشند که علاوه بر پاسخ گویی به نیازهای نسل جدید کارکنان، نوآوری و بازی سازی را نبز تسهیل کند.

 Simões,Redondo,&Vilas 2013

چرا که ایده، مشارکت است و این ابزار مسیر مفهوم سازی را هموار می کند. بازی ها حول محور تغییرند. تغییر در نحوه تفکر به کار و اداره سازمان هاست که عایداتش همانی خواهد که خیلی کم داریمش.  Birkinshaw & Crainer, ۲۰۰۸

و ما جای خالی بسیار داریم...

 

 

 

اگر شما هم قصد بازی سازی سازمان یا کسب وکارتان را دارید باید به دو نکته مهم توجه نمایید. اول این که بازی سازی همه مسائل کار شما را حل نمی کند. اگر کارکنان کارشان را دوست نداشته باشند و فرهنگ سازمان شما در حال زوال است بازی سازی نمی تواند یک باره شرکت شما را یک محیط کاری مناسب و جذاب کند.

نکته دوم که باید به آن توجه کرد این است که بازی سازی در ظاهر درباره ایجاد محیط کاری لذت بخش و سرگرم کننده است اما در واقع هدف اصلی آن مواجهه با رفتارها و احساسات کارکنان است و این ها چیزهای ظریف و مهمی هستند که باید با دقت و احتیاط به سمتشان قدم برداشت و صد البته فرایندی زمانبر خواهد بود.

۲۰۱۲ Morgan

با توجه به آمار ارائه شده در کشور ما از بین 75 میلیون نفر جمعیت کشور، چیزی حدود 46 میلیون نفر بین 7 تا 40 درصد با صنعت بازی آشنا هستند و از این تعداد 54 درصد کاربران بازی های رایانه ای به طور جدی هستند ( فاوا نیوز, 1391 ).

مدیران سازمان ها و شرکت های داخل کشور می توانند با ایجاد اپلیکیشن ها و فرایندهای بازی سازی شده علاوه بر جذب این دسته افراد به عنوان نیروی کار و مشتری خود، محیط کاری جذابتری نیز ایجاد کنند و مشارکت و نوآوری را در کار تسهیل کنند. در این پژوهش درباره شرایط و مراحل اجرایی کردن بازی سازی در سازمان ها به طور کلی بحث شد.

این مطلب بک بخش کوچک از مقاله ای بود که عزیزان ذیل آن را در یازدهمین همایش مدیریت ارائه کرده بودند.

افزایش مشارکت و دلبستگی کاری کارکنان با استفاده از بازیسازی

محمد صادق مرادی

کارشناس ارشد مدیریت صنعتی گرایش تحقیق در عملیات

msadeghmoradi@ gmail. com

مسعود مرادی

کارشناس آمار؛ اداره تعاون، کار و رفاه اجتماعی شهرستان بافق 

masoudmoradi٣@ gmail. com


 
comment نظرات ()
 
نمی تونم ها ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم دنا جامپ (deanna jump) یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه‌ کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت...

بچه ها می خوام نمی تونم‌هاتون رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ کفشی که روی میزه.  

  • من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم
  • من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم
  • من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم
  • من نمی‌تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم
  • من نمی‌تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم

بچه‌های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی‌توانم‌هاشون… خودش هم شروع به نوشتن کرد. نمیتونم‌ها یکی یکی در جعبه‌ کفش جا گرفت. وقتی همه‌ نمی‌توانم ها جمع شد در جعبه رو بست و گفت بچه‌ها بریم تو حیاط مدرسه…

بیلی برداشت و گودالی حفر کرد و ادامه داد که بچه‌ها امروز می‌خوایم نمی‌تونم‌هامون رو دفن کنیم. جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن. وقتی که تمام شد به سبک مسیحی‌ها گفت، بچه‌ها دست‌های هم رو بگیرید. خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن...

 

 

ما امروز به یاد و خاطره‌ شاد روان نمی‌توانم گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او می‌توانم و قادر هستم روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و نمی‌توانم در آرامگاه ابدی خود به سر برد. بچه‌ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده. وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود مجلس ترحیم نمی‌توانم!

بعد از این که کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس. تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه‌ها که به هر دلیلی به معلمش می‌گفت:

خانم، نمی‌تونم، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می‌زد و اون مقوا رو نشونش می‌داد و خود اون بچه حرفش رو می‌بلعید و ادامه نمی‌داد. پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره‌ علمی رو در مدرسه‌ خودشون کسب کردند... 


 
comment نظرات ()
 
موانع ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢
 

 

دیواری بیرونت نیست که مانعت شود،  

 

ذهنت را فهم کن، موانع آن جاست ...


 
comment نظرات ()
 
روایتی آشنا و مصیبت بار ...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

می گوید شوهرش با خانمی رابطه دارد.

امر مسلم شده است که هم چین اتفاقی افتاده است. هرچه می کند همسرش از این کار دست برنداشته و دل از آن زن نمی کند. زندگی شان شده است چیزی شبیه به جهنم! 

... و دغدغه روز و شب این بانو این شده است که چگونه این زن وارد اتاق خواب همسرش شده و او متوجه نشده است!؟! 

متأسفانه همه مان از این موردها دیده ایم یا حداقل شنیده ایم. مظلوم واقعه هم آن زنیست که همسرش او را طرد کرده و ظالم هم آن خانمی که مرد را اغفال نموده است. طبق روال همیشگی نوشته ها لطفاً دید عمومی نسبت به این گونه وقایع را کنار گذارید. بی طرف بنگریم.

واقع بینانه که بنگریم، آن که اغفال شده و به عبارتی از غفلت او سوء استفاده شده مرد نیست بلکه همسر ایشان است.

آن زن به عنوان همسر، ناخودآگاه کوتاهی هایی نموده که به مرد جواز این خطا را داده است. کوتاهی در امور زناشویی، رفتار سرد در برخورد با همسر، ابراز نکردن علاقه، ایجاد سوء تفاهم های پی در پی، اهمیت ندادن به عقاید شوهر و گاهی حتی توهین به شعور عاطفی او باعث ترک خانه و جستجوی مأمنی بهتر توسط مرد می گردد.

هرچند این ها دلایلی کوچک برای یک خیانت بزرگ است اما واقعیتی است انکار ناپذیر. باید قبول کرد که همه از تربیت صحیح دینی و خانوادگی برخوردار نیستند. همه مردها اهل تزکیه نفس و ... نیستند. 

آیا نباید مردی که قرار است چرخ اقتصادی زندگی را بچرخاند به وسیله محبت همسرش از خطا دور شود تا بتواند هرچه بهتر هدفش را دنبال کند؟ 

 

وقتی خطاهایی از این دست را مرتکب می شویم کم کم بساط ویرانی یک جامعه را فراهم می آوریم. از یک سو زنانی هستند که در هر جایی مجال یابند خود را عرضه می کنند و از سویی دیگر مردان سرخورده ای که جویای هم چین افرادی می شوند و با این عمل خود به فساد و فروپاشیدگی خانواده خود و دیگران دامن می زنند. 

در حقیقت زنان جامعه اند که چنین می کنند. همان زنانی که در خانه می شویند و می پزند و به خود می بالند که لوستر خانه شان (که شاید مرد خانه سالی یک بار هم به آن نگاه نکند) برق می زند از تمیزی، مردانشان را با میلی مهار نشده راهی جامعه ای می کنند که گرگان در لباس پری خود را می فروشند، در حقیقت این کار باز گذاشتن درب اتاقشان به روی زنانیست زاییده شهوت و مردانی که همیشه از آن ها به نام اغفال شده(!!!) یاد می شود.

آنان بدین شکل، اولین مسیر آسفالت شده با هوس را انتخاب کرده و به سمت تباهی می روند.

مخربین اصلی این گره کور زنانی هستند که فقط خانه دارند و بچه دار و گاهی همان هم نیستند و شوهرانی که با یک بی محبتی کوچک میل تنوع طلبی شان گل می کند!

زنان را باید توصیه کرد به همسرداری، ابراز عشق و هم قدم شدن با همسر در مسیر زندگی و مردان را باید توصیه نمود به خویشتن داری و صبر در برابر ناملایمات. هر دو عضو جامعه را نیز باید هدایت کرد به سمت فرهنگ خانواده مبتنی بر دین و الگوپذیری از بزرگان این راه، مطالعه در مورد امور زناشویی و سازش با یک دیگر و فهم آن که بخشی از زندگی مشترک انجام وظایف محوله است و بخشی دیگر، فراتر از آن ...

البته به طور حتم مطالبی که گفته شد نمی تواند تمام آن چه که هست باشد. هستند بانوانی که علی رغم انجام امور محوله و مسوولیت های فردی و خانوادگی و حتی اجتماعی به نحو احسن، همسرانشان نه تنها قدر شناس آنان نیستند بلکه ناراضی نیز هستند و هم چنان از فرصت های پیش رو برای ارضای هر آن چه که تحت عنوان " کمبود " دارند استفاده می کنند و هیچ وقت نیز راضی نبوده و نخواهند بود.


 
comment نظرات ()
 
فهم اتفاق ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
 

 


 
comment نظرات ()
 
وابستگی یا دل بستگی ...
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
 
وابستگی یعنی می خواهمت؛ چون مفیدی.
دلبستگی یعنی می خواهمت؛ حتی اگر مفید نباشی. 
 
  
من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابسته ام، 
اما به جعبه آبرنگ بی خاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبسته ام.
 
 من به میز مدیریت که هر روز پشت آن می نشینم وابسته ام،
اما به آن گلدان کوچک کاکتوسی که کنار پنجره گذاشته ام، دلبسته ام.
  
من به کتاب های مدیریتی کتابخانه ام وابسته ام اما به کتاب های شریعتی روی میزم دلبسته ام.

وابستگی ها را جامعه و فرهنگ و والدین می آموزند و پرورش می دهند اما دلبستگی ها انعکاس خود واقعی من هستند.
کاریزما مشاور 

 
comment نظرات ()
 
سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی ...
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
 

سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی

دکتر سریع القلم معتقد است که توسعه یافتگی از دو بخش کلان تشکیل می شود: اصول ثابت و الگوهای مختلف به تناسب شرایط گوناگون کشورها. کشورهایی مثل آلمان، انگلیس و ژاپن و… از اصول ثابت توسعه یافتگی برخوردارند مانند دولت حداقل، صنعتی شدن، توجه فراگیر به علم وعقلانیت، بخش خصوصی فعال، نظام آموزشی کاربردی، نخبگان ابزاری منسجم، مردم پرکار و مسوولیت پذیر، دولت پاسخ گو… ولی الگوهایی که طی سال ها پرورش و تکامل یافته، متفاوت است

سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی، دارای اصولی است. اولین اصل مسأله قانون‌گرایی است. یعنی افراد باید بیاموزند که در چارچوب قانون عمل کنند. قانون نیز باید برای افراد به صورت عادت در آید.

 

 

اگر یک شهروند در شهر تهران در ساعت ۳ صبح پشت چراغ قرمز قرار گیرد و ببیند پلیس نیست و از چراغ قرمز رد شود او بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. اگر در شهر هامبورگ آلمان هم کسی پشت چراغ قرمز قرار می گیرد و چند دقیقه می ایستد تا چراغ سبز شود و حرکت می کند او نیز بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. راننده آلمانی یک عادت مثبت دارد و راننده ما یک عادت منفی.

مهم ترین وجه توسعه یافتگی در سبک زندگی، رعایت قاعده و قانون در یک جامعه است. به دلایل بسیار پیچیده روانی و تاریخی و اجتماعی، میانگین ایرانی علاقمند به قاعده نیست. در عوض خیلی علاقمند است از هر روشی استفاده کند تا به منافعش برسد که عموماً هم منافع دنیوی هستند. 

 مابقی را در ادامه بخوانید ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
هنر نقاشی ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
 

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچ کدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ 

 

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.

ما هم می توانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛
پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان …  

مریم پیرایه


 
comment نظرات ()
 
ملت یا موزه ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

ملتی که تنها می تواند به گذشته اش افتخار کند،

یک «ملت» نیست، یک موزه است.


 
comment نظرات ()
 
زیباست ...
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند می خواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.

امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

مرد گفت: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر این ها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.

حضرت علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا می کنم.

آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه می شود و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه خواهد شد.

امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را می کند؟

مرد به مردم نگاه کرد و از میان آنان به اباذر اشاره نمود و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت می کنی؟ ابوذر عرض کرد: بله.

امیرالمومنین فرمود: تو او را نمی شناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا می کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش می کنم یا امیرالمومنین.

آن مرد رفت. سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالی که خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد، گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی.

امام علی (ع) فرمودند:

چه چیزی باعث شد برگردی درحالی که می توانستی فرار کنی؟

 آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفته است.

 امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفته است.

 اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم.

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

 گفتند: می ترسیم که بگویند بخشش و گذشت " از بین مردم رفته است.

و این پیام برای شما تهیه شده تا نگویند دعوت به خیر " از میان مردم رفته است...

داود مرادی


 
comment نظرات ()
 
چه طور فردی یک‌دنده را متقاعد کنیم ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
 

افراد لجوج و یک‌دنده  سخت‌ترین افراد هستند زیرا متقاعد کردن آن ها واقعاً دشوار است. این فرد یک‌دنده چه یکی از دوستانتان باشد، چه والدین‌تان، چه همسر یا چه رییس شما، خواهیم آموخت که چه طور او را متقاعد کنیم.

 

 

۱. افراد یک‌دنده فکر می‌کنند همیشه حق با آن هاست.

اگر می‌خواهید آن ها را درمورد چیزی متقاعد کنید، بگذارید شان خود را حفظ کنند و باز هم فکر کنند که همیشه حق با آن هاست، حتی اگر نظرشان را تغییر دادند. بحث با آن ها را طوری شروع کنید که انگار شما هم با آن ها هم‌عقیده هستید و وانمود کنید که کاملاً درک می‌کنید که چرا مثلاً فلان کار را انجام داده‌اند.

این کار باعث می‌شود خونسردیشان را حفظ کنند و برای بحث کردن با شما آماده شوند. مثلاً می‌توانید بگویید، « بهترین تصمیم رو گرفتی که گفتی نه. اعتبار اون شرکت روزبه‌روز کمتر می شه و کار کردن با آن ها می‌تونه ریسک داشته باشه.»

۲. افراد یک‌دنده زود می‌رنجند.

هیچ وقت به هیچ طریقی از استدلال‌های آن ها انتقاد نکنید، حتی با ملایمت زیرا احساس خواهند کرد که می‌خواهید با آن ها مخالفت کنید. هر چه که می‌گویید باید عادی و روزمره به نظر برسد زیرا اگر بخواهید با آن ها رسمی و قاطع حرف بزنید، خواهند فهمید که آینده بحث به کجا خواهد کشید.

به عنوان مثال، می‌توانید بگویید، « تازه فهمیدم که اون تعداد خوب نیست. نمی دونم چرا ولی شاید ۵۰۰ تا بهتر باشه. نظر تو چیه؟ به نظرت بهتر نیست؟»

۳. افراد یک‌دنده می‌خواهند به خودشان سود برسانند.

خیلی عادی برایشان توضیح دهید که اگر تصمیم‌شان درمورد چیزی را تغییر داده‌اند به نفعشان خواهد بود. اجازه بدهید فکر کنند که دلیل این که می‌خواهید طرز فکرشان را عوض کنند این است که به دنبال منفعت آن ها هستید و این کار در آینده به نفعشان خواهد بود.

به عنوان مثال، می‌توانید بگویید، « اگه سه میلیون تومان در این خیریه اهدا کنی، مالیاتت کمتر خواهد بود و تصویر اجتماعی بهتری هم پیدا می‌کنی.»

۴. افراد یک‌دنده نمی‌خواهند اشتباه کنند.

این با مورد یک متفاوت است زیرا اکثر افراد یک‌دنده وقتی می‌فهمند اشتباه کرده‌اند، فوراً سعی می‌کنند راهی پیدا کنند که فکر اصلی‌شان دوباره درست باشد. هیچ وقت نمی‌توانند تحمل کنند که اشتباه کرده باشند و همه تلاششان را می‌کنند که از خودشان دفاع کنند.

این همان جایی است که باید خیلی راحت رهایشان کنید، با این که خیلی راحت می‌توانید به خاطر اشتباهشان حس بدی به آن ها بدهید، اما وانمود کنید که تغییر نظرشان از طرف خودشان بوده است.

به عنوان مثال، می‌توانید بگویید، « وای آره، این طوری این قرارداد درست می شه. این برنامه خیلی بهتر به نظر میرسه.» لحن مثبت شما به آن ها اعتبار می‌دهد و با این که قلباً می‌دانند شکست خورده‌اند اما احساس رضایت می‌کنند.

نکات:

هیچ وقت برای کاری که می‌خواهید تمام شود احساس نا امیدی نکنید. این گارد دفاعی آن ها را پایین می‌کشد و احتمال بردن شما را بیشتر می‌کند.

اعتمادبه‌نفس داشته باشید. به جای خجالتی و کسل بودن، با اعتمادبه‌نفس و بشاش باشید. خجالتی یا کسل بودن باعث می‌شود فرد یک‌دنده حس بهتری به خود پیدا کند و با این روش متقاعد نخواهد شد.

همیشه با همان رویکردی که وارد بحث شدید، از بحث خارج شوید. این کار باعث می‌شود فرد یک‌دنده احساس باخت نکند. منبع : مردمان و با تشکر از ایثار خدادادی عزیز


 
comment نظرات ()
 
چگونه به همه چیز عادت می‌کنیم ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
 

 تردمیل لذت 

تردمیل لذت آخرین وسیله ورزشی باشگاه های تناسب اندام  نیست، بلکه اصطلاحی است که ابداع شده برای توصیف این که ما به سرعت به شرایط جدید عادت می کنیم و همه چیز برای ما بدیهی می شود.

نمی‌دانم شما که این مطلب را می‌خوانید چند سال دارید، اما در مورد خود من بسیاری از چیزهایی که اکنون دارم و حق مسلم خود می‌دانم زمانی بزرگ ترین آرزوهایم بود، زمانی در سن راهنمایی، دیدن فرد بزرگ سالی که دسته‌ای اسکناس بیست تومانی از جیبش بیرون می‌آورد برای من یک آینده‌ شیرین بود، داشتن خانه، اتومبیل، موبایل…..و هر چیزی که الان دارم.

 ارتقای شغلی یا موقعیت جدید ممکن است ما را برای کوتاه زمانی خوش حال کند اما پس از چندی آن را بدیهی پنداشته و انتظارات ما برای ارتقا ادامه می یابد. اگر تنها بتوانم یک ارتقای شغلی دیگر بگیرم، یک ماشین بهتر، یک خانه‌ بزرگ تر…و به محض آن که این انتظارات ارضا شوند دوباره از اول و بیشتر می خواهیم.

سرعت تردمیل بیشتر می‌شود/می‌کنیم و لحظه‌ای فکر می کنیم که به سطح جدیدی از موفقیت رسیده‌ایم اما به سرعت به شرایط جدید عادت کرده و کماکان به دویدن خود ادامه می دهیم و البته با سرعت بیشتر. (ساعات اضافع کاری بیشتر، شغل دوم و سوم، …)

شاید ما نیاز داریم تا شادی را فرای کیف پولمان بجوییم.

ما عادت می کنیم، عادت کردن البته چیز خوبی است و اگر قرار بود عادت نکنیم که با هر بلا و مصیبتی نابود می شدیم. توصیف تردمیل لذت هم همین عادت کردن است، سرعت خود را بیشتر می کنیم، پس از چندی شرایط برای ما مانند قبل می شود، به دنبال شغل، خودرو، سفر، خرید می‌دویم تا شادی و لذتی را که انتظار می کشیم به دست آوریم اما پس از زمانی کوتاه به آن عادت می کنیم.

پس چاره چیست؟

چاره و شاید تنها چاره این است که به دنبال لذت در عوامل خارجی نباشیم. اگر برای لذت بردن به دنبال پول بیشتر هستید بر روی این تردمیل در حال دویدنید. البته منظور من این نیست که چون اهداف، آن لذتی را که در سر می‌پروراندم به من نمی‌دهند باید گوشه نشین شده و دست از کار و تلاش بردارم.

چه دلیلی وجود دارد که خودم را به شدت به زحمت بیاندازم؟

مساله این است که شادمانی ما و لذت و خوشی باید از درون ما نشات بگیرد وگرنه لذت خوردن بهترین شکلات دنیا، با هر بار مصرف کمتر شده و زمانی عادی می‌شود، ما باید این عادی شدن را به عنوان نتیجه‌ قطعی هر فرآیندی بپذیریم و شادیمان را به آن وابسته نکنیم. منبع : وبلاگ یک ریال

 

 


 
comment نظرات ()
 
چگونگی نگرش به تغییر و ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

یک روز، زنی با یک مجله در دست پیش شوهرش می‌آید و می‌گوید، عزیزم، این مقاله فوق‌العاده است. یک فعالیتی را توضیح می‌دهد که هر دوی ما می‌توانیم برای بهتر کردن ازدواجمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟

همسرش می‌گوید، حتماً!

زن توضیح می‌دهد، این مقاله می‌گوید که یک روز هر کدام از ما یک لیست جداگانه از چیزهایی درمورد هم دیگر که دوست داریم تغییر دهیم تهیه کنیم. چیزهایی که اذیتمان می‌کنند، اشکالات کوچک و از این قبیل. و بعد فردای آن روز این لیست را به هم دیگر بدهیم، موافقی؟

شوهر لبخند زده می‌گوید، موافقم!

آن روز مرد کاغذی برداشته و در اتاق نشیمن نشست. زن به اتاق خواب رفت و همان کار را کرد.

روز بعد، سر میز صبحانه، زن گفت، شروع کنیم؟ اشکالی ندارد اگر من اول شروع کنم؟

مرد گفت، شروع کن.

زن سه ورق درآورد. لیست بلند بالایی بود. شروع به خواندن لیستش کرد. عزیزم اصلاً دوست ندارم وقتی… و همین طور لیست را که از کارهای کوچکی درمورد همسرش که او را اذیت می‌کرد تشکیل شده بود، ادامه داد.

مرد احساس کرد خنجری به قلبش وارد شده است. زن متوجه این قضیه شد و پرسید، دوست داری ادامه بدم؟

مرد گفت، اشکالی ندارد، ادامه بده، می‌تونم تحمل کنم.

زن به خواندن ادامه داد.

آخر کار زن گفت، خوب تمام شد. حالا تو شروع کن.

مرد ورقی را از جیبش درآورد و گفت، دیروز از خودم پرسیدم دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چه قدر فکر کردم، حتی یک چیز به ذهنم نرسید. بعد کاغذ که سفیدِ سفید بود را به همسرش نشان داد. بعد ادامه داد، چون به نظر من تو در نقص‌هایت کاملاً بی‌نقصی. من تو را آن طور که هستی قبول کرده‌ام- با همه نقاط مثبت و منفی که داری. من کل این مجموعه را دوست دارم. تو آدم فوق‌العاده‌ای هستی و من واقعاً عاشقتم.

زن ناراحت شد. سه ورق کاغذ را در دستانش مچاله کرد و سعی کرد به نحوی از دل او درآورد و او را آرام نماید.

"""""

ما به این دلیل دوست داریم آدم ها را تغییر دهیم، که دوستشان داریم. اما گاهی‌اوقات، انگیزه‌های ما خالص نیستند. گاهی وقت‌ها از روی خجالت دوست داریم که عزیزانمان را تغییر دهیم. از این که دیگران درمورد فرزندان، همسر، خواهر و برادرها و والدینمان چه می‌گویند، خجالت می‌کشیم.

یک دلیل دیگر برای میل ما به تغییر آدم ها این است که دچار بیماری مقایسه کردن هستیم. ازدواج کردن مثل رفتن به رستوران است؛ وقتی غذایتان را سفارش می‌دهید، می‌فهمید که میز بغلی هم چه غذایی سفارش داده است و یک دفعه از چیزی که سفارش داده بودید، پشیمان می‌شوید.

این میل به مقایسه کردن، مایه بدبختی‌ بسیاری از زندگی‌های زناشویی است. اگر همیشه هیکل همسرتان را با فلان هنرپیشه زن مقایسه کنید، مطمئناً او قادر به رقابت با آن نخواهد بود. یا اگر درآمد شوهرتان را با فلانی مقایسه کنید، او هم توان رقابت نخواهد داشت. خیلی وقت‌ها، حتی همسرانمان را با کسی مقایسه می‌کنیم که اصلاً وجود ندارد.

مثلاً درمورد یک ستاره هالیوودی خیال پردازی می‌کنیم که اصلاً واقعی نیست. چون همه نقص‌ها و عیب و ایرادهای آن ها برایمان آشکار نیست.

قبل از این که ازدواج کنیم، برای ارزیابی همسر آینده‌مان باید خیلی دقیق باشیم. همه چیز را بررسی کنیم. ارزش‌ها، پیشینه، اولویت‌ها، واکنش‌ها، اعتقادات، همه چیز. اما وقتی ازدواج کردیم، دیگر دست از ارزیابی کردن برداریم، از انتقاد کردن دست بکشیم.

دیگر وقت درست کردن طرف مقابل تمام شده است. باید بتوانیم او را همان طور که هست تحسین کنیم. از پشت میز قضاوت بیرون بیاییم و حس نقاشی را پیدا کنیم که می‌خواهد تصویری زیبا را نقاشی کند. یک هنرمند همه چیز را همان طور که هست قبول می‌کند. وقتی فرد مقابل را بپذیرید و تحسینش کنید، یک معجزه اتفاق می‌افتد: فرد مقابل یاد می‌گیرد خود را بپذیرد و درنتیجه زخم روی دلش التیام یافته و تغییرها شروع می‌شود.

چه چیزهایی را دوست دارید و چه چیزهایی را دوست ندارید؟

ممکن است یک چیز را هم دوست داشته باشید و هم نداشته باشید. مثلاً تلفن‌همراهتان. چرا دوستش دارید؟ چون هر زمان که خواستید می‌توانید به کسانی که در دفترچه آن ذخیره هستند زنگ بزنید و این که آن تعداد آدم هم می توانند هر زمان که دوست دارند به شما زنگ بزنند، حتی وقت‌هایی که دوست دارید استراحت کنید و برای خودتان وقت بگذرانید. خنده‌دار است اما درمورد روابط هم همین طور است.

چرا عاشق شدید؟

شوکه نشوید، اما همان چیزی که باعث شد عاشق یک نفر شوید، سال‌های بعد روی اعصابتان خواهد بود. شوخی نمی‌کنیم. اگر به این دلیل عاشق همسرتان شدید که وقتی در مهمانی او را دیدید بسیار خوش‌مشرب و بشاش به نظر می‌رسید، سال‌های بعد ملتمسانه دوست دارید زیپ دهان او را بکشید که دست از حرف زدن بردارد.

اگر به این دلیل عاشق شوهرتان شدید که ساکت، قوی و جدی بود، امروز دوست دارید به خاطر سرد بودنش خفه‌اش کنید. اگر به خاطر زیبایی بی‌نظیرش عاشق همسرتان شدید، امروز وقتی مجبور می‌شوید سه ساعت در ماشین بنشینید تا برای بیرون رفتن آماده شود دوست دارید تک تک موهایتان را بکنید. یادتان باشد، هر نقطه قوتی یک ضعف دارد.

باز هم نکته‌ مهم را تکرار می‌کنم:

اگر می‌خواهیم ازدواجی شاد و آرام داشته باشیم، باید دست از اصلاح کردن همسرمان برداریم و شروع به تحسین کنیم.

این که باید از اصلاح کردن همسرمان دست برداریم دو دلیل دارد:

  • اول این که نمی توانیم.
  • دوم این که آدم ها مثل خانه‌های قدیمی می‌مانند. اگر یک جای آن ها درست شود، یک چیز دیگر در آن ها خراب می‌شود.

یادمان باشد، هیچ وقت نمی‌توانیم کسی را درست کنیم چون اصلاح کردن دیگران یک کار درونی است. هیچ وقت از بیرون نمی‌توان به آن اجبار کرد. باید دیگران را تحسین و راهنمایی کنیم. باید به آن ها آموزش دهیم. اما نباید اجبار کنیم. تنها کاری که باید بکنیم این است که همسرمان را دوست داشته باشیم و به او برای اصلاح خودش فضا دهیم.


 
comment نظرات ()
 
نوعی از مدیریت ( یه چیزی شبیه جایگاه بنزین ) ...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
گفت و شنودی در باب اعتماد به نفس ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
 

از شنبه 4 آبان ماه لغایت 9 آبان

موضوع : اعتماد به نفس

 رادیو اقتصاد، موج اف ام، ردیف 98 

مجری برنامه : دوست ارجمندم جناب آقای دکتر باران دوست

میهمان برنامه : کلید دار خانه

زمان شروع : ساعت 11 صبح

مدت برنامه : نیم ساعت    

چنان چه فرصتی فراهم شد و شنونده این برنامه بودید، پذیرای نقد شما خواهم بود... 

##########

در حین پخش دو قسمت اول این برنامه تعدادی از دوستان لطف داشتند و خواستار فایل صوتی این گفت وشنود شدن. مونده بودم که چه جوری به دستشون برسونم که خداوند یک دیگه از دوستانم را رساند ...

سلام به آقای امیر احمدی عزیز. خدا قوت.

سلام به دوستان. دوستانی که نمی توانند برنامه را به صورت زنده از رادیو گوش کنند، می توانند از سایت ایران صدا آن را دانلود کنند. من همین الان برنامه دیروز شنبه و امروز یکشنبه را دانلود کردم. لبخند

http://www.iranseda.ir/radio/

در قسمت آرشیو برنامه های رادیویی.  نام رادیو و ساعت را انتخاب کنید و دگمه دریافت را بزنید. با برنامه اینترنت دانلود منیجر می توانید فایل را دانلود کنید. عشق و آرامش الهی برای همه. علی گازران


 
comment نظرات ()
 
۵ نشانه این که زندگی تان به چنگال سکون گرفتار آمده ...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

«ساکن نشو» 

این جمله کوتاه مضمون یکی از سه داستانی است که استیو جابز، سال ۲۰۰۵ برای فارغ التحصیلان دانشگاه استنفورد  بیان کرد. یکی از بخش های جذاب داستان سوم او، این بود:

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. از همه مهم تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی و ایمان تان پیروی کنید. 

به خاطر داشتن این که بالاخره یک روزی خواهم مرد، برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. 

حتما برای شما هم پیش آمده که ساکن شوید، زندگی برای تان تکراری شود و در حالی خلسه وار، منتظر بهترین یا شاید بدترین! ) اتفاق بعدی عمرتان بمانید تا شاید لااقل آن اتفاق بتواند تغییری در وضع موجود پدید آورد.

اکثر ما با سرعت نور از این حقیقت فرار می کنیم که زندگی مان مردابی شده." اما مثل هر کاری، پذیرش وضع موجود، اولین گام برای تغییر و بهبود است. در ادامه مطلب ۵مورد را می خوانید که نشانه ای از گرفتار آمدن شما به چنگال سکون هستند، اگر این ها را دارید برای خودتان نگران شوید. 

۱. آرزو می کنید ساعت کار، مثل برق و باد بگذرد.

 

برای رسیدن زمان استراحت و صرف ناهار، برای پایان ساعت کاری، برای تعطیلات آخر هفته و ... آرام و قرار ندارید؟ اگر این است وضع شما، احتمالا نشانه ای دال بر خستگی از وضع موجود است، انگار که در اردوگاه کار اجباری گرفتار آمده باشید.

اگر عاشق کار، حرفه یا مشغولیت فعلی تان باشید، هرگز آرزوی جدا شدن از آن را نمی کنید. حتی بر عکس، از زمان هر چیز دیگری که شده می زنید تا برای دل مشغولی اصلی تان زمان بخرید.

مطمئن هستید که الآن به دل مشغولی اصلی تان می پردازید؟

۲. بیدار شدن صبحگاهی برای کار را سخت می یابید. 

 

اگر فردی هستید در تعقیب آرزوهای شخصی، بیدار شدن کله سحر باید برای تان نسبتا آسان باشد. چرا؟ چون در سرتان فقط یک فکر هست، چه طور از ساعات امروز بهترین استفاده را ببرم؟

جویندگان موفقیت های بزرگ، بابت فرصت های بی شماری که در طول روز پیش می آید ذوق زده اند. اما اگر فقط می خواهید زنگ ساعت لال بشود تا چند دقیقه بیشتر بخوابید، این یعنی بیش از آن چه بدانید گرفتار سکون شده اید و پتانسیل های غیرفعال زیادی دارید.

البته، همه این ها که گفتیم یک استثنا دارد: شب قبل تا دیروقت مشغول کار مورد علاقه تان بوده باشید! اوضاع تان چطور است؟

۳. رویای یک زندگی کاملا متفاوت با وضع موجود را دارید.

 

یک آزمون تک سوالی:

وقتی بال های افکارتان را باز می کنید تا ذهنتان به سوی کمال مطلوب پرواز کند، جایی کاملا متفاوت از واقعیت روزمره زندگی تان فرود می آید؟ اگر جواب بله است، یعنی وضع موجود، ایده آل شما نیست و درست وسط دردسر هستید.

شاید بگویید رویاپردازی در کل خوب است و آدم را به آینده امیدوار می کند. ولی رویاها در اصل واقعیت های مکتوم در عمق وجود شما هستند. اگر واقعیت درون با وضع بیرون فرسنگ ها فاصله دارد، شاید سبک زندگی فعلی شما بر اساس چیزی غیر از علایق تان شکل گرفته.

داشتن یک زندگی غیررویایی مساوی است با نداشتن زندگی رویایی. آیا این انتخاب شما است؟

۴. اغلب دچار حسادت می شوید.


تا به حال شده که نسبت به دیگران حسادت کنید؟ شاید به خودتان گفته باشید،« کاش ماشین کار شریکی شبیه زندگی او را داشتم.» هیچ ایرادی در تلاش برای یافتن بهترین چیزها در زندگی وجود ندارد. ولی اگر می گویید « ای کاش زندگی فلانی را داشتم » این یعنی در مرداب سکون دست و پا می زنید، اصلا نشانه خوبی نیست.

تصور نشود آن هایی که دنبال تحقق رویاهای خود رفته اند و به سکون رضایت نداده اند، لزوما به اهداف شان رسیده اند. خیر، مهم ترین تفاوت آن ها با ساکنین مرداب سکون در این است که دست به تلاش زده اند، دارند آن چه را که لازمه رسیدن به هدف است، انجام می دهند، و به آینده امیدوارند.

زمان، موهبتی است برای تصمیم گیری. آن را با حسادت ورزی تلف نکنید.

۵. احساس نیاز به فرار کردن، همیشه در شما هست.

 

مواد مخدر به هر صورت، بازی های ویدیویی، سریال های تلویزیونی و فیلم ها همه نوعی از فرار هستند که بسیاری از مردم به دامان آن ها پناه می برند تا تهی بودن زندگی شان را به دست فراموشی بسپارند.

این حرف لزوما به این معنی نیست که سرگرمی های سالم، همگی فرار از پذیرش وضع موجود هستند. بلکه اگر بیش از حد به آن ها وابسته می شوید و مدام از هر فرصتی برای سرک کشیدن به دنیای موازی بهره می برید، احتمالا در حال فرار از چیزی هستید. یک لحظه صبر کنید و از خودتان بپرسید، چه چیزی؟

همه این ها را نوشتیم ولی یک پرسش باقی است ...

اگر به سکون گرفتار آمده ام، چه کنم؟

شاید بهترین جواب را استیو جابز در سخنرانی سال ۲۰۰۵ خود داده باشد:

 اگر هنوز علاقه تان را پیدا نکرده اید، به جستجو ادامه دهید... مثل همه اموری که با قلب انسان در ارتباط هستند، وقتی آن را یافتید، خودتان خواهید فهمید.

http://behinmoshaveran.com/


 
comment نظرات ()
 
راه ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
از استاد تا شوفر
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

ماکس پلانک بعد از این‌ که جایزه نوبل رو تو سال ۱۹۱۸ می‌گیره یه تور دور آلمان می‌ذاره و تو شهرهای مختلف درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه. چون هر دفعه دقیقا یه محتوا رو ارائه می‌کرده، دیگه راننده‌ش کاملا اون‌ها رو حفظ شده بود. یه بار راننده‌ش بهش می‌گه که ...

« شما از تکرار این حرف‌ها خسته نمی‌شین؟ من الان دیگه به حدی حفظ شدمشون که می‌تونم به جای شما ارائه کنم. اصلا بیاین تو مقصد بعدی که مونیخه من سخنرانی کنم و شما لباس من رو بپوشین و بشینین تو جلسه؛ برای هردومون تنوع می‌شه ». پلانک هم قبول می‌کنه!

شوفر خیلی خوب تو جلسه درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه و شونده‌ها هم خیلی لذت می‌برن. ولی آخرش یه فیزیک‌دان بلند می‌شه و سوال می‌پرسه. شوفر هم در نهایت خونسردی می‌گه ...

« من تعجب می‌کنم که تو شهری پیشرفته مثل مونیخ سوال‌هایی به این اندازه ساده می‌پرسن که حتی شوفر من هم می‌تونه جواب بده! شوفر عزیز، شما به ایشون جواب بدین ».

بر اساس همین داستان اسم اثر خاصی رو گذاشتن « اثر شوفر»؛ جایی که متخصص واقعی و مجری غیر متخصص جا به جا می‌شن.

به نظر اکثر آدم‌ها، مجری‌های (منظور مفهوم کلی مجریه، نه مجری تلویزیون) غیر متخصصی که مثل اون شوفر فقط چیزهایی رو حفظ هستن متخصص‌تر به نظر میان تا اون‌هایی که واقعا متخصص هستن، چون یه متخصص واقعی به خودش اجازه نمی‌ده در مورد هر چیزی با قطعیت اظهار نظر کنه، در حالی که مجری در مورد همه چیز با اطمینان حرف می‌زنه.

این یه اشتباه ناخودآگاهه که بین اکثر آدم‌ها هست و احساس می‌کنن کسایی که همیشه با اطمینان حرف می‌زنن و برای هر چیزی جوابی دارن متخصص‌ترن.

برای بهبود تصمیم‌گیری‌ها، چه در مدیریت پروژه و چه در هر چیز دیگه‌ای، باید مراقب این انحراف‌های اندیشه باشیم. شاید بد نباشد یک مقدار دور و بر خودمان را بررسی کنیم و ببینیم چند تا شوفر و چند تا ماکس پلانک پیدا می‌کنیم و این‌ که چه قدر در حق جایگاه اون‌ها بی‌انصافی کردیم یا دیدیم که بقیه کردند.

به نقل از وبسایت آقای نادر خرمی راد


 
comment نظرات ()
 
کلید دل ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
 

اگر شفاف ببینی
و مهارت به تصویر کشیدن داشته باشی،
اگر درست بیاندیشی
و توان بیان اندیشه را داشته باشی،
اگر با همه وجودت دوست داشته باشی،
و هنر ابراز احساس را داشته باشی
کلید " دل " آدمیان 
در کف با کفایت توست.
هرمز انصاری

 
comment نظرات ()
 
آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
 

چه واژه‌ گنگ و محدودی است رابطه…
و چه قدر این سوال کلی است که ...

« آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»

« رابطه » فقط نشان می‌دهد که تو به کسی « ربط » داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.


بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند. هر از چندی، احساس نیاز به آن ها می‌کنی و وقتی طعم آن ها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آن ها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!

بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.

بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ شیشه‌ای هستی.

بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آن چه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت…

بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تنت لمس کنی.

اما تو و رابطه ...
تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آن که به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد…

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم « تو » نبوده‌ای. بلکه «آن هایی » بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق « تو » ایجاد می‌شده.

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی...

« این بار،‌ او هم به من دل بسته است ».

و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که « نیکمت » باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است…

باقی را می‌گذارم تا شما بنویسید. داستان « بعضی رابطه‌ها…» را و داستان « تو» در بعضی رابطه‌ها…  

 http://www.shabanali.com/


 
comment نظرات ()
 
نقس قهرمانی در اول شدن و اول بودن نیست ...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

آخر مسابقه بود و دونده اسپانیایی می بیند که حریف کنیایی خیلی آرام می دود.
متوجه می شود که کنیایی استنباط می کند مسابقه تمام شده است.
برای همین به جای آن که یک برد غیرمنصفانه به دست بیاورد، می رود پشت حریفش و خط پایان را نشانش می دهد.
 
در مصاحبه اش گفته بود که وقتی دیدم سرعتش را کم کرد می دانستم که می توانم از او جلو بزنم و برنده باشم اما این پیروزی حق من نبود. برای همین رفتم سمتش و خط پایان را نشانش دادم و او توانست اول بشود که البته لایق برنده شدن هم بود ...
 

 
comment نظرات ()
 
واقعیتی که نام نویسنده اش را نمی دانم ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
از سال ۸۰ که مدرک لیسانسم را با معدلی بالا، از دانشگاه صنعتی شریف گرفتم تا سال ۱۳۸۴ باید دائماً جواب دوستانم را می دادم که چرا فوق لیسانس نمی گیری. دو باری هم کنکور شرکت کردم و با رتبه خوب در دانشگاه خودم قبول شدم اما نرفتم. سال ۸۶ که کارشناسی ارشد مدیریت را از دانشگاه شریف گرفتم (با رتبه و معدل بالا) باز تا امروز، دوستان زیادی می پرسند که چرا دکترا نمی گیری…
پراکنده در جاهای مختلف جواب داده ام. اما گفتم یک پاسخ تفصیلی این جا بنویسم…
 
مقدمه اول:
یک واقعیت وجود دارد. نباید نظام آموزشی، به مسیر رشد و پرورش ما جهت بدهد، این ما هستیم که مسیر رشد خود را انتخاب و ترسیم می کنیم.
شاید سال ها بعد، علاوه بر دکترا و پست دکترا، پست پست دکترا، پست پست پست دکترا و … هم در دانشگاه ها شکل گرفت. یعنی ما دیگر باید زندگی خود را تعطیل کنیم و تا دم مرگ به در دانشگاه ها دخیل ببندیم؟
 
هر درجه تحصیلی معنا و مفهوم و کارکردی دارد.
 
اجازه بدهید که اول در مورد کارشناسی بگوییم.
خود کارشناسی یکی از ترجمه های غلط و طنز آمیز است. کارشناس کسی است که سال ها تخصص و تجربه دارد. ما هر کسی که چهار سال در دانشگاه می چرخد و غذای ارزان می خورد و روی صندلی های سفت دانشگاه، می نشیند و اس ام اس بازی می کند و با تقلب در پایان ترم نمره ای می آورد، کارشناس می نامیم!
لیسانس واژه متفاوتی است. لیسانس یعنی مجوز٫ چیزی مثل جواز کسب!
  
من وقتی لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم، یعنی می توانم و مجازم با این دانش، امرار معاش کرده و حق دارم در مورد آن حوزه، تا حد دانشم اظهار نظر کنم.
من باید چند سال در آن حوزه کار کنم تا به یک «کارشناس» به معنای واقعی کلمه تبدیل شوم.
به همین دلیل، در عمده کشورهای دنیا، مردم رشته لیسانس خود را با نگرشی به بازار کار و نیازهای روز جامعه، انتخاب می کنند.
فوق لیسانس یا کارشناسی ارشد، برای کسانی است که می خواهند در یک حوزه خاص عمیق تر شوند. عموماً وقتی معنی پیدا می کند که کسی لیسانس خوانده و مدتی در آن حوزه کار کرده و سپس تصمیم میگیرد به دانش خودش در آن حوزه عمق دهد.
 
مثلاً من مکانیک خوانده ام، سال ها در صنعت کار می کنم، می بینم حوزه کنترل و اتوماسیون حوزه جذابی است که دانش من در آن محدود است. به دانشگاه برمی گردم تا دانش خودم را در آن حوزه خاص ارتقاء دهم. طبیعی است کسی می تواند این مقطع را به پایان ببرد که معلومات خود را در حوزه ای با رعایت روش شناسی علمی، به نتایجی کاربردی تبدیل کرده و گزارشی از این فعالیت تحت عنوان تز یا مقاله) ارائه نماید.
دکترا برای کسانی است که رسالت خود را تولید علم و پیشبرد مرز دانش جهان در یک حوزه تخصصی می دانند.

مقدمه دوم:
اما در ایران تعریف متفاوتی در ذهن مردم است. همه فکر می کنند تا جایی که وقت و استعداد دارند باید این مقاطع را درست یکی پس از دیگری ادامه دهند!
کارکرد اصلی هم، نه دغدغه توسعه دانش و مهارت فردی است و نه پیشرفت علم. عمدتاً یک عنوان است.
 
این را از این جا می فهمم که می بینم برخی دوستانم در دوره دکترا، درد  دل می کنند که باید هر هفته یک مقاله بخوانند! این خود نشان می دهد که مقاله خواندن، یک « درد » است نه « غذایی برای یک روح گرسنه علم ».

اما حالا دلایل من:
ما در شرایط امروز کشور، در عمده رشته ها نمی گویم همه. می گویم عمده، مصرف کننده دانش تولیدی جهان هستیم یا اگر هم نیستیم بی دلیل دست به تولید دانش زده ایم فقط برای حفظ پرستیژ کشور و رتبه های علمی ). ما هنوز یک مصرف کننده صحیح هم نیستیم. به همین دلیل مدرک کارشناسی هم، زیادتر از نیازمان است.
 
شاید به همین دلیل مسوولان امر، ده ها واحد درس عمومی را به مجموعه دروس دانشگاهی افزوده اند تا این چهار سال به هر حال به شکلی پر شود!
 
من کارخانه های بنز و بی ام و و برخی از برترین صنایع دنیا را از نزدیک می شناسم و بارها بازدید کرده ام. مرکز طراحی آن ها پر از کسانی است که لیسانس یا به قول آن ها دیپلم مهندسی ) دارند و یکی دو نفر دکتر هم برای پرستیژ به مدیریت برخی واحدها منصوب شده اند. من نمی فهمم اگر تولید بنز با لیسانس ممکن است چرا داشتن انبوهی فوق لیسانس و دکترا، به مونتاژ پژو منجر شده است!
در بسیاری از حوزه ها ما هنوز Generalist هم نداریم پس چرا باید به دنبال Specialist برویم.

در رشته خودم عرض می کنم. وقتی هنوز در بسیاری از رشته های دانشگاهی ما، هنوز « ارتباطات و مذاکره » را به عنوان یک درس ارائه می دهند و این دو حوزه کاملاً تخصصی از هم تفکیک نشده اند، بیشتر شبیه شوخی خواهد بود که من بروم دکترا بگیرم و مثلاً به طور خاص در خصوص « تفاوتهای الگوهای مذاکره درون سازمانی بین زنان و مردان با سن ۳۰ تا ۴۰ سال در مشاغل خصوصی و بنگاه های کوچک و متوسط در کلان شهر های ایران » تز بنویسم !

شاید بعد از نوشتن این تز، به من به جای « مهندس فلانی » بگویند « دکتر فلانی ». اما من هر بار که دکتر صدایم کنند فکر می کنم دارند مسخره ام می کنند! شاید آن ها نفهمند چه می گویند اما من که می دانم معنی دکتر چیست…
 
شاید یکی از کارکردهای مدرک دکترا، تدریس در دانشگاه ها باشد. اما واقعیت این است که هدف من بزرگ تر از تدریس دانشگاهی است. من در حال آموزش به مدیران اقتصادی کشور هستم و فکر می کنم آموزش امروز آنان، فوریت بیشتری دارد تا آموزش جوانان فردا. اگر فردا اقتصاد کشورم، مثل امروز باشد، جوانان کشور شغلی نخواهند داشت تا بتوانند از آموخته های دانشگاهی خود استفاده کنند…
 
تجربه امروز ایران و جهان نشان داده که بزرگ ترین تغییرات اقتصادی و مدیریتی و صنعتی جهان را نه دانشگاهیان نظریه پرداز، بلکه صنعتگران عملگرا ایجاد کرده اند. انتخاب با ماست که در زمره کدام گروه باشیم اما من گروه دوم را ترجیح می دهم.
 
مبحث هزینه فرصت نیز بحث مهمی است که همیشه به آن اشاره کرده ام. وقتی من می توانم به جای ۵۰۰۰ ساعت وقت گذاشتن و اخذ مدرک دکترا با هدف این که عنوانی به القابم اضافه شود )۲ یا ۳ کتاب ارزشمند تألیف کنم که برای ده ها هزار نفر از هم وطنانم مفید فایده واقع شود، خیانت به جامعه است که عنوان و لقب خودم را به نیاز مردم جامعه ام ترجیح دهم.

خلاصه این که به نظر من، نیاز امروز جامعه من مدرک نیست. بلکه ما نیازمند دانشمندانی عملگرا و مطالعه محور هستیم که علم روز دنیا را بیاموزند و آن را هم چون لباسی بر قامت فرهنگ و جامعه ما بدوزند و ما را از این عریانی که گرفتار آنیم نجات دهند. ادامه تحصیل در دانشگاه، یکی از روش های علم آموزی و دانش اندوزی است که ۱۵ سال فعالیت دانشگاهی و صنعتی در ایران و جهان، به من به تجربه ثابت کرده که برای ایران امروز، اگر هم یکی از روش هاست قطعاً بهترین روش نیست.
 
من ضمن احترام به همه دوستان عزیزم که در دانشگاه ها در خدمتشان هستم، احساس می کنم کار کردن با مدرک دکترا در بسیاری از رشته ها در شرکت های ایرانی مانند به دست داشتن ساعت رولکس برای کسی است که در پرداخت هزینه تخم مرغ شام خود هم دچار بحران است…
 
یا شبیه پرتاب کردن ماهواره به سمت آسمان، در شرایطی که هواپیماها به سمت زمین سقوط می کنند.

یا شبیه مطالعه بر روی فن آوری نانو، در کشوری که خط کش ها در ابعاد سانتی متر هم درست اندازه نمی گیرند.
 
 یا شبیه…

 
comment نظرات ()
 
خدمات ...
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

ما در ایران با وجود تلاش های پراکنده برای پشت سر گذاشتن عصر کشاورزی و ورود به جرگه کشورهای صنعتی و توسعه یافته در این راه موفق نبوده ایم و هنوز وابستگی زیادی به واردات محصولات کشاورزی و صنعتی و صادرات مواد خام و در صدر آن نفت داریم.

بحث در مورد دلایل این امر نه در حوزه و اهداف تهیه این سیاهه می گنجد و نه در تخصص نویسنده است ولی باید دانست که جهان پس از طی عصر صنعتی شدن و عصر اطلاعات با کنترل و بهینه سازی گسترده صنعت و یافتن راهکارهای استاندارد سازی برای برون سپاری فرآیندها و تحویل گرفتن کالاهای استاندارد صنعتی، از عصر صنعتی عبور کرده و بخش اعظم ارزش (که در اقتصاد با واحدها و شاخص های مالی مانند تولید ناخالص ملی GDP سنجیده می شود.) در بخش خدمات ایجاد می گردد.

در کشورهای توسعه یافته به صورت متوسط بیش از 70% تولید ناخالص ملی و بیش از 75% اشتغال توسط بخش خدمات تأمین می شود. در عصر فراصنعتی ارزش اقتصادی خدمات در حال افزایش است و از دید طراحان نیز پرداختن به خدمات و ارتباطات و ارزش نهادن به دانش و تعامل انسانی روند مطلوبی به حساب می آید هرچند طراحان هم چنان باید تولید محصولات مورد استفاده در ارائه خدمات را، که معمولاً در کشورهای شرقی و با درآمد سرانه پائین صورت می گیرد، در طراحی خود مد نظر داشته باشند. 

 

در ایران با وجود سهم عظیم نفت از اقتصاد، بخش خدمات، سهمی نزدیک به 45%  از تولید ناخالص ملی را دارد و بخش بزرگی از اشتغال در این بخش ایجاد می شود.

علاوه بر اشتغالزایی و ایجاد ارزش اقتصادی، خدمات ویژگی های مطلوب دیگری نیز دارد که در شرایط حاضر پرداختن به آن را جذاب تر می‌کند. خدمات به راحتی قابل گسترش، جابجایی، توسعه و بهبود است. این وضعیت باعث می شود با هزینه اندک طراحی نسبت به پتانسیل بالای پیاده سازی در محل های مختلف و البته حدوداً درون یک زمینه اجتماعی و فرهنگی، بتوان سود زیادی بدست آورد.

تغییر در روند خدمات بسیار آسان تر صورت می گیرد و بستر شکل پذیرتری نسبت به تولید محصولات دارد. این امتیاز، پرداختن به خدمات و ایده پردازی در مورد خدمات بهینه را آسان می کند، هرچند چالشی به دلیل رقابت تنگاتنگ نیز به وجود می آورد.

خسرو سلجوقی 


 
comment نظرات ()
 
جا به جایی اولویت‌های مردان در انتخاب همسر ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

صدها سال زیبایی زنان اولویت اول مردان در همسریابی بود. جذابیت صرف کافی نبود، زن می‌بایست تا حد ممکن زیبا باشد، حال اگر به لحاظ هوشمندی و خلاقیت ذهن هم کاستی‌هایی می‌داشت کم و بیش قابل صرف نظر بود.

زمانه اما عوض شده و هوشمندی و روشنی ذهن زن می‌رود که به تدریج برای مردان در صدر اولویت‌ها بنشیند. حالا اگر در بسیاری از کشورهای غربی و از جمله در آلمان از جوانان بپرسید که همسر آینده شما باید چه خصوصیتی داشته باشد در پاسخ آن ها اغلب هوشمندی و روشن‌اندیشی قبل از زیبایی قرار می‌گیرد.

به گفته بریگیته هوبر، سردبیر مجله معروف "بریگیته" در آلمان دوره "زیبا باش و بلوند باش و حرف هم نزن" رو به اتمام است.

او تاکید دارد که البته معاشقه با همسر زیبا و جذاب برای مردان لذت‌بخش‌تر است، ولی آن ها دیگر همسرانی را می‌خواهند که بتوانند در سطح اجتماعی هم به آنها افتخار کنند. به عبارتی دیگر، زن هوشمند به تیپ مطلوب مرد معاصر تبدیل شده است ".


 
comment نظرات ()
 
spectrum
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

There is no color beyond the BLACK.

Peresident Rohani has shown through his recent efforts that gray is a color as well.

In the hope of our people's glory at the spectrum.

 

Davoud Amirahmadi


 
comment نظرات ()
 
خطاهای انسانی ...
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

تناقض حرف و عمل

روانشناسان: جان دارلی و دانیل بَتسون - 1973


اگر گفته حافظ را در باره واعظانی که به خلوت می روند و " آن کار دیگر می کنند"
 شنیده باشید، بد نیست بدانید که گویا این ماجرا (عدم هماهنگی بین وعظ و عمل ) یک صفت رایج انسانی است و سال هاست که در روانشناسی مکتوب شده.


دو محقق که نزدیک به چهل سال پیش رفتار مردم در زمینه کمک کردن به یک دیگر را مطالعه می کردند، مشاهدات جالبی را در این زمینه ثبت کرده اند. این دو در یکی از تحقیقاتشان می خواستند ببینند اعتقادات مذهبی تا چه حد بر روی حس کمک کردن به دیگران تاثیر می گذارد.

در عین حال، می خواستند ببینند که آیا یادآوری کردن مذهب و یا حتی موعظه کردن می تواند گرایش به نیکوکاری را افزایش دهد؟


برای تست کردن این ایده ها، ابتدا به شرکت کنندگان گفته شد که یک فرم در مورد شخصیت و جنبه های اعتقاد مذهبیشان پر کنند. سپس به آن ها گفته شد که به یک ساختمان دیگر بروند تا در آن ساختمان قسمت بعدی تست انجام داده شود. به نیمی از این شرکت کنندگان گفته شده بود که وقتی به ساختمان بعدی رسیدند باید در آن جا برای گروهی از شنوندگان داستان سامری نیکوکار " را تعریف کنند و حضار را به نیکوکاری تشویق نمایند، لذا ازین گروه خواسته شده بود که یک سخنرانی در باب نیکوکاری آماده کنند.

ولی به گروه دیگر صرفا گفته شده بود که در ساختمان بعدی باید در مورد فرصت های شغلی آینده صحبت کنند. در عین حال، به گروهی از افراد گفتند که سریعا خود را به ساختمان بعدی برسانند در حالی که به گروه دیگر گفتند که عجله ای نیست.


داستان سامری نیکوکار " یکی از معروف ترین داستان های انجیل است که در آن یک مرد سامری در حال گذر متوجه شخصی آسیب دیده می شود که به کمک نیاز دارد و بقیه افراد در آن محیط هیچ کس به کمکش نمی روند. سامری تنها انسانی است که در خلاف جمع عمل کرده و با این که برایش منفعتی ندارد به کمک شخص محتاج می شتابد. این داستان در فرهنگ غربی کاملا شناخته شده است و حتی در زبان انگلیسی از این اصطلاح برای خطاب قرار دادن انسان های نیکوکار استفاده می شود.

دلیل یادآوری این داستان به شرکت کنندگان این بود که با روایت یک داستان مذهبی ذهن آن ها را با موضوع کمک کردن به دیگران درگیر کنند و آن ها را در موقعیت یک موعظه گر قرار دهند.

نکته این آزمایش در آن جا بود که وقتی که هر شرکت کننده از ساختمان اول به سمت ساختمان دوم قدم می زد، در طول مسیر مردی در شرایطی نامناسب بر روی زمین افتاده بود و در لحظه ای که شرکت کننده از کنار او رد می شد، شخصی که روی زمین افتاده چند بار ناله و سرفه می کرد. در واقع این قسمت مهم تست بوده و آزمایشگران در این مکان منتظر می ماندند و رفتار تک تک شرکت کنندگان را ثبت می کردند (این که آیا به مرد آسیب دیده کمک می کنند یا نه؟ و اگر کمک می کنند تا چه حدی؟)

همان طور که پیش بینی می شد، کسانی که قرار بود در مورد نیکوکاری موعظه کنند بیشتر از گروه دیگر به مرد محتاج کمک کردند. ولی نکته این جا بود که میزان کمک این افراد تنها 53 درصد بود. یعنی نزدیک به نیمی از افرادی که داشتند می رفتند تا در باب نیکوکاری دیگران را موعظه کنند، حاضر نشدند در طول مسیر به یک محتاج کمک کنند.
نکته دیگر آن که، در میان آن ها که قرار بود با سرعت خود را به ساختمان بعدی برسانند، تنها 10 درصد حاضر به کمک شدند. و این میزان برای موعظه گران و غیرموعظه گران تفاوتی نداشت.
 
از جمله نتیجه گیری هایی که ازین تحقیق شده آن است که ...

بخش قابل ملاحظه ای از انسان ها، اساسا نیازی به هماهنگی بین نصیحت هایشان و رفتارشان نمی بینند.

دوم این که احتمالا با بالا رفتن سرعت زندگی، پایمال شدن اصول اخلاقی رایج تر می شود و در این میان فرق چندانی بین افراد با اعتقادات متفاوت نیست.             جمیله زارعی


 
comment نظرات ()
 
نظر شما چیه ؟
ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

خوشبختی پاداش نیست، یک نتیجه است.


 
comment نظرات ()
 
ندارد که ندارد ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

عشق واقعی تاریخ انقضا ندارد ...


 
comment نظرات ()
 
من با تو مخالفم ...
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
 

روایت است که قرن ها پیش، در زمانی که خاندان بلینو بر ایتالیای فعلی حکومت می کرد، رافائل رهبر مخالفان حکومت بود. ماجرای مخالفت با حکومت هر روز جدی تر شد به حدی که بلینو پذیرفت با رافائل بر سر در اختیار گرفتن حکومت دوئل کند.


رافائل دو بشقاب غذا آماده کرد و در حضور نمایندگان مخالفان و موافقان، اعلام کرد که در یکی از آن ها زهر ریخته است. رافائل به بلینو گفت که یکی از بشقاب ها را شما بردار و آن دیگری را که ماند، من بر می دارم. هر دو غذا را می خوریم و آن کس که زنده ماند، دولت را به دست می گیرد.

دوئل به این شکل اجرا شد و زمانی که دو نفر غذا را خوردند، هر دو روی زمین افتادند.

بعدها در دست نوشته های رافائل متنی با این مضمون پیدا شد:

آقای بلینو!

دوئل مربوط به کسی است که با تو پنجاه درصد مخالف است.
من با تو صد در صد مخالفم!


 
comment نظرات ()
 
آیا شما عضو باشگاه ثروتمندان هستید ...
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
 

 در زندگی بایستی منتظر غیر منتظره ها بود

 این معنای انتظار کشیدن برای بلا و بدبختی نیست، بلکه آماده بودن برای مقابله با آن هاست.


 همه می دانیم که روزهای بارانی جزء طبیعت زندگی ماست. لازم نیست حتما شغل خود را از دست بدهیم، ممکن است مخارجی به اتومبیل ما تحمیل شود که پرداخت آن با درآمد ماهیانه امکان پذیر نباشد یا این که کیفیت زندگی ما را بسیار ناخوش احوال کند. ممکن است بیماری غیر منتظره ای پیش بیاید و موارد متعدد دیگر که برای همه ی ما رخ داده است.

 آیا مواردی این چنین بایستی ما را از هستی ساقط کند؟

 آماده بودن کامل در برابر روزهای بارانی یک ضرورت است و این اصل بایستی اولویت اول ما برای رسیدن به استقلال مالی باشد. وضعیت مالی شما در هر شرایطی که باشد، اولویت اول ساخت یک حساب پس انداز اضطراری است. با یک بودجه بندی مناسب و مشخص کردن اینکه پول شما به کجا می رود این کار امکان پذیر است و مهم ترین مساله این است که:

 کمتر از دخل خود خرج کنید.

مسیر میانبر باتلاق بدهی و نگرانی های مالی، خرج بیش از دخل است که اگر به صورت مستمر انجام شود عاقبت خوشی را نمی توان برای آن متصور شد.

پس از تصویب! بودجه شخصی و مشخص کردن این که پول نازنین به کجا باید برود، تعهد و پایبندی به آن و اجتناب از کسری بودجه، اکنون زمان آغاز سفر است. پس انداز اضطراری اولین گام در راه ساختن استقلال مالی است.

میزان پس انداز اضطراری چه قدر است؟

مخارج ماهیانه خود را حساب کنید (با تمام اقساط و وام ها و بدهی ها و مخارج سالیانه مانند بیمه خودرو و …).

  • هدف پس انداز هفت برابر مبلغ فوق است. اگر زندگی شما با حفظ استاندارد فعلی با یک میلیون تومان در ماه می چرخد، هدف پس انداز هفت میلیون تومان در یک حساب کوتاه مدت روز شمار است.

این پول در صورت از دست دادن شغل تا هفت ماه با استاندارد فعلی زندگی ما را حفظ می کند، می توان با تنش کمتر ۷ ماه گذراند تا شغل جدیدی پیدا شود یا اگر اتفاق غیر منتظره ای رخ داد، از پس آن برآمد. برای اینکار به بودجه خود مراجعه کرده و تمام پولی را که به پس انداز اختصاص داده اید به این حساب سرازیر کنید. هدف این است که هر چه زودتر این حساب پر شود. آن را در یک حساب کوتاه مدت گذاشته و هر ماه به آن بیفزایید.

با مقادیر کم شروع کنید

شاید شرایط فعلی و حقوق کم ماهیانه بهانه ای باشد که به موضوع فکر نکنیم ولی اهمیت آن و آثار مثبتی که به همراه دارد آن قدر زیاد است که بایستی خود را ملزم به اجرای آن کنیم. لازم نیست ۵۰ درصد حقوق خود را پس انداز کنید البته اگر امکان داشته باشد بهتر است ) ولی می توان با ۱۰ درصد و یا ۵ درصد حقوق ماهیانه شروع کرد. مطمئنا این مبلغ تاثیر عمده ای روی زندگی ما نمی گذارد. پس از عادت کردن کم کم این درصد را افزایش دهید.

هدف در این جا این نیست که فرمولی برای همه با انواع مختلف درآمدها آورده شود و هر کس بایستی با برآورد تراز مالی خود و مشخص نمودن میزان پولی که می تواند پس انداز کند شروع کند و مهم ترین نکته شروع است حتی اگر با مقادیر بسیار کم باشد. شما بایستی به تک تک ریال ها هم چون سربازهای وفادار نگاه کنید. برای آن ها برنامه ریزی کنید و اختیار آن ها را در دست بگیرید.

 اولین گام در این مسیر برآورد درآمد هزینه ماهیانه و تدوین یک بودجه شخصی کارآمد است. در کشور ما که بیمه ها در شرایط حساس پوشش مناسبی ندارند، حقوق عقب افتاده امری بدیهی است و احتمال بیکاری وجود دارد هیچ چیز مهم تر از حساب اضطراری نیست.

متاسفانه اتفاقات بد در زمان نزول از شما در مورد پول سوال نمی کنند و اتفاقا در صورت داشتن آمادگی مالی و روانی کمتر به سراغ شما می آیند. 

  • آیا برای شما هم اتفاقی غیر منتظره در زمان بی پولی افتاده؟
  • چه طور از بحران عبور کردید؟
  • چگونه امنیت روانی و مالی را برای خودتان به وجود آورده اید؟

تجربه های خود را به اشتراک بگذارید.

http://behinmoshaveran.com/


 
comment نظرات ()
 
یکی از گرفتاری های جامعه ما ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 

 


مفهوم آن نیست که در ذهن گوینده است،

مفهوم آن است که در ذهن مخاطب نقش می بندد.


 
comment نظرات ()
 
بخشی از زمانی که ثبت شده ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 

 بخشی از سخنان جناب آقای سیدجعفر مرعشی ( مدیرعامل اسبق سازمان مدیریت صنعتی ) در خانه مدیران سازمان مدیریت صنعتی ... 

تمدن ها در فرایند زمان بارها و بارها مهندسی شدند و به واسطه تولید علم، این مهندسی امروز، گونه ای دگر است ...

 

 

به همین دلیل است که برای یاقتن هر آن چه که در جست و جویش هستیم ادبیات کهنه به کارمان نمی آید.

در هزاره اول، هر هزار سال یک بار انگاره ها ( پندار، وهم، گمان، اندازه، مقیاس ) تغییر می یافت. 

در هزاره دوم هر صد سال.

و در هزاره سوم که الان 2013 آن هستیم هر 10 سال یک بار انگاره هایمان تغییر می کند به عبارتی هر 10 سال به 10 سال الگوی فکریمان عوض می شود.

این بدان معنا نیست که با الگوهای قدیمی پیوندی نداریم، نسبتی داریم، اما توسعه مفهومی می طلبد. چنان چه بخواهیم ظریفت علم خود را افزایش دهیم لاجرم باید ظرفیت انگاره سازی خود را نیز پرورش دهیم.

تولید علم یا نظریه، ضرورت ادامه حیات ماست البته اگر بخواهیم به سوالات نو پاسخ های نو دهیم...

 کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

 

                             

یک می بایست در موضوع " کمک  " وجود دارد که، 

باید خواسته شود، تا مبنای دادنش شود.

غیر این باشد کمک نیست، هست ؟


 
comment نظرات ()
 
پیامی برای همه نسل ها ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
 

از برت راند راسل سوال می شود ...

ارزشمندترین پیامی که می توانید به نسل آینده در مورد زندگی خود و آن چه آموخته اید بدهید چیست؟

 


می گوید که من مایلم به دو نکته اشاره کنم. یک نکته فکری است و دیگری اخلاقی.

پیام فکری که مایلم به آن ها بدهم این است که وقتی موضوعی را بررسی می کنید یا توجه شما به فلسفه ای جلب می شود تنها چیزی که باید از خود بپرسید این است که فاکت ها ( واقعیت ها ) در این فلسفه چه هستند و چه حقایقی در آن هاست؟

هیچ وقت به خودتان اجازه ندهید که آن چه را دوست دارید حقیقت داشته باشد، یا آن چه را که فکر می کنید حقیقت بودنش برای بشر مفید است، شما را منحرف کند. فقط و تنها به این که واقعیت ها چه هستند نگاه کنید. این مساله فکری بود که مایل بودم مطرح کنم.

اما مساله اخلاقی که مایلم بدان اشاره کنم بسیار ساده است ...

باید بگویم عشق ورزیدن خردمندانه، و تنفر ورزیدن ابلهانه است. در این دنیایی که در آن ما هر روز بیشتر و بیشتر به یک دیگر نزدیک می شویم باید بیاموزیم که یک دیگر را تحمل کنیم، باید بیاموزیم تا با این واقعیت که دیگران ممکن است حرف هایی بزنند که به مزاج ما خوش نیاید، باید کنار بیاییم. ما تنها می توانیم در این صورت با هم زندگی کنیم اگر قرار باشد با یک دیگر زندگی کنیم، نه با یک دیگر بمیریم.

آموختن این نوع بزرگ منشی و تحمل یک دیگر، برای تداوم حیات بشر روی این کره ضروری است.


 
comment نظرات ()
 
تصمیم مدیران ...
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
 

من ِ کاتب، شما درجایگاه خواننده، دیگری با سمت ِ تمصیم گیرنده، آن یکی مشاور و امضاء کننده، یکی پرداخت کننده و آن دگر ناظر، می دانیم دغدغه امروز ما حاصل تصمیمات گذشته بوده است. اگر اکنونمان رضایت مند است بدان معنی است که راه را درست آمده ایم و اگر نیست، پس نیامده ایم.  


به طور حتم اثرات سوء یک تصمیم نادرست، در سطح فرد خلاصه نمی شود و محیط اطرافش هم متاثر از آن خواهد شد. حال هر میزان که مسوولیت فرد تصمیم گیرنده اجل باشد اثراتش به مراتب متفاوت تر خواهد شد و این چیزی نیست که ندانیمش.

بنابراین اگر در واقعیت ِ  تصمیماتمان نظری عمیق بیافکنیم به حقیقت متفاوتش پی خواهیم برد. تکیه بر تصوراتمان از یک سو و نادیده گرفتن قدرت تاثیر و تسلط محیط  پیرامون، به شکلی باور نکردنی موجودی از ما خواهد ساخت که یا سوزنده خواهد بود یا سازنده. این فرایند به شکلی نامحسوس و آرام اتفاق می افتد اما در یک لحظه و با یک تصمیم، سرنوشت رقم می خورد.

مدیران ارشد همیشه در این سطح از تاثیرگذاری حضور دارند و تصمیات شان سرنوشت ساز و تعیین کننده خواهد بود به نحوی که تبعاتش می تواند سطوح ملی هم را در برگیرد. 

کلیدار ...


 
comment نظرات ()
 
عوامل پیروزی ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 

پیروزی در پنج عاملی اصلی خلاصه می شود ...

  1. آن که بداند چه زمانی بجنگند و چه زمانی نجنگد، پیروز خواهد شد.
  2. آن که قوای زیاد یا کم را چگونه به کار گیرد، پیروز خواهد شد.
  3. آن که از بالا تا پایین، هدفی واحد داشته باشد، پیروز خواهد شد.
  4. آن که عجله نکند و به ستوه نیاید و منتظر بماند، پیروز خواهد شد.
  5. آن که اگر فرمانده ای، قادر به انجام کار بدون تحریک فرمانروا باشد، پیروز خواهد شد.
برگرفته از کتاب آیین و قواعد رزم سون تزو ترجمه آقای دکتر محمدهادی موذن جامی

 
comment نظرات ()
 
نگاه نو، اندیشه نو و ...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که به سادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود.


استاد از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند.

استاد پرسید، نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟

شاگردان همگی آن را یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند.

استاد گفت، حالا که این طور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.

تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند، ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.

استاد گفت، خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید!

در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آن را فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آن که مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.

آیا ما نیز در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذاریم؟

آیا نوآوری را در سازمان خود مدیریت می کنیم؟


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای از آرون گاندی ...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند...
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آن قدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت، ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.  
بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک ترین سینما رفتم. آن قدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آن قدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم. ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می گرفتم.  تصوّر نمی کنم.  از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم. امّا این عمل ساده عاری از خشونت آن قدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.

 
comment نظرات ()
 
عنوان نداره ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 

مسبب بسیاری از  کام ها و ناکامی ها اراده نیست،

خیال است ...



 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

 

هر اندازه که نعمت زندگی را منکر می شویم،

 
نیستی را در آغوش می کشیم.


 
comment نظرات ()
 
دکتر مرتضی شیخ
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

دکتر شیخ از مردم پول نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان )، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای 5 ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می شد.


محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ بود. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سرنوشابه های فلزی است !

با تعجب گفتم، پدربازیتان گرفته است ؟ 

چرا سرنوشابه ها را می شورید ؟

او گفت :

دخترم مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطلب نیاورند، این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ به نقل از یک سبزی فروش ...

ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را یادداشت می کرد اما خرید نمی کرد، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم :

مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟

وی گفت:

خیر، من دکتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آن ها را برای بیماران خودم تجویز کنم.

از دکتر خدیو جم نقل است که روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می کنید ؟ 

ایشان گفتند چون برای جبران ضعف بدن بیماران سوپ جوجه موثر است ولی مهم تر آن است که پاچه گوسفند در دسترس و ارزان است.

روزی در اواخر عمر که دکتر در بستر بیماری بود و همان جا هم بیمار می دید، یکی از فرزندان وی به ایشان پیشنهاد کرد حداقل ویزیت را 5 تومان کنید، دکتر در جواب گفتند که عزیزم، من یا دیوانه ام یا پیغمبر. اگر دیوانه ام که با دیوانه کاری نمی توانید بکنید و اگر پیغمبرم بی خود می کنید به پیغمبر خدا دستور می دهید.

روزی مردی از دکتر سوال می کند که چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده می کنید؟

دکتر در جواب می گوید که منزل مریض هایی که من به عیادتشان می روم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم.

این اوج عزت انسانی است که طوری زندگی کنی که حتی نام خودت را به فراموشی سپاری و به حدی در خدمت مردم باشی که پس از مرگ احسان و عظمت کارت آشکار گردد. دکتر شیخ بیش از آن که دکتر باشد معلمی بود که اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مکتبش آموزش داد ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
بارها تجربه شده ...
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
 

اثربخش ترین کلمه دو حرفی " ما "

و 

بازدارنده ترین کلمه دو حرفی " من " است


 
comment نظرات ()
 
ذهنیت بی ذهنی ...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

زمانی‌که شمشیرزن ذهنش خالی می‌شود، هیچ احساسی که در ترس ریشه داشته باشد وجود نخواهد داشت و هیچ فکری در مورد پیروزی یا شکست و یا حتی استفاده از شمشیر در ذهن نخواهد بود. در این موقعیت، مرد و شمشیر تبدیل به ابزاری در دست ناخودآگاه می‌شوند و این ناخودآگاه است که به جادوی خلاقیت می‌رسد. در چنین موقعیتی است که شمشیربازی تبدیل به یک هنر می‌شود.

این عبارت را در موقعیت کاری خود معادل‌سازی کنید.

چنین عبارتی برای شما چه معنایی دارد؟

http://behinmoshaveran.com


 
comment نظرات ()
 
چالش های اخلاقی ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

مسایل پیچیده سازمانی و چالش های اخلاقی؛

پیامدهایی از عملکرد مدیرانی با مهارت های اجتماعی ضعیف

از درس های پایه ای رهبری سازمانی لزوم توجه به مهارت های اجتماعی است. گر چه این موضوع را می توان از زاویه کارکردهای مختلف این نوع مهارت ها در یک محیط سازمانی بررسی کرد، در این جا صرفاً و به اختصار به دو جنبه این موضوع که این روزها ذهن ها را به خود مشغول کرده است می پردازیم.

برخورداری از هوش هیجانی کافی و مهارت های اجتماعی لازمه تعامل سازنده یک مدیر با سایرین و حل اثر بخش مسایل در یک سیستم اجتماعی مانند یک سازمان است.

مدیران نمی توانند صرفاً در اتاق هایی در بسته و بدون تعامل با دیگران مسایل سازمان خود را به عنوان یک سیستم اجتماعی حل نمایند، زیرا بسیاری از مسایل سازمانی در هم تنیده با فرایندها و تعاملات انسانی درون این سیستم و از خروجی های آن است.

تعامل با افراد بخشی از فرایند حل مسایل یک سیستم اجتماعی است که جز از طریق مهارت های اجتماعی حاصل نمی شود. حتی اگر ریشه ای تر به موضوع نگاه کنیم، شناخت و تعریف دقیق بسیاری از مسایل سازمانی جز از طریق تعامل با انسان ها و تلاش برای دیدن موضوعات از منظر آن ها حاصل نمی شود.

این رویکرد در رهبری تغییرات سازمانی بسیار ضروری است، به گونه ای که برخی رویکرد فرایندی و تعاملی را موفق ترین رویکرد در رهبری تغییرات پایه ای می دانند (Quinn & Sonenshein, 2008). مدیران برای ایجاد تغییرات پایه ای نیاز به همراه شدن با دیگران در مسیر تغییرات دارند، و خود آنها نیز در این فرایند ممکن است تحت تاثیر بخشی از این تغییرات قرار گیرند!

 فقدان مهارت های اجتماعی مدیران می تواند موجب چالش های اخلاقی برای سازمان ها نیز بشود. فقدان تعاملات اجتماعی اثربخش مدیران با دیگران مانع درک احساسات و دیدگاه ها و درک تجارب درونی آن افراد از تبعات تصمیم گیری های مدیران می شود.

زمانی که یک مدیر فاقد درک مشخص و کافی از تبعات تصمیم گیری ها و اقدامات خود بر دیگران است، و یا بدون درک دیگران صرفاً از زاویه افکار خود به موضوعات نگاه می کند، کمتر متوجه پیامدهای اقدامات خود بر زندگی آن افراد می شود.

این وضعیت زمینه ساز ریسک های بزرگی برای ایجاد اقدامات غیر اخلاقی می تواند باشد، چرا که ممکن است یک مدیر به ناگاه مواجه با پیامدهایی غیر اخلاقی از تصمیمات خود بشود که قبلاً به آن ها فکر نکرده و یا توجه کافی نداشته است. اما این بی توجهی می تواند موجب زیان های زیاد و غیر قابل جبرانی برای دیگران شود. به همین دلیل امروزه رابطه عمیق بین رفتارهای اخلاقی و مهارت های اجتماعی (به عنوان بخشی از هوش هیجانی) مورد تاکید است (Lee Zigler, 1998).

 این که چگونه می توان مدیرانی انتخاب و تربیت کرد که دارای مهارت های اجتماعی کافی باشند، و یا اینکه در صورت وجود مدیرانی با مهارت های اجتماعی پایین، چگونه می توان آثار منفی آن ها را به حداقل رساند، از موضوعات کلیدی هستند که هنوز در جامعه ما نیاز به توجه بسیار بیشتری دارند.

متاسفانه برخی از بزرگترین خسارت ها ممکن است از مدیرانی ایجاد شود که بدون تعاملات انسانی لازم، فاقد توان حل مسایل سیستم اجتماعی خود بوده و موجب پیامدهای غیراخلاقی در سطح گسترده ای برای دیگران می شوند!

 

منابع :

Quinn, R. and S. Sonenshein (2008). Four General Strategies for Changing Human Systems, in T. Cummings (Ed.), Handbook of Organization Development, Thousand Oaks, CA: Sage, 69-78.

Lee Zigler, R. (1998). The Four Domains of Moral Education: the contributions of Dewey, Alexander and Goleman to a comprehensive taxonomy. Journal of Moral Education27 (1), 19-33. 


 
comment نظرات ()
 
خدمت به علم با سر قطع شده ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

دکتر ژوزف ایگناس گیوتین پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه دردانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹م. در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آن ها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد.

مجلس موسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا استفاده شده بود را وارد کردند. دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسما تایید شده بود.

پس از وقوع انقلاب در فرانسه تعدادی کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند افرادی که بسیاری از آن ها در به ثمر رسیدن انقلاب نقش بسزایی داشتند یکی از این افراد فیزیکدان و شیمیست معروف لاوازیه بود.

لاوازیه بعد از این که به اعدام با گیوتین محکوم شد تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید . او به شاگردان خود گفت :

احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند شما پس از این که سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید.

پس از این که لاوازیه اعدام شد سر او را بالا گرفتن و او بیش از ده بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید.


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای جالب و ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سال ها پیش بود نقل می کرد ...

چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.

دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو می شناسی؟

کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!
گفتم نمی دونم کیو میگی !

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می کنه!
گفتم نمی دونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اون جا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می شینه...
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر ...

آدم چه قدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...
چه قدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپو می شناختم، چی می گفتم؟
حتما سریع می گفتم همون معلوله دیگه !!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...
شما چی فکر می کنید؟

چه قدر عالی می شه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
گذشته اهمیت دارد اما نه به اندازه آینده ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
منوی یک قهوه چی فرانسوی ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یک قهوه 3 یورو
لطفا یک قهوه 2 یورو
صبح به خیر، لطفا برای من یک قهوه درست کنید 1 یورو
یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
پیشنهاد همکاری ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
 

سازمان ها، نهاد اجتماعی، صاحبان برند، صنایع، مراکز آموزش، رستوران ها، بیمارستان ها، زندان ها و ... 

 سلام به اهل خانه ...

 اولین شرط تغییر، احساس نیاز به تغییره.



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
چرا نسل جدید تابوهای محیط کار را از بین می‌برد ...
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

سه سال پیش برایان بیدرضمن همکاری با شرکت اپل برای انجام یک کار پشتیبانی تکنولوژی، دریافت که مدیران منابع انسانی این شرکت فهرستی از دستورالعمل‌ها را برای کارمندان تهیه کرده‌اند و انتظار می‌رفت کارمندان از این دستورالعمل‌ها تبعیت کنند. این فهرست شامل موارد زیر بود:

  • در تماس با مشتریان از زبان صریح و روشن استفاده نکنید؛
  • با کارمندان دیگر با احترام رفتار کنید
  • نیروهای جدید نباید با همکاران خود در مورد مساله دستمزد گفت‌و‌گو کنند.

اما مورد سوم نتیجه معکوس داد. آقای بیدر که 25 سال دارد و به ازای هر یک ساعت کار مبلغ 12 دلار به او پیشنهاد شده بود، می‌گوید: این موضوع حس کنجکاوی مرا برانگیخت.


وی در طول اوقات فراغت خود دستمزد همکاران جدید خود را مورد بررسی قرار می‌داد و به این نتیجه رسید همه کسانی که در آن جا کار می‌کنند، بابت هر ساعت کاری، دستمزدی حدود 10 تا 12 دلار دریافت می‌کنند، اما شرکت اپل تمایلی نداشت در مورد سیاست‌های داخلی شرکت اظهار نظر کند.

همین مساله باعث شد که او بعد از سه ماه تصمیم به استعفا از آن جا را بگیرد. برایان متوجه شده بود که بهره‌وری او در آن شرکت دو برابر کسی بود که در آن تیم کمترین کارآیی را داشت، در حالی که دستمزدش تنها 20 درصد بیشتر بود.

بیدر می‌گوید:

این مساله مرا به شدت آزار داد. چرا وقتی من دو برابر آن ها کار می‌کنم، نباید دو برابر دستمزد بگیرم؟

مقایسه دستمزد در میان همکاران، از دیرباز تاکنون یکی از مسائل مورد بحث و نهی‌شده در محیط کار بوده، اما این مساله با ورود نیروی کار نسل جدید به بازار کار تا حدودی در حال تغییر است.


با توجه به این که نسل جدید زندگی خود را در رسانه‌های اجتماعی مانند فیس بوک و توئیتر مستندسازی می‌کنند، با خودافشایی، بخشی از اطلاعات خود را از طریق این شبکه‌ها، به محل کار انتقال می‌دهند. آن ها از این اطلاعات برای مذاکره با کارفرمای فعلی خود جهت بالا بردن حقوقشان یا برای به دست آوردن حقوق و دستمزد بالاتر برای ورود به محل کار جدید استفاده می‌کنند.

جای تعجب نیست که بسیاری از شرکت‌ها ترجیح می‌دهند مسائل مربوط به حقوق و دستمزد را کاملا محرمانه نگه‌دارند. این شرکت‌ها امیدوارند که همیشه در مذاکرات مربوط به مساله حقوق و دستمزد، برتری داشته باشند و حتی عیب‌ها و کاستی‌هایی که در این زمینه وجود دارد را مخفی نگه دارند.

اما چنین اطلاعاتی به کارمندان قدرت می دهد و مخصوصا جوانان این مساله را خوب درک میکنند. کوین هالوک، مدیر موسسه مطالعات پاداش‌دهی در دانشگاه کورنل، تصریح می‌کند:

در حال حاضر و  بیشتر از حتی 10 سال گذشته افراد تمایل دارند در مورد دستمزدشان صحبت کنند. هنوز هم آشکار ساختن میزان دستمزد می‌تواند یک موضوع مخاطره‌آمیز باشد. اختلاف حقوق کارمندان وقتی علنی شود، می‌تواند خشم آن ها را برانگیزد و باعث ایجاد حسادت و نارضایتی در بین آن ها شود؛ مخصوصا در مورد افرادی که در مقایسه با دیگر کارمندان، خودشان را در کفه پایین ترازو می‌بینند.


بر اساس مطالعه‌ای که روی 6400 نفر از کارمندان دانشگاه کالیفرنیا انجام گرفت، محققان مطلع شدند کارمندانی که دستمزد آن ها پایین‌تر از حد متوسط بود، به محض این که از حقوق همکاران خود مطلع شدند، افسرده شده و احتمال این که به دنبال کار دیگری بروند افزایش یافت.

هالوک می‌گوید، اطلاعات در مورد حقوق و دستمزد کارمندان همواره چالشی قدیمی بوده، اما اینترنت هم این اطلاعات را به مراتب قابل‌دسترس‌تر کرده است. عضویت افراد در سایت‌هایی از قبیل Glassdoor.com برای به اشتراک‌ گذاری حقوق و سایر بازخوردها در مورد کارمندان، به این مساله که دیگر حقوق و دستمزد یک امر خصوصی نیست، دامن می‌زند.

زمانی که داستین زیک در سال 2012 تصمیم گرفت شغل خود را به عنوان یک متخصص رسانه‌‌های اجتماعی در شرکت خرده فروشی Buy-Seasons ترک کند، مسائلی را با 5 نفر از همکاران مورد اعتمادش درباره حقوقشان مورد بررسی قرار داد.

وی با مقایسه اظهارات آن ها به این نتیجه رسید که اکثر همکاران از افشا کردن حقوق و دستمزد خود احساس خوش حالی دارند. چندین نفر از همکاران او که در حال حاضر به دنبال فرصت‌های کاری جدید هستند، به این فکر بودند که در محل کار جدید چه حقوقی را باید دریافت کنند و چگونه در مورد آن مذاکره کنند.

این بررسی و ارزیابی ها به زیک کمک کرد تا در شغل جدید خود حقوق موردنظر و تخمینی خود را به دست بیاورد. وی می‌گوید:

در نسل من فرهنگ شفافیت وجود دارد و هر چه قدر که جوان‌تر باشی، کارفرما تلاش خواهد کرد حقوق کمتری پرداخت کند.

به گفته هالوک، در پایان باید گفت که نظام پاداش دهی، علمی کاملا غیردقیق است که بر اساس شرایط بازار کار، بودجه شرکت و عملکرد فردی کارکنان تعیین می‌شود. شرکت‌ها برای حفظ کارمندان کارآمد خود از پاداش و ترفیع استفاده می‌کنند، اما سنجش میزان کارآمدی کارکنان امر بسیار پیچیده‌ای است؛ به خصوص در زمینه‌هایی که معیارهای ساده را به چالش می‌کشد.  

بنابراین یکی از راه‌هایی که می شود مانع بروز این گونه سیاست‌های داخلی شد، این است که شفاف‌تر عمل کنیم. شرکت سام‌آل معیارهای پرداخت دستمزد و حقوق فردی را برای همه روشن کرده است. این شرکت که در زمینه تجزیه و تحلیل داده‌ها فعالیت می کند، می‌گوید:

حتی اگر یک نفر از کارکنان هم تلاشی برای دریافت اطلاعات از دستمزد همکار خود نکند، بهره‌وری آن ها در کل بسیار بالاتر خواهد رفت.

جی آدلسون، از بنیانگذاران چند شرکت فناوری از جمله سایت اجتماعی Digg، در شرکتی که تازه راه‌اندازی کرده، سیستم پرداخت حقوق و پاداش شفافی را به کار گرفته تا کارمندان احساس کنند به طور منصفانه حقوق می‌گیرند؛ اگرچه میزان حقوق هر فرد به طور جداگانه منتشر نمی‌شود. کارمندان و کارفرمایانی که از این شفافیت استقبال می‌کنند، اعتقاد دارند که این امر به آن ها کمک می کند تا مطمئن شوند به صورت عادلانه حقوق دریافت می‌کنند و احتمال بروز هر گونه تبعیض بر اساس جنسیت یا ویژگی‌های دیگر، کاهش می‌یابد.

لوسی بیلی 43 ساله، کارمند یک آژانس تبلیغاتی در نیویورک است که گفت‌وگو بر سر میزان درآمد افراد را کار بسیار سختی دانسته و می‌گوید:

بسیار مشتاق هستیم که در مورد این مسائل بدانیم، اما سوال کردن در این مورد واقعا جسارت می‌خواهد. گفت‌وگو در مورد میزان حقوق دیگران، ریسک ایجاد حسادت مخرب بین کارکنان را به همراه دارد. تا پیش از این که به این اطلاعات دست یابید، از شغلتان راضی هستید، اما ناگهان متوجه می‌شوید که همکارتان کمی بیشتر از شما حقوق می‌گیرد و این واقعیت همه تصورات شما را نابود می‌کند. چون از خود می‌پرسید آیا حقوق من به درستی پرداخت شده‌ است؟

منبع : Wall Street Journal -  مترجم: شهلا زمانی اسکویی


 
comment نظرات ()
 
تجربه ...
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

آن چه که هستی، ماندگاریت یا عدمش را ضامن است،

نه آن چه که می نمایانی ...


 
comment نظرات ()
 
ذهن ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامه جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می رسد.

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آن این کودک شد.

پس پرسید، چه طور موفق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟

پسرک پاسخ داد، من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر می کند.

 هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد

و در سکوت کامل قرار گیرد

سپس ببینید چه قدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد

تا زندگی خود را آن طور که مایلید سر و سامان بخشید.


 
comment نظرات ()
 
چه قدر لذت بخش است ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

فوت کردن قاصدک،

بوی عطر گل نرگس،

هوای توی گل فروشی،

نسیم خنک تو فصل تابستون،

لحظه بیدار شدن از خوابی بد،

پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر،

آخر شب که همه خوابند، آرامش و سکوت،

وقتی به جای خداحافظی می گوید، می بینمت،

وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد،

زمانی که مسیرت با مسیربعدی تاکسی یکی است،

وقتی مهمانهایت دستور غذایی رو ازت می پرسن،

وقتی اخم کرده اما نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد،

وقتی تو رو می رسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته،

وقتی دیر رسیده ای و می گوید خودش هم الان رسیده است،

وقتی کسی یادش می ماند که از چه چیزهایی خوشت می اید،

عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز می ماند،

وقت حرف زدن کلمه ای را گم می کنی و او زود حدسش می زند،

وقتی هدیه ات را باز می کند و چشم هایش از خوش حالی برق می زند،

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز می کند تا تو بغلش کنی،

از غریبه ای توی خیابان چیزی می پرسی و او با لبخند و حوصله جوابت را می دهد،

از خیابان که رد می شوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت می ایستد و با خوش رویی اشاره می کند که رد شوی،

وقتی ...

هر کدامش بخشی از لحظات زندگی من و توست، نیست ؟

چه قدر از لَذت فکر کردن به این لذات غافلیم ؟


 
comment نظرات ()
 
گزینه ها ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

زندگی مانند یک سوال چند گزینه ای است



 این گزینه ها هستند که باعث سردرگمی شما می شوند،

نه خود سوال ...


 
comment نظرات ()
 
قدرت، مسوولیت و عقلانیت ...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

هدف کاملاً ساده است: تصمیم‌گیری بهتر.

تنها مساله این است که دیدگاه‌های مختلفی درمورد منظور ما از بهتر وجود دارد. در هسته همه تصمیم‌گیری‌ها، نیاز به ایجاد تعادل بین قدرت و مسوولیت به عنوان وسیله حل پرسش بهتر وجود دارد. این مقاله به این می‌پردازد که چرا این کار تا این اندازه دشوار است. همچنین مطرح می‌کند که بررسی مفهوم عقلانیت می‌تواند بینش ارزشمندی در چگونگی ایجاد تعادل بین قدرت و مسوولیت و همچنین نحوه اعمال اخلاقیات در تصمیم‌گیری‌های ما ایجاد کند.

  

تصمیم گیری عاقلانه، به ناچار شامل انتخاب‌های اخلاقی است. تعجب‌آور نیست نظراتی که ما از آنها به عنوان عقلانیت یاد می‌کنیم نظراتی درمورد رابطه بین افراد یا رابطه آنها با جامعه یا جهان به طور کل باشد. این عبارات معمولا در سراسر جهان نسبتا بی‌انتها تشخیص داده می‌شود و بینش‌هایی هستند که به جهان ما معنا و مفهوم می‌دهند.

با این حال چه قدر به نظر می‌رسد که در رویکرد آینده‌نگر، استراتژی، مدیریت دانش، مربی‌گری و حتی ادبیات اخلاقی نادیده انگاشته می‌شود؟

به نظر می‌رسد که ما زمان بیشتری را صرف یادگیری علم یا حقایق می‌کنیم که دوام بسیار کوتاهی دارند و وقت بسیار کمتری را صرف دانشی می‌کنیم که با عقلانیت هم‌پوشانی دارد که عمر بالایی دارد.

  • چرا اینطور است؟
  • چه کار می‌توانیم بکنیم؟
  • ادبیات جامعه‌شناختی و مدیریت / رهبری غربی سرشار از ارجاعاتی به قدرت است. چطور به دست آید؟
  • چه طور حفظ شود؟
  • چه طور از گرفته شدن آن جلوگیری شود؟

به موازات آن، و ندرتا در همان مطالعات، ادبیات قابل‌توجهی نیز به مفهوم مسوولیت پرداخته است.

با این که قدرت توانایی تاثیر در رخ دادن اتفاقات است، مسوولیت با تلاش در پاسخ دادن به این سوال برداشت می‌شود:

قدرت در جهت منافع چه کسی استفاده می‌شود؟

با این حال دو مفهوم قدرت و مسوولیت، دو روی یک سکه‌اند؛ نحوه توازن بخشیدن ما به رابطه‌مان با خود با منافع دیگران که هسته منظور ما از ارزش‌هایمان است. قدرت موجب رخ دادن مسائل می‌شود اما تمرین ایجاد تعادل درست بین قدرت و مسوولیت است که اطمینان می‌دهد تا جایی که امکان دارد رخدادهای خوب اتفاق می‌افتد.

رهبری چیزی بیشتر از استفاده آگاهانه و مسوولیت‌پذیرانه از قدرت نیست. هرچه تصمیمات مربوط به رهبری بیشتری بر اساس مسوولیت‌پذیری باشد (یعنی هرچه این تصمیمات بیشتر برحسب منافع عموم باشد)، نه تنها تصمیمات عاقلانه‌تری خواهند شد بلکه نتایج آن بیشتر منافع درازمدت کلیه کسانی که در آن نقش دارند را منعکس خواهد کرد که همچنین پایه و اساس محکمی برای ارتقای کیفیت و پایداری آنها خواهد بود.

این تعریف برای رهبری در ذات خود همان چیزی است که رهبری عاقلانه نیز خوانده می‌شود. در این زمینه، مفاهیم رهبر، رهبری کردن و رهبری به جای هم استفاده می‌شوند، گرچه می‌توان گفت رهبران افراد هستند ( شامل نیت‌های آنها، اعتقاداتشان، تصوراتشان و از این قبیل)، درحالی که رهبری اعمال آنها را در رابطه با دیگران در بر می‌گیرد و رهبری سیستم افراد و روابط اجتماعی به طور کل است که منجر به تلاش برای ایجاد تغییر/ پیشرفت می‌شود. اما، از تعریف بالا می‌توان برای پوشاندن روابط یکپارچه این سه بُعد استفاده کرد.

به طور خلاصه، عقلانیت را می‌توان اینطور در نظر گرفت، بهترین استفاده از دانش...با تمرین قضاوت درست...ظرفیت تشخیص اینکه چه چیزی در زندگی برای خودمان و دیگران ارزشمند است… یا به عنوان نقطه نهایی فرایندی که دربرگیرنده ایده قضاوت درست در برخورد با تردیدها می‌باشد.

البته عقلانیت یک چیز است و عاقل بودن چیز دیگر. عاقل بودن چیزی بیشتر از توانایی بازیافت عقلانیت است. عاقل بودن در ذات خود شامل توانایی پیاده کردن عملی عقلانیت به طور موثر می‌باشد.

عقلانیت تا حد زیادی پایدارترین بُعد صنعت اطلاعات / دانش می‌باشد.

اما آیا قابل آموزش است؟

تاحدی قابل یادگیری است اما تاجایی که ما می‌دانیم، هیچ ژنی برای ارزش/عقلانیت وجود ندارد. درنتیجه، کارهایی هست که می‌توانیم برای کنترل و مدیریت فرایندهای یادگیری به طور موثرتر انجام دهیم که البته از موضوع این مقاله خارج هستند.

در آخر، کیفیت تصمیمات ما به کیفیت گفتگوهایمان بستگی دارد؛ نه تنها گفتگوهای مربوط به اطلاعات بلکه حتی مهمتر از آن، درمورد بهترین راه استفاده از آن اطلاعات. به عبارت دیگر، به این مربوط می‌شود که چه طور ارزش‌های ما بر فرایند تصمیم‌گیری ما اثر می‌گذارد. گفتگو هم انتقال دانش تکینیکی را تسهیل می‌کند و همچنین بخش ارزشمندی از رشد و پیشرفت شخصی به شمار می‌رود. داشتن یک گفتگوی باکیفیت درمودر ارزش‌ها نه تنها مهمترین مساله‌ای است که باید مدنظر قرار دهیم، بلکه معمولا سخت‌ترین آن هم هست.

لازم است که تشخیص دهیم هرچه تغییر بیشتری در جامعه اتفاق بیافتد، اهمیت اینکه مطمئن شویم یادگیری‌مان به حد امکان موثر است بیشتر می‌شود. این تنها راهی است که برای برابر کردن تغییر با پیشرفت در اختیار داریم. اگر بخواهیم آینده بهتری داشته باشیم، اولین و مهمترین کاری که باید انجام دهیم ارتقای کیفیت و تاثیر یادگیری‌مان است.

در سال‌های اخیر تلاش‌های قابل‌توجهی برای تغییر فکر مردم از سخت‌تر کار کردن به هوشمندانه‌تر کار کردن شده است. اما آنچه واقعاً لازم است رفتن فراتر از هوشمندانه‌تر کار کردن و عاقلانه‌تر کار کردن است. باید از جامعه دانش به جامعه عاقل تغییر کنیم. و هر چه بیشتر به سمت پیشرفت برویم، بیشتر باید تشخیص دهیم که به سمت موقعیتی می‌رویم که مسائل مهم منعکس‌کننده کیفیت ارزش‌های ما هستند نه کمیت تلاش فیزیکی‌مان. اگر می‌خواهیم کیفیت تصمیم‌گیری‌هایمان را بهبود بخشیم، تمرکز باید نه تنها بر کیفیت اطلاعاتمان باشد بلکه از آن مهمتر بر استفاده درست از آن اطلاعات باشد.

چرا به اخلاق و آینده علاقه‌مندیم؟

پاسخ خیلی ساده است، ما سعی داریم دنیای بهتری بسازیم.

اما برای چه کسی؟

و چطور؟

برای پاسخ دادن به هر دو این سوالات باید سوالات پایه‌ای را دوباره بپرسیم:

چرا زمان بیشتری را صرف مطمئن شدن از اینکه پیام‌های مهمی که در گذشته آموخته‌ایم (عقلانیت) را می‌توان به نسل‌های آینده منتقل کرد، نمی‌کنیم؟

چه طور می‌توانیم مطمئن شویم که این پیام‌ها موثرتر یاد گرفته شوند؟

اینها سوالات کلیدی بودند و در ریشه هر چیزی که بتوان آن را اقتصاد دانش نامید، قرار دارند، گرچه آنچه واقعاً نیاز است تمرکز بر پیش رفتن به سمت مفهومی نزدیک‌تر به اقتصاد هوشمندانه است. این تمرکز به طور طبیعی با توجه بیشتری که الان به ارزش‌ها و مسائل اخلاقی و جستجوی معنا در ادبیات مدیریت / رهبری داده می‌شود هم‌‌پوشانی دارد.

به طور کلی، عقلانیت بدنه عملی دانش (اطلاعات) پایدار است که ارتباط بسیار مفیدی با درک ما از جهان دارد. چنین رویکردی به ما این امکان را می‌دهد تصمیمات بهتری (عاقلانه‌تر) بگیریم، زندگی بهتری را رهبری کنیم و رهبری عاقلانه‌تری را تجربه کنیم، به ‌ویژه در زمینه‌هایی که با اخلاقیات در ارتباط است. این همچنین با ایجاد روابط مناسب‌تر بین قدرت و مسوولیت نیز در ارتباط نزدیک است.

اگر نتوانیم عقلانیت را جدی بگیریم، هزینه بسیار بالایی برای این اهمال خود خواهیم پرداخت. باید احترام بیشتری برای دیگران قائل شویم، مخصوصا آنهایی که دیدگاه‌ها یا ارزش‌هایی مخالف با ما دارند. این مستلزم این است که ظرفیت داشتن گفتگوهای سازنده درمورد مسائلی که ما را از هم جدا می‌کند را داشته باشیم که خود به نوبه خود ما را مطمئن می‌سازد که ارتقای کیفیت تصمیم‌گیری‌هایمان در درازمدت به نفع همگان بوده است.

منبع : مردمان، تاریخ درج مطلب: 14/02/1392-http://behinmoshaveran.com


 
comment نظرات ()
 
قدرت، مسوولیت و عقلانیت ...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

هدف کاملاً ساده است: تصمیم‌گیری بهتر.

تنها مساله این است که دیدگاه‌های مختلفی درمورد منظور ما از بهتر وجود دارد. در هسته همه تصمیم‌گیری‌ها، نیاز به ایجاد تعادل بین قدرت و مسوولیت به عنوان وسیله حل پرسش بهتر وجود دارد. این مقاله به این می‌پردازد که چرا این کار تا این اندازه دشوار است. همچنین مطرح می‌کند که بررسی مفهوم عقلانیت می‌تواند بینش ارزشمندی در چگونگی ایجاد تعادل بین قدرت و مسوولیت و همچنین نحوه اعمال اخلاقیات در تصمیم‌گیری‌های ما ایجاد کند.

  

تصمیم گیری عاقلانه، به ناچار شامل انتخاب‌های اخلاقی است. تعجب‌آور نیست نظراتی که ما از آنها به عنوان عقلانیت یاد می‌کنیم نظراتی درمورد رابطه بین افراد یا رابطه آنها با جامعه یا جهان به طور کل باشد. این عبارات معمولا در سراسر جهان نسبتا بی‌انتها تشخیص داده می‌شود و بینش‌هایی هستند که به جهان ما معنا و مفهوم می‌دهند.

با این حال چه قدر به نظر می‌رسد که در رویکرد آینده‌نگر، استراتژی، مدیریت دانش، مربی‌گری و حتی ادبیات اخلاقی نادیده انگاشته می‌شود؟

به نظر می‌رسد که ما زمان بیشتری را صرف یادگیری علم یا حقایق می‌کنیم که دوام بسیار کوتاهی دارند و وقت بسیار کمتری را صرف دانشی می‌کنیم که با عقلانیت هم‌پوشانی دارد که عمر بالایی دارد.

  • چرا اینطور است؟
  • چه کار می‌توانیم بکنیم؟
  • ادبیات جامعه‌شناختی و مدیریت / رهبری غربی سرشار از ارجاعاتی به قدرت است. چطور به دست آید؟
  • چه طور حفظ شود؟
  • چه طور از گرفته شدن آن جلوگیری شود؟

به موازات آن، و ندرتا در همان مطالعات، ادبیات قابل‌توجهی نیز به مفهوم مسوولیت پرداخته است.

با این که قدرت توانایی تاثیر در رخ دادن اتفاقات است، مسوولیت با تلاش در پاسخ دادن به این سوال برداشت می‌شود:

قدرت در جهت منافع چه کسی استفاده می‌شود؟

با این حال دو مفهوم قدرت و مسوولیت، دو روی یک سکه‌اند؛ نحوه توازن بخشیدن ما به رابطه‌مان با خود با منافع دیگران که هسته منظور ما از ارزش‌هایمان است. قدرت موجب رخ دادن مسائل می‌شود اما تمرین ایجاد تعادل درست بین قدرت و مسوولیت است که اطمینان می‌دهد تا جایی که امکان دارد رخدادهای خوب اتفاق می‌افتد.

رهبری چیزی بیشتر از استفاده آگاهانه و مسوولیت‌پذیرانه از قدرت نیست. هرچه تصمیمات مربوط به رهبری بیشتری بر اساس مسوولیت‌پذیری باشد (یعنی هرچه این تصمیمات بیشتر برحسب منافع عموم باشد)، نه تنها تصمیمات عاقلانه‌تری خواهند شد بلکه نتایج آن بیشتر منافع درازمدت کلیه کسانی که در آن نقش دارند را منعکس خواهد کرد که همچنین پایه و اساس محکمی برای ارتقای کیفیت و پایداری آنها خواهد بود.

این تعریف برای رهبری در ذات خود همان چیزی است که رهبری عاقلانه نیز خوانده می‌شود. در این زمینه، مفاهیم رهبر، رهبری کردن و رهبری به جای هم استفاده می‌شوند، گرچه می‌توان گفت رهبران افراد هستند ( شامل نیت‌های آنها، اعتقاداتشان، تصوراتشان و از این قبیل)، درحالی که رهبری اعمال آنها را در رابطه با دیگران در بر می‌گیرد و رهبری سیستم افراد و روابط اجتماعی به طور کل است که منجر به تلاش برای ایجاد تغییر/ پیشرفت می‌شود. اما، از تعریف بالا می‌توان برای پوشاندن روابط یکپارچه این سه بُعد استفاده کرد.

به طور خلاصه، عقلانیت را می‌توان اینطور در نظر گرفت، بهترین استفاده از دانش...با تمرین قضاوت درست...ظرفیت تشخیص اینکه چه چیزی در زندگی برای خودمان و دیگران ارزشمند است… یا به عنوان نقطه نهایی فرایندی که دربرگیرنده ایده قضاوت درست در برخورد با تردیدها می‌باشد.

البته عقلانیت یک چیز است و عاقل بودن چیز دیگر. عاقل بودن چیزی بیشتر از توانایی بازیافت عقلانیت است. عاقل بودن در ذات خود شامل توانایی پیاده کردن عملی عقلانیت به طور موثر می‌باشد.

عقلانیت تا حد زیادی پایدارترین بُعد صنعت اطلاعات / دانش می‌باشد.

اما آیا قابل آموزش است؟

تاحدی قابل یادگیری است اما تاجایی که ما می‌دانیم، هیچ ژنی برای ارزش/عقلانیت وجود ندارد. درنتیجه، کارهایی هست که می‌توانیم برای کنترل و مدیریت فرایندهای یادگیری به طور موثرتر انجام دهیم که البته از موضوع این مقاله خارج هستند.

در آخر، کیفیت تصمیمات ما به کیفیت گفتگوهایمان بستگی دارد؛ نه تنها گفتگوهای مربوط به اطلاعات بلکه حتی مهمتر از آن، درمورد بهترین راه استفاده از آن اطلاعات. به عبارت دیگر، به این مربوط می‌شود که چه طور ارزش‌های ما بر فرایند تصمیم‌گیری ما اثر می‌گذارد. گفتگو هم انتقال دانش تکینیکی را تسهیل می‌کند و همچنین بخش ارزشمندی از رشد و پیشرفت شخصی به شمار می‌رود. داشتن یک گفتگوی باکیفیت درمودر ارزش‌ها نه تنها مهمترین مساله‌ای است که باید مدنظر قرار دهیم، بلکه معمولا سخت‌ترین آن هم هست.

لازم است که تشخیص دهیم هرچه تغییر بیشتری در جامعه اتفاق بیافتد، اهمیت اینکه مطمئن شویم یادگیری‌مان به حد امکان موثر است بیشتر می‌شود. این تنها راهی است که برای برابر کردن تغییر با پیشرفت در اختیار داریم. اگر بخواهیم آینده بهتری داشته باشیم، اولین و مهمترین کاری که باید انجام دهیم ارتقای کیفیت و تاثیر یادگیری‌مان است.

در سال‌های اخیر تلاش‌های قابل‌توجهی برای تغییر فکر مردم از سخت‌تر کار کردن به هوشمندانه‌تر کار کردن شده است. اما آنچه واقعاً لازم است رفتن فراتر از هوشمندانه‌تر کار کردن و عاقلانه‌تر کار کردن است. باید از جامعه دانش به جامعه عاقل تغییر کنیم. و هر چه بیشتر به سمت پیشرفت برویم، بیشتر باید تشخیص دهیم که به سمت موقعیتی می‌رویم که مسائل مهم منعکس‌کننده کیفیت ارزش‌های ما هستند نه کمیت تلاش فیزیکی‌مان. اگر می‌خواهیم کیفیت تصمیم‌گیری‌هایمان را بهبود بخشیم، تمرکز باید نه تنها بر کیفیت اطلاعاتمان باشد بلکه از آن مهمتر بر استفاده درست از آن اطلاعات باشد.

چرا به اخلاق و آینده علاقه‌مندیم؟

پاسخ خیلی ساده است، ما سعی داریم دنیای بهتری بسازیم.

اما برای چه کسی؟

و چطور؟

برای پاسخ دادن به هر دو این سوالات باید سوالات پایه‌ای را دوباره بپرسیم:

چرا زمان بیشتری را صرف مطمئن شدن از اینکه پیام‌های مهمی که در گذشته آموخته‌ایم (عقلانیت) را می‌توان به نسل‌های آینده منتقل کرد، نمی‌کنیم؟

چه طور می‌توانیم مطمئن شویم که این پیام‌ها موثرتر یاد گرفته شوند؟

اینها سوالات کلیدی بودند و در ریشه هر چیزی که بتوان آن را اقتصاد دانش نامید، قرار دارند، گرچه آنچه واقعاً نیاز است تمرکز بر پیش رفتن به سمت مفهومی نزدیک‌تر به اقتصاد هوشمندانه است. این تمرکز به طور طبیعی با توجه بیشتری که الان به ارزش‌ها و مسائل اخلاقی و جستجوی معنا در ادبیات مدیریت / رهبری داده می‌شود هم‌‌پوشانی دارد.

به طور کلی، عقلانیت بدنه عملی دانش (اطلاعات) پایدار است که ارتباط بسیار مفیدی با درک ما از جهان دارد. چنین رویکردی به ما این امکان را می‌دهد تصمیمات بهتری (عاقلانه‌تر) بگیریم، زندگی بهتری را رهبری کنیم و رهبری عاقلانه‌تری را تجربه کنیم، به ‌ویژه در زمینه‌هایی که با اخلاقیات در ارتباط است. این همچنین با ایجاد روابط مناسب‌تر بین قدرت و مسوولیت نیز در ارتباط نزدیک است.

اگر نتوانیم عقلانیت را جدی بگیریم، هزینه بسیار بالایی برای این اهمال خود خواهیم پرداخت. باید احترام بیشتری برای دیگران قائل شویم، مخصوصا آنهایی که دیدگاه‌ها یا ارزش‌هایی مخالف با ما دارند. این مستلزم این است که ظرفیت داشتن گفتگوهای سازنده درمورد مسائلی که ما را از هم جدا می‌کند را داشته باشیم که خود به نوبه خود ما را مطمئن می‌سازد که ارتقای کیفیت تصمیم‌گیری‌هایمان در درازمدت به نفع همگان بوده است.

منبع : مردمان، تاریخ درج مطلب: 14/02/1392-http://behinmoshaveran.com


 
comment نظرات ()
 
خلاقیت استیو جابز یا واقع‌بینی ووزنیاک ...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

رمز موفقیت ...

وقتی افرادی که با هم کار می‌کنند و اهداف مشترکی دارند، در مورد نحوه رسیدن به این اهداف به توافق نمی‌رسند، شرایط بدی پیش می‌آید. مشکل در واقع این است که این افراد در مورد اهدافشان به یک شیوه فکر نمی‌کنند.

برخی افراد به گفته روانشناسان تمرکز پیش رونده دارند، یعنی اهدافشان را به عنوان فرصت‌هایی می‌بینند که اگر به آن دست یابند، موفق شده‌اند. اما برخی دیگر بیشتر تمرکز پیشگیرانه دارند، یعنی فکر می‌کنند اگر به اهدافشان نرسند، شکست خورده‌اند.

افرادی که تمرکز پیش رونده دارند، سرشار از حس موفقیت و انگیزه هستند و بیشترین تلاش خود را برای رسیدن به هدف به کار می‌گیرند؛ اما افرادی که تمرکز پیشگیرانه دارند، فقط به فکر انجام وظایف محول شده هستند، از هر گونه خطر و اشتباه دوری می‌کنند و ویژگی آنها به گونه‌ای است که دیگران می‌توانند برای پیشبرد یکنواخت کارها روی آنها حساب کنند. 

تمرکز غالب شما، هویت شما را به عنوان یک کارمند یا حتی شریک زندگی شکل می‌دهد. اگر تمرکز پیش‌رونده دارید، معمولا فردی خوش بین، باانگیزه و با اعتماد به نفس هستید. بنابراین کارتان را به سرعت و خلاقانه انجام می‌دهید و فرصت‌ها را جذب می‌کنید. ممکن است در کارتان اشتباه کنید؛ اما این اشتباه را مبنای پیروزی‌های بزرگ قرار می‌دهید. 

اگر تمرکز پیشگیرانه دارید، فردی واقع بین و حتی کمی بدبین هستید. انتقاد – نه تشویق – به شما انگیزه و انرژی می‌دهد. هیچ چیز مانند وجود احتمال شکست انگیزه شما را از بین نمی‌برد، اما در عوض سنجیده و با دقت کار‌می‌کنید. کارهای شما از قبل برنامه‌ریزی شده‌اند و اتلاف وقت نمی‌کنید. بنابراین، فرصت‌ها را جذب نمی‌کنید؛ اما در اجتناب از حوادث بد، بسیار خوب عمل می‌کنید. 

حال چه اتفاقی می‌افتد اگر با فردی همکار باشید که تمرکز متفاوتی با شما داشته باشد؟

  • یکی از شما می‌خواهد نوآوری داشته باشد و دیگری نگران خطرات خروج از قلمرو تعیین شده است.
  • یکی از شما فکر می‌کند باید به دنبال روش‌های جدید ارتباط با مشتری باشید و دیگری معتقد است بهتر است که روابط را با مشتریان فعلی تقویت کنید.
  • یکی از شما هیجان دارد که محصول تازه را هر چه سریع‌تر و پیش از رقبا وارد بازار کند و دیگری فکر می‌کند این محصول به آزمایش‌های بیشتری احتیاج دارد.

با این که هر دو این افراد خواهان بهترین نتیجه برای تیم و کل شرکت هستند؛ اما تمرکز متفاوت آنها باعث می‌شود وقت و انرژی سازمان را به هدر دهند و تقابل غیرضروری در محیط کار ایجاد می‌کنند؛ چون مدام بر سر اینکه کدام یک درست می‌گوید بحث و جدل صورت می‌گیرد. 

نکته اینجا است که به محض اینکه شما و همکارتان بدانید که در مورد نحوه رسیدن به یک هدف مشترک رویکرد متفاوتی دارید، دیگر بر سر اینکه حق با کدام است بحث نخواهید کرد؛ البته رسیدن به این نتیجه کار آسانی نیست. در این شرایط، به ارزش نظرات همکارتان پی می‌برید. 

بهترین مشارکت‌ها به گونه‌ای است که بین پیش بردن کارها و پیشگیری از ریسک‌ها توازن ایجاد شود؛ چون هر دو برای موفقیت یک سازمان لازمند، درست مثل همکاری استیو جابز که فردی خلاق و رویایی بود با استیو ووزنیاک که تحلیلگرا بود و به جزئیات توجه می‌کرد. 

منبع: Wall Street Journal – مترجم، مریم رضایی - روزنامه دنیای اقتصاد، 13/02/1392


 
comment نظرات ()
 
غیر ممکن ...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

غیرممکن، تنها یک کلمه است که افراد ضعیف از آن استفاده می‌کنند تا به‌سادگی از کنار اتفاق‌هایی که در دنیا برای‌شان رخ می‌دهد، بگذرند.

بدون آن‌که شجاعت استفاده از توانایی‌ای که می‌توانند شرایط را تغییر دهند را داشته باشند. 

غیرممکن، یک عمل نیست؛ بلکه یک نظر است.

غیرممکن، یک صحبت نیست و یک چالش است.

غیرممکن، پتانسیل است.

غیرممکن، موقتی است.

غیرممکن، هیچی نیست!

غیرممکن معجزه نیست...

دنی آلوس


 
comment نظرات ()
 
پاسخت چیست
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

پاسخش درد مشترک ماست ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
روز همه تاثیرگذاران عالم، روز معلم مبارک ...
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

می دانی چرا اسامی معلم های دوران ابتدایی یادت هست ؟

گاهی در طول زندگی به افرادی برمی خوریم که مسیر زندگی یمان را تغییر می دهند. آن ها هم چون آیینه هایی عمل می کنند که گویی حقیقت را  در بستر خود دارند. آنان با شفافیتی که زلالمان می نماید آن چه که ما باید ببینیم را نمایان می کنند. این امکان به واسطه روح بی آلایش آنان امکان پذیر است ... 

از قدرت تاثیرگذاری خودت بر زندگی اطرافیانت غافل نباش،

هم چنان که خیلی ها توانستند آیینه ای برایت باشند تو نیز آیینه دیگران شو .

شفاف باش و آرام ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
چه کنم ...
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
تغییر ...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
 

روزی برای رفتن به یک سفر تفریحی در کنار برادرم که در حال رانندگی بود نشسته بودم در پیچ و خم های جاده ای که به سمت مقصد ما می رفت احساس می کردم که هر آن ممکن است به اعماق دره ها سقوط کنیم و به نظرم می آمد که ماشین سرعت نامناسبی دارد و برادرم با بی احتیاطی رانندگی می کند.

چندین بار به او تذکر دادم که آهسته تر و با احتیاط بیشتری رانندگی کند اما او اظهار داشت که "من بسیار با احتیاط رانندگی می کنم و با سرعت مجاز هم می رانم فکر نمی کنم مشکلی باشد" .

تا رسیدن به مقصد احساس خوبی نداشتم و اعتراف می کنم کمی هم جاده های پر پیچ وخم من را ترسانده بود.

در برگشت از سفر من خودم رانندگی کردم در میان همان پیچ و خم های جاده این بار برادرم به من تذکر می داد که آهسته تر و با احتیاط تر رانندگی کن اما من در آن زمان اصلا احساس ناخوشایندی نداشتم و همه چیز به نظرم تحت کنترل بود.

چه اتفاقی افتاده بود که احساس من نسبت به همان وضعیت قبلی کاملا متفاوت و برعکس بود؟

جواب این سوال در کنترلی بود که من خودم شخصا بر وضعیت داشتم چون خودم در حال رانندگی بودم و خودم شرایط را کنترل می کردم پس هیچ احساس خطری نمی کردم و همه چیز به نظرم عادی جلوه می داد.

به طور قطع برخی از شما هم در چنین وضعیت هایی بوده اید و این احساس را درک می کنید.

می دانیم که افراد در برابر تغییر )حرکت در جاده های پر پیچ وخم) مقاومت می کنند و خوب می دانیم که این مقاومت واکنشی طبیعی است پس جنگیدن مدیران و رهبران سازمان ها با آن در واقع وضعیت را بدتر و دشوارتر می کند.

بیشتر سازمان ها در راه تغییر شکست می خورند و به جرات می توان گفت دلایل شکست تمامی آن ها عدم همکاری صحیح پرسنل است.

برای شکستن و رمزگشایی این مقاومت توصیه های بسیاری شده است که هرکدام معایب و مزایایی را داشته اند و کمتر می توان موردی کاربردی و اجرایی در بین آن ها یافت.

یکی از اصلی ترین و مهم ترین دلایل مقاومت افراد در برابر تغییر این است که در تغییرات ما خودمان رانندگی می کنیم و افراد نظاره گر کنار ما نشسته اند و این احساس عدم کنترل و نداشتن اطمینان باعث ایجاد مقاومت در آن ها می شود همان گونه که من در زمانی که خودم رانندگی نمی کردم احساس ترس می کردم.

بنابراین برای ایجاد تغییر و حرکت به سمت هدفی که تعریف می کنیم مشارکت همکاران را نیاز داریم

و باید اجازه دهیم خودشان هم رانندگی کنند.

شاید بگویید ممکن است این کار ما را به اعماق دره بفرستد. بله ممکن است، اما ما قصدمان این نیست که از همه چیز دست بکشیم و نظاره گر باشیم بلکه ما در کنار می نشینیم و هدایت کننده می شویم و به سان یک دستگاه GPS و تابلوهای راهنما عمل نموده و راه را با قوانین و محدودیت های سرعت به افراد نشان می دهیم این گونه با سرعتی مطمئن و کیفیتی عالی به هدف می رسیم.

       

حال چگونه این نقش ها را در یک شرکت و سازمان واقعی عملی کنیم؟

در ابتدا هدف از تغییر را تعریف و این هدف را برای افراد تشریح کنیم و فراموش نکنیم که منافع افراد و سازمان را از هم جدا نکنیم حتما در این فرآیند اطمینان دهیم که منافع افراد به هیچ وجه به خطر نمی افتد بلکه وضعیت بهتری را به خود خواهد گرفت.

مرحله بعدی درخواست همکاری از افراد برای ارائه نظر و پیشنهاد برای تعریف و تعیین راه رسیدن به این هدف و مقصد می باشد.

سپس راه حل های استانداردی که دیگر سازمان ها رفته اند و به نتیجه رسیده اند را ارائه و به رای بگذاریم. از طرفی خوب می دانیم که راه حل های دیگر سازمان ها ممکن است مطلقا مناسب سازمان ما نباشد. پس باید انعطاف پذیر بود و با تلفیق نظرات خوبی که ممکن است افراد ارائه دهند، مسیر رسیدن را هموارتر سازیم.

به هیچ وجه نباید در این گونه جلسات امر و نهی باشد، دستوری بحث نکنیم، غرور نداشته باشیم، نحوه ارائه نظرات نباید با غرور همراه نباشد. حتی می توانیم برخی از روش های کاری را نیز به خودشان نسبت دهیم. مثلا اگر یکی از افراد اشاره کوچکی به موضوع داشت هرچند خیلی دور، می توانیم به سرعت آن را با یکی از روش های استانداردی که داریم تکمیل و از فرد نظر دهنده برای این نظر خوب تشکر نماییم و جمله مهمه " همان طور که آقای / خانم …. فرمودند" را در ابتدای ارائه نظر تکمیلی فراموش نکنید.

با این کار حس مالکیت را در افراد تقویت می نماییم و این احساس را که خود افراد مجری و راننده هستند را به خوبی می توانیم القا کنیم. وقتی افراد خود راننده باشند هیچ گونه مقاومتی (عدم اطمینان و ترس از سقوط ) در برابر تغییر( حرکت در جاده های ناشناس و پر پیچ و خم) نداشته و احساس کنترل اوضاع را خواهند داشت.

با ادامه این گونه جلسات به سرعت می توانیم تغییر را ایجاد نماییم و با ایجاد احساس کنترل در افراد اطمینان آن ها را به خوبی جلب خواهید نمود و همان افراد مدافع تغییر و همکار در ایجاد بهتر تغییر خواهند شد.

فراموش نکنیم که ما هدایت کننده هستیم و باید تمامی مسیر تغییر را زیر نظر داشته باشیم و به محض خارج شدن از مسیر حرکت، مورد را به افراد گزارش داده و با تکرار جلسات اشتراکی بخواهیم روش را اصلاح کنند.

در مسیر تغییر و با دست یافتن به نتایج خوب در مراحل مختلف، حساست به خرج ندهیم و کمی دست و دلباز باشیم و در تشویق های کلامی و مالی کوتاهی نکنیم. تشویق های خوب و به موقع نتایج بسیار خوبی را به بار می آورند.

این روش را بارها و بارها به کار گرفته اند، نه فقط در تغییراتی که لازم بوده به وجود آید بلکه در اجرای پروژه ها هم از این روش استفاده می شود و اکثرا نتایج حیرت انگیز و عالی را به همراه داشته و در آن افراد در نتایج شریک بوده و صاحب تغییر خودشان بوده اند.


 
comment نظرات ()
 
تجربه ...
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
 

هیچ نامحرم را در حریم خاص خود راه مده ...


 
comment نظرات ()
 
ترین ها ...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

دو مکان در دنیا با ارزش ترین مکان هاست.

اولی جایست که در آن اندیشه اتفاق می افتد

و

دومی، مکانی ست که در آن دعا می شود


 
comment نظرات ()
 
فلسفه شدن، رمز تکامل تفکر سیستمی ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 

بخشی از آن چه استادم، سید جعفر مرعشی می گفت ...


 
comment نظرات ()
 
گاهی ...
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
سخنی دوستانه ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
 

حبیب میری


 
comment نظرات ()
 
عصر ارتباطات یا عصر تنهایی ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 

عصرِ ارتباطات نام ِ دروغینی بیش نیست. مثل ِ همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه خود را سپیده می نامند و پسرهای کچل خود را زلفعلی و سندرمِ داون دارهای خود را فهیم می خوانند، سیاستمداران و مدیران و بزرگان ِ بشریت هم به دروغ این عصر را عصر ِارتباطات می نامند !

این عصر، عصر ِتنهایی و در خود فرو رفتن است! این که در جیب ِ همه، از پیرمرد ِ۸۰ ساله محله ما تا بچه های۵ساله مهد کودکی یک تلفن ِهمراه است، دلیلی بر با هم بودن ِآدم ها نیست.

هیچ کس در یک ظهر ِ دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی، زنگ نمی زند و نمی پرسد حالت خوب است ؟

هیچ کس تو را به نوشیدن ِ قهوه های بی مزه کافه عکس و یا خوردن کیک های خوشمزه کافه فرانسه و یا حرف زدن در کافه سیاه و سپید با آن مدیر ِ بد اخلاقش دعوت نمی کند!

هیچ کس نمی گوید بیا با هم برویم جاده چالوس و کباب و ماهی ِ قزل آلا بخوریم.

هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصر ِ پاییزی دعوت نمی کند.

هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمی شود.

وقتی زنگ می زنند با خودت شرط می بندی که حتما کاری از تو توقع دارد و بدتر از آن شرط می بندی برای پرسیدن حالت زنگ زده است یا کاری دارد و همیشه می بازی.

و تماشایی است تعجب دوستان و اقوام وقتی فقط به خاطر دیدنشان بهشان سر می زنی یا تماس می گیری.

سهم ِ ما از ارتباطات، گسترش ِدردسرها و گرفتاری هایمان است.

عصر ِ ارتباطات فقط یک فریب است.

ما وسایل ِ ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندان ِ بخت برگشته زنگ بزنند که کدوم گوری هستی ؟

زن ها به شوهرهایشان زنگ بزنند کجایی؟ چرا دیر کردی؟

شوهرها زنگ بزنند که به مامانم زنگ بزن حالش را بپرس ! 

فرزندها به پدرهایشان بگویند سر ِ راه برای من سی دی جدید ِ بِن ۱۰ هم بخر با چیپس ِ فلفلی و ماست ِ موسیر!

و ما هر روز تنهاتر می شویم.

هر روز منزوی تر ... هر روز مجازی تر ...

ما در دنیای مجازی غرق شدیم !

ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم، چون هر بار که می خواهیم از خانه بیرون برویم، چراغ ِ اسم یک عالمه از دوستان ِ مجازی ِ ما روشن است و دلمان نمی آید بدون ِ گپ زدن با آن ها برویم و وقتی گپ ما تمام می شود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کیبورد حرف زده ایم!

این گونه است که وب کم ها زیاد می شود و اِسکایپ و اوووو ! همه گیرتر می شوند و این گونه است که ما مجازا عاشق ِ ع می شویم و ع مجازا عاشق ِ الف و واو می شود و آن ها مجازا عاشق ِ دیگرانی که خود مجازا عاشق ِ دیگران اند!

این گونه است که ما دلمان نمی خواهد از پشت ِ صفحه بلند شویم مبادا ع بیاید و برود و ما نبینیمش!

این گونه است که هی آدم ها تنهاتر می شوند.

این گونه است که ما خواهرمان را دو هفته است ندیده ایم و حرف نزده ایم و فقط سه باری مجازا گپ زده ایم.

این گونه است که نیمه شب می فهمیم پدرمان یک سفر ِ ده روزه در پیش دارد و ما نمی دانستیم، ولی می دانیم که دختر ِ فلان دوست ِ ندیده، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی آی لاو یو می گوید! و پسر ِ فلان بلاگر تازگی ها نقاشی می کند و عکس نقاشی اش را هم دیده ایم، اما سه هفته است که برادرمان را ندیده ایم !

این گونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد. کبری خانم دارد از فلان سایت ِ خانه داری دستور ِ تهیه ِ دسری که هفته پیش در بفرمایید شام خیلی مورد استقبال واقع شد را می خواند و اصغر آقا دارد برای سفر به کرمان به جای علی آقا همسایه کرمانی مان از سفرتور دات کام مشورت می گیرد!

این گونه است که مردها درمحل ِ کارشان با زنان ِ خانه دار ِ بیکاری که از تنهایی می نالند چت می کنند و آن ها را دلداری می دهند و می گویند زندگی همین است دیگر ! در حالی که زن هایشان در خانه با فرد دیگری از تنهایی و بی توجهی ِ همسران می نالند و دلداری داده می شوند!

و ...


 
comment نظرات ()