body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

تصویری عمومی از زندگی ...
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

مثبت ها، منفی ها :

  • این کار رو بکن
  • اون کار رو بکن
  • بله
  • نه
  • باید
  • نباید

و داستان تمامی ندارد، تا ...

بفهمیم که هر کدامشان می تواند تجربه ای باشد از تلاش برای تغییر آن چه که دوست داشتم باشد و نیست.

و این که چه سهمی از این تجربه از من شروع شده، به عبارتی مسببش بودم و این که بهایش را تا کجا پراخته یا هنوز می پردازم.

تجربه ای که می بایست حتما یک بار اتفاق افتاده باشد و چنان چه تکرار شده بدان معنی است که، یاد نگرفتیم.

این شکل از زندگی بیشترین فشار را به من، تو و ما می آورد. راه حلی که می توان بدان فکر کرد آن است که مدتی اصلا فکر نکنیم.

این تجربه را بازی کنیم تا یادش ( تجربه = یادگیری ) بگیریم.

با سلامی بدون منت،

شاید شروعش باشد...  

سن، مهم نیست.


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ فراموش شد‌ه‌ پیکان ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
 

  

زمانی که حسین دانشور از مقامات دربار، در پاییز ۱۳۴۹ خبرنگاران را برای دیدن اولین خودروی ملی در مجموعه ایران خودرو دعوت کرد کسی تصور نمی‌کرد که این خودرو در جامعه ما فرهنگی را شکل دهد که سال‌های بعد، با توقف تولید، آن فرهنگ هم در جامعه کمرنگ شود.  

پیکان سال‌ها نقش سمبلیکی را در جامعه بازی کرده و نماینده متواضع مدرنیته در اقشار مختلف جامعه بوده. این وسیله نقلیه انعطاف‌پذیر همواره گویای هویت راننده‌اش بوده و نوع نگاه راننده‌اش را بلندتر از خود راننده به دیگران فریاد زده. بخش‌های مختلف این ماشین از لاستیک و چراغ گرفته تا جلو داشبورد و شیشه‌ عقب می‌توانست محل ابراز احساسات صاحبش باشد. کارت‌های تلفن ژاپن، چراغ‌های رنگی داخل و خارج ماشین، پیچ‌گوشتی قرار داده شده پشت بادگیر شیشه جلو که ابزار ضدسرقت بود، پنکه کوچکی که در گرمای تابستان، کولر ماشین بود، بخاری که قدرتش همواره در زمستان‌های سرد آن زمان دلگرمی راکبانش‌ می‌شد و آن رواندازهای پشمی‌گونه‌ جلو داشبورد که هدفش زیباتر کردن ماشین بود، همه پیوندی بین هویت ماشین و صاحبش را شکل می‌دادند.

بخش عمده‌ای از نسل فعلی، خاطرات تلخ و شیرینی را با پیکان رقم زده است. مثلا خود من خاطرم هست که اولین تصادف زندگی‌ام را با پیکان کردم. هم یک پیکان به‌عنوان عابر به من زده وقتی مدرسه می‌رفتم و هم پیکان پدر را با هنرمندی تمام چنان کوبیدم به ستون پارکینگ خانه که یک طرفش جمع شد. در هر صورت پیکان بود و به بودن باصلابتش ادامه می‌داد.

اما فرهنگ پیکانی که گم شده است چیست؟

۱- فرهنگ هول دادن
از ویژگی‌های پیکان خاموش شدن‌اش بود. معمولا در خیابان زیاد با این صحنه روبرو می‌شدیم که پیکانی خاموش شده و راننده‌اش از عابران درخواست هول دادن می‌کند. عابران هم بی‌دریغ، زوربازوی خود را در طبق اخلاص می‌گذاشتند و کف دستان را روی صندوق عقب پیکان چنان فشار می‌دادند که انگار پیش‌بینی مهندسی شده‌ای در طراحی این ماشین برای هول دادن صورت گرفته بود.

پیکان را که هول می‌دادی و روشن که می‌شد همه گویی به موفقیتی بزرگ دست‌پیدا کرده بودند. دست‌ها را می‌تکاندند، گاه راننده آن ها را سوار می‌کرد و تا جایی می‌رساند و گاه تشکر جانانه‌ای (مخلصم، چاکرم) می‌کرد و می‌رفت. اما آن چه که می‌ماند حس مثبت و موثر دوطرفه بود. با ظهور ماشین‌های جدید این فرهنگ گم شد چرا که این ماشین‌ها اگر خاموش شوند، چاره‌شان به‌دست جرثقیل است و نه در زور بازوهای عابران پیاده. این‌گونه بود که با توقف تولید پیکان بخشی از همدلی اجتماعی، محو شد. شاید خوش سعادت باشند کسانی که هنوز پیکان سوار می‌شوند، پیکانشان خاموش می‌شود، درخواست هول می‌کنند و کسانی هم هستند که هول می‌دهند.

۲- فرهنگ سیم باتری
صبح‌های سرد، پیکان باتری خالی می‌کرد و روشن نمی‌شد. در این شرایط همواره همسایه‌ای بود که سیم باتری از صندوق عقبش بیرون بکشد، ماشین را بیاورد کنار پیکان باتری خالی کرده و آن را شارژ کند. این‌گونه بود که صبح‌های زود، همسایه‌ها در نقش ناجی‌های موثری برای یک دیگر ظاهر می‌شدند که به داد همسایه درمانده می‌رسیدند و باز حسی مثبت و دوطرفه شکل می‌گرفت. امروز، ماشین‌های جدید کمتر شانس روشن نشدن به‌خاطر صعف باطری را دارند. سنسورها معمولا خبر از ایرادات می‌دهند و دستگاه‌های دیاگ حواسشان به همه‌چیز هست. مکانیک‌ها هم حتی بیشتر دقت می‌کنند که باتری ماشین مشکل نداشته باشد و این گونه ناخودآگاه فرصت نزدیکی همسایه‌ها و هم‌محلی‌ها از یک دیگر گرفته می‌شود.

۳- فرهنگ گالن بنزین
آمپر بنزین پیکان باید ایرادی می‌داشت که یک خانواده در میانه راه مهمانی بنزین خالی کنند و کنار خیابان بماند. راننده (که در زمان پیکان عموما مذکر بود) با خونسردی تمام از ماشین پیاده می‌شد، صندوق را بالا می‌زد، گالنی خالی را بیرون می‌آورد و کنار خیابان کمی آن را تکان می‌داد. در مدت‌ زمان کوتاهی یک پیکان دیگر که در حال عبور بود، توقف می‌کرد، صندوق را باز می‌کرد و یک لوله بیرون می‌کشید، راننده لوله داخل باک را می‌مکید، کمی بنزین به دهانش می‌رفت، تف می‌کرد و لوله را می‌گذاشت داخل گالن و …

این گونه بود که مردم سخاوتمندانه بنزین به‌هم هدیه می‌دادند و باز هردوطرف سرافراز و شاد از تاثیر مثبتی که گذاشته‌اند از یک دیگر دور می‌شدند. سنسورهای ماشین‌های امروزی به‌دقت حواسشان به میزان بنزین هست. اگر هم بنزین تمام شود دیگر گالن به‌دست گرفتن توجه کسی را جلب نمی‌کند، اگر هم توجه کسی جلب شود آن لوله به‌سادگی درون باک خودروهای جدید نمی‌رود.  

 

۴- فرهنگ تولد
با تولد پیکان، ایران ناسیونال سابق برنامه‌ای گسترده را برای معرفی این خودرو تدارک دید. آهنگ تولدت مبارک که سال‌ها موسیقی مراسم‌های تولد بسیاری از ایرانیان بود، توسط انوشیروان روحانی با شعری از پرویز خطیبی ساخته شد و پیکان از وسط یک کیک تولد بیرون آمد. شاید کسی نداند روحانی، این موسیقی را با الهام از رقص مکزیکی با عنوان «لاکوکاراچا» ساخته است. چندان هم مهم نیست. نکته مهم اینست که تولد پیکان باعث شد تا موسیقی شکل بگیرد که تا سالیان در مراسم‌های تولد و مهمانی‌ها بی‌رغیب باقی ماند. برای این مورد جای خوش حالی دارد که هنوز، وقتی شخصی که تولدش است به لحظه فوت کردن شمع روی کیک می‌رسد، اطرافیان همان آهنگ تولد معروف را برایش می‌خوانند.  با این وجود هرگز برای هیچ خودرویی در ایران دیگر موسیقی ساخته نشد و خواننده‌گان نسل‌های بعد جایگزین‌های زیادی برای آهنگ تولد انوشیروان روحانی خواندند.

۵- پیکان و دود
پیکان اگر قرار بود خراب شود، چنان دود می‌کرد که گویی همان یک ماشین برای آلوده کردن هوای یک شهر کافی‌است. همین دود اگزوزش بهانه‌ای شد تا تولیدش متوقف شود. اگرچه از اقوام پیکان – وانت – هنوز باقی مانده است، اما خداحافظی از پیکان این امید را ایجاد کرد که هوای شهرهای بزرگ آبی شود. پیکان رفت، فرهنگش را هم با خودش برد و هوای شهرها آلوده‌تر شد و ما ماندیم و نمودارهایی که همواره وضعیت اضطرار را نشان می‌دهند.

پیکان فرهنگمان را پیدا کنیم
با کم شدن این خودرو در کشور، ما هم انگار پیکان فرهنگیمان را گم کرده‌ایم. یادمان رفته است که پیکان بهانه‌ای بود برای این‌که در خیابان و در محله بیشتر هوای هم را داشته باشیم. یادمان رفته است که با کارهای کوچک می‌توانیم احساس‌های خوب ایجاد کنیم. یادمان رفته است که کسی که پیکان ندارد هم ممکن لحظه‌ای در خیابان درمانده شده باشد و به دستان قدرتمند شخصی دیگر که بی‌چشم‌داشت کمک می‌کند نیاز داشته باشد.

شاید امروز ما نیاز داریم تا پیکان جدیدی بسازیم که فرهنگمان را دوباره بازیابی کنیم. اگر دوست داشتید خاطره‌های پیکانی خود را به‌اشتراک بگذارید.

منبع : The Coach - با تشکر از مسوولین سایت بهین مشاوران


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ فراموش شد‌ه‌ پیکان ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
 

  

زمانی که حسین دانشور از مقامات دربار، در پاییز ۱۳۴۹ خبرنگاران را برای دیدن اولین خودروی ملی در مجموعه ایران خودرو دعوت کرد کسی تصور نمی‌کرد که این خودرو در جامعه ما فرهنگی را شکل دهد که سال‌های بعد، با توقف تولید، آن فرهنگ هم در جامعه کمرنگ شود.  

پیکان سال‌ها نقش سمبلیکی را در جامعه بازی کرده و نماینده متواضع مدرنیته در اقشار مختلف جامعه بوده. این وسیله نقلیه انعطاف‌پذیر همواره گویای هویت راننده‌اش بوده و نوع نگاه راننده‌اش را بلندتر از خود راننده به دیگران فریاد زده. بخش‌های مختلف این ماشین از لاستیک و چراغ گرفته تا جلو داشبورد و شیشه‌ عقب می‌توانست محل ابراز احساسات صاحبش باشد. کارت‌های تلفن ژاپن، چراغ‌های رنگی داخل و خارج ماشین، پیچ‌گوشتی قرار داده شده پشت بادگیر شیشه جلو که ابزار ضدسرقت بود، پنکه کوچکی که در گرمای تابستان، کولر ماشین بود، بخاری که قدرتش همواره در زمستان‌های سرد آن زمان دلگرمی راکبانش‌ می‌شد و آن رواندازهای پشمی‌گونه‌ جلو داشبورد که هدفش زیباتر کردن ماشین بود، همه پیوندی بین هویت ماشین و صاحبش را شکل می‌دادند.

بخش عمده‌ای از نسل فعلی، خاطرات تلخ و شیرینی را با پیکان رقم زده است. مثلا خود من خاطرم هست که اولین تصادف زندگی‌ام را با پیکان کردم. هم یک پیکان به‌عنوان عابر به من زده وقتی مدرسه می‌رفتم و هم پیکان پدر را با هنرمندی تمام چنان کوبیدم به ستون پارکینگ خانه که یک طرفش جمع شد. در هر صورت پیکان بود و به بودن باصلابتش ادامه می‌داد.

اما فرهنگ پیکانی که گم شده است چیست؟

۱- فرهنگ هول دادن
از ویژگی‌های پیکان خاموش شدن‌اش بود. معمولا در خیابان زیاد با این صحنه روبرو می‌شدیم که پیکانی خاموش شده و راننده‌اش از عابران درخواست هول دادن می‌کند. عابران هم بی‌دریغ، زوربازوی خود را در طبق اخلاص می‌گذاشتند و کف دستان را روی صندوق عقب پیکان چنان فشار می‌دادند که انگار پیش‌بینی مهندسی شده‌ای در طراحی این ماشین برای هول دادن صورت گرفته بود.

پیکان را که هول می‌دادی و روشن که می‌شد همه گویی به موفقیتی بزرگ دست‌پیدا کرده بودند. دست‌ها را می‌تکاندند، گاه راننده آن ها را سوار می‌کرد و تا جایی می‌رساند و گاه تشکر جانانه‌ای (مخلصم، چاکرم) می‌کرد و می‌رفت. اما آن چه که می‌ماند حس مثبت و موثر دوطرفه بود. با ظهور ماشین‌های جدید این فرهنگ گم شد چرا که این ماشین‌ها اگر خاموش شوند، چاره‌شان به‌دست جرثقیل است و نه در زور بازوهای عابران پیاده. این‌گونه بود که با توقف تولید پیکان بخشی از همدلی اجتماعی، محو شد. شاید خوش سعادت باشند کسانی که هنوز پیکان سوار می‌شوند، پیکانشان خاموش می‌شود، درخواست هول می‌کنند و کسانی هم هستند که هول می‌دهند.

۲- فرهنگ سیم باتری
صبح‌های سرد، پیکان باتری خالی می‌کرد و روشن نمی‌شد. در این شرایط همواره همسایه‌ای بود که سیم باتری از صندوق عقبش بیرون بکشد، ماشین را بیاورد کنار پیکان باتری خالی کرده و آن را شارژ کند. این‌گونه بود که صبح‌های زود، همسایه‌ها در نقش ناجی‌های موثری برای یک دیگر ظاهر می‌شدند که به داد همسایه درمانده می‌رسیدند و باز حسی مثبت و دوطرفه شکل می‌گرفت. امروز، ماشین‌های جدید کمتر شانس روشن نشدن به‌خاطر صعف باطری را دارند. سنسورها معمولا خبر از ایرادات می‌دهند و دستگاه‌های دیاگ حواسشان به همه‌چیز هست. مکانیک‌ها هم حتی بیشتر دقت می‌کنند که باتری ماشین مشکل نداشته باشد و این گونه ناخودآگاه فرصت نزدیکی همسایه‌ها و هم‌محلی‌ها از یک دیگر گرفته می‌شود.

۳- فرهنگ گالن بنزین
آمپر بنزین پیکان باید ایرادی می‌داشت که یک خانواده در میانه راه مهمانی بنزین خالی کنند و کنار خیابان بماند. راننده (که در زمان پیکان عموما مذکر بود) با خونسردی تمام از ماشین پیاده می‌شد، صندوق را بالا می‌زد، گالنی خالی را بیرون می‌آورد و کنار خیابان کمی آن را تکان می‌داد. در مدت‌ زمان کوتاهی یک پیکان دیگر که در حال عبور بود، توقف می‌کرد، صندوق را باز می‌کرد و یک لوله بیرون می‌کشید، راننده لوله داخل باک را می‌مکید، کمی بنزین به دهانش می‌رفت، تف می‌کرد و لوله را می‌گذاشت داخل گالن و …

این گونه بود که مردم سخاوتمندانه بنزین به‌هم هدیه می‌دادند و باز هردوطرف سرافراز و شاد از تاثیر مثبتی که گذاشته‌اند از یک دیگر دور می‌شدند. سنسورهای ماشین‌های امروزی به‌دقت حواسشان به میزان بنزین هست. اگر هم بنزین تمام شود دیگر گالن به‌دست گرفتن توجه کسی را جلب نمی‌کند، اگر هم توجه کسی جلب شود آن لوله به‌سادگی درون باک خودروهای جدید نمی‌رود.  

 

۴- فرهنگ تولد
با تولد پیکان، ایران ناسیونال سابق برنامه‌ای گسترده را برای معرفی این خودرو تدارک دید. آهنگ تولدت مبارک که سال‌ها موسیقی مراسم‌های تولد بسیاری از ایرانیان بود، توسط انوشیروان روحانی با شعری از پرویز خطیبی ساخته شد و پیکان از وسط یک کیک تولد بیرون آمد. شاید کسی نداند روحانی، این موسیقی را با الهام از رقص مکزیکی با عنوان «لاکوکاراچا» ساخته است. چندان هم مهم نیست. نکته مهم اینست که تولد پیکان باعث شد تا موسیقی شکل بگیرد که تا سالیان در مراسم‌های تولد و مهمانی‌ها بی‌رغیب باقی ماند. برای این مورد جای خوش حالی دارد که هنوز، وقتی شخصی که تولدش است به لحظه فوت کردن شمع روی کیک می‌رسد، اطرافیان همان آهنگ تولد معروف را برایش می‌خوانند.  با این وجود هرگز برای هیچ خودرویی در ایران دیگر موسیقی ساخته نشد و خواننده‌گان نسل‌های بعد جایگزین‌های زیادی برای آهنگ تولد انوشیروان روحانی خواندند.

۵- پیکان و دود
پیکان اگر قرار بود خراب شود، چنان دود می‌کرد که گویی همان یک ماشین برای آلوده کردن هوای یک شهر کافی‌است. همین دود اگزوزش بهانه‌ای شد تا تولیدش متوقف شود. اگرچه از اقوام پیکان – وانت – هنوز باقی مانده است، اما خداحافظی از پیکان این امید را ایجاد کرد که هوای شهرهای بزرگ آبی شود. پیکان رفت، فرهنگش را هم با خودش برد و هوای شهرها آلوده‌تر شد و ما ماندیم و نمودارهایی که همواره وضعیت اضطرار را نشان می‌دهند.

پیکان فرهنگمان را پیدا کنیم
با کم شدن این خودرو در کشور، ما هم انگار پیکان فرهنگیمان را گم کرده‌ایم. یادمان رفته است که پیکان بهانه‌ای بود برای این‌که در خیابان و در محله بیشتر هوای هم را داشته باشیم. یادمان رفته است که با کارهای کوچک می‌توانیم احساس‌های خوب ایجاد کنیم. یادمان رفته است که کسی که پیکان ندارد هم ممکن لحظه‌ای در خیابان درمانده شده باشد و به دستان قدرتمند شخصی دیگر که بی‌چشم‌داشت کمک می‌کند نیاز داشته باشد.

شاید امروز ما نیاز داریم تا پیکان جدیدی بسازیم که فرهنگمان را دوباره بازیابی کنیم. اگر دوست داشتید خاطره‌های پیکانی خود را به‌اشتراک بگذارید.

منبع : The Coach - با تشکر از مسوولین سایت بهین مشاوران


 
comment نظرات ()
 
ثروتمند کیست ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

از بیل گیتس پرسیدند، « از تو ثروتمندتر هم هست؟»

در جواب گفت، بله، فقط یک نفر.

پرسیدند، او کیست؟

در جواب گفت:

من سال ها پیش از آن که مایکروسافت به وجود آمده باشد در فرودگاهی در نیویورک قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه را بخرم اما متوجه شدم پول خرد ندارم. در حال منصرف شدن بودم که پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی متوجه عمل من شد گفت:

«این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.»

گفتم: من پول خرد ندارم.

گفت: برای خودت، بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز بودم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت: «این مجله رو بردار برای خودت.»

گفتم: پسرجان چند وقت پیش که این جا بودم یک روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی می آید این جا دچار این مسئله می شود بهش می‌بخشی؟!»

پسر گفت:

« آره من دلم می خواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم»

به قدری این جمله پسر و این نگاه او در ذهنم ماند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی ایناها را می گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد را پیدا کنم تا جبران گذشته را بنمایم. اکیپی را تشکیل دادم و گفتم بروید و ببینید در فلان فرودگاه چه کسی روزنامه می‌فروخته. بعد از یک ماه و نیم تحقیق او را در سمت دربان یک سالن تئاتر یافتند و ضمن احترام به محل کارم دعوتش نمودند.

وقتی او را دیدم، پرسیدم که آیا من را می‌شناسی؟

او گفت بله، جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید و دنیا شما را می‌شناسد.

به او گفتم سال ها قبل، زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟

گفت، طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.

گفتم، حالا می‌دانی چه کارت دارم، می خواهم آن محبتی را که به من کردی جبران کنم.

جوون پرسید، به چه صورت؟

گفتم هر چیزی که بخوای بهت می دهم.

پسره سیاه پوست در حالی که می‌خندید، گفت، هر چی بخوام بهم می‌دهی؟

گفتم هرچی که بخوای.

گفت، واقعاً هر چی بخواهم؟

گفتم، بله هر چی که بخواهی بهت می‌دهم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم.»

جوون گفت، آقای بیل گیتس، نمی‌توانی جبران کنی.

گفتم: «یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت، تواناییش رو داری اما نمی‌توانی جبران کنی.

پرسیدم، چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت:

« فرق من با تو در این است که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! »

بیل گیتس می‌گوید:

همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.


 
comment نظرات ()
 
آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
 

چه واژه‌ گنگ و محدودی است رابطه…
و چه قدر این سوال کلی است که ...

« آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»

« رابطه » فقط نشان می‌دهد که تو به کسی « ربط » داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.


بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند. هر از چندی، احساس نیاز به آن ها می‌کنی و وقتی طعم آن ها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آن ها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!

بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.

بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ شیشه‌ای هستی.

بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آن چه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت…

بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تنت لمس کنی.

اما تو و رابطه ...
تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آن که به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد…

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم « تو » نبوده‌ای. بلکه «آن هایی » بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق « تو » ایجاد می‌شده.

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی...

« این بار،‌ او هم به من دل بسته است ».

و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که « نیکمت » باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است…

باقی را می‌گذارم تا شما بنویسید. داستان « بعضی رابطه‌ها…» را و داستان « تو» در بعضی رابطه‌ها…  

 http://www.shabanali.com/


 
comment نظرات ()
 
جایت سبز بود ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
 

   

دوشنبه 14هم بود که راه افتاد تا جمعه 18 اسفندماه هم ادامه داشت.

http://samarcharity.com

بازارچه خیریه سمر رو عرض می کنم.

خیلی آمدند و خیلی ها هم نیامدند،

آن ها که آمدند انتخاب کردن که بیایند.

بعضی ها که نیامدند، کمکشان رسید،

و سعی کردند تو این فرصت کوتاه شریک شدن را چند باره تجربه کنند.

تو بودن شریک شدن،

الان هم هستن،

آخه بودنشون ثبت شد،

تو یه دفتر...،

یه دفتر مثه دفتر حضور و غیاب،

دفتری که، اسامیش را صدا خواهند کرد،

زمانش رو من نمی دونم.

...

غرفه هایی بود،

کالا می فروختند،

که بخری،

و ببری،

غرفه هایی که بهانه بود،

بهانه برای آمدن و دیدن و ...،

و نه رفع نیازی از جنس زمین،

بهانه ای برای حضور،

بهانه ای از جنس دل،

راستی عقل هم با من بود،

اوهم همراه بود،

و می گفت این کار، کار خوبیست،

می گفت که سهیم شوم،

کاش سهمم موثر بوده باشه،

...

ساعت های آخر بازارچه بود که اومد،

دیدمش ...

فقط 16 سالش بود،

شاد بود میون سمری ها،

می گفت، چهارتا مادر دارد،

حکمت این نوع بودن رو درک نکردم،

سرطان رو می دونم ولی بلدش نیستم،

...

می دونم که آخرش باید بریم،

اما ...

...

سوال دارم،

چرا از رفتنی که نزدیک است آن قدر دوریم،

چرا تیشه برمی داریم و می افتم به جون خودمان،

اندازه می گیریم،

و اندازه می گیریم و اندازه و ...

خوبی های کرده را،

بخشش های شده را،

...

راستی جایت سبز بود ...


 
comment نظرات ()
 
نکته های یادگرفتنی از ژاپنی ها در نهایت مصیبت هایشان...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

در ژاپن اتفاقی بسیار مهیب و مصیبتی وحشتناک اتفاق میافتد و میلیاردها دلار خسارات و هزاران نفر کشته و زخمی می دهد، اما واکنش و رفتار عمومی به این فاجعه در جامعه ژاپن بسیار درس آموز و در واقع یک کلاس آموزشی عملی رفتارهای انسانی در برابر دنیا بود.

 


آرامش : حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه به طور خود به خود بالا رفته بود.

 



وقار : صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن

 

 

توانمندی : به عنوان نمونه معماری باورنکردنی خودش را نشان داد به طوری که ساختمان ها به طرفین پیچ و تاب می خوردند ولی فرو نمی ریختند.


رحم و شفقت : مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.



نظم : غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

 


ایثار : پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاه ها ادامه دهند.

مهربانی : رستوران ها قیمت ها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.



آموزش : از بچه تا پیر همه دقیقا می دانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

 


وسایل ارتباط جمعی: در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.


وجدان : هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

 

در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی می تواند باشد.

 

به گزارش سرویس بین الملل « فردا »؛ جک کافتری یکی از وبلاگ نویسان شبکه خبری CNN در وبلاگ خود به این مسئله پرداخته است. او اشاره می‌کند:

غارت پدیده‌ای است که معمولا بعد از وقوع چنین حوادثی به کرات اتفاق می‌افتد. برای مثال زلزله سال گذشته هائیتی و شیلی، وقوع سیل در انگلستان در سال ۲۰۰۷ و یا حادثه کاترینا که در سال ۲۰۰۵ در امریکا رخ داد. در این حادثه‌ها بازماندگان به مانند قانون « بقاء اصلح » داروین، شروع کردند به دست درازی و قتل غارت اموال دیگران. آن ها با این تفکر که شما صاحب هر شیء بی‌صاحب هستید، هر چیزی را که می‌دیدند برای خود بر می‌داشتند.

 

کافتری در ادامه گزارش خود اشاره می‌کند یکی از خبرنگاران روزنامه تلگراف از این رفتار مردم ژاپن شگفت زده شده بود. او در گزارش خود آورده بود سوپر مارکت‌های ژاپنی پس از بحران ایجاد شده، قیمت کالاهای خود را پایین آوردند. ماشین‌های حمل کالا درمناطق مصیبت زده می‌چرخیدند و بین مردم نوشیدنی‌های مجانی توزیع می‌کردند. غربی‌ها مطمئنا با دیدن این صحنه‌ها عمیقا متعجب می‌شدند.

 

کافتری با اشاره به این موضوع، عنوان می‌کند برخی‌ها معتقدند، ژاپنی‌ها تحت تاثیر آموزه‌های دینی خود دست به چنین اقداماتی نمی‌زنند. اما به من نظر من چیزی مهم‌تر از این بایستی در این قضیه تاثیرگذار باشد. او در وبلاگ خود از دیگران می‌خواهد او را در جواب دادن به این پرسش همراهی کنند.

 

به گزارش فردا ، وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سد‌ها شکسته شد، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره‌اش فیلمی نمی‌سازد. مردم دیدند که آدم هایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاه‌ها هستند. پلیس نمی‌توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند.

 


 
comment نظرات ()
 
شادی ...
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

دکتر گفت به فلان سیرک برو. آن جا دلقکی هست، این قدر می خنداندت تاغمت یادت برود.

 
 مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم...

ارنستو چه گوار می گفت،

شاد بودن، تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت.

 و من اعتقاد دارم که شاد بودن یکی از بهترین روش های رسیدن به خود و دیگرانه و این یعنی خوشبختی.

منعطف باش تا بشی اون چیزی که لیاقتش رو داری.
 


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

روزی از حسنین هیکل ( روزنامه نگار و نویسنده مشهور مصری ) پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه ی درخشان فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؛ گفت ما عرب زبان شدیم برای این که فردوسی نداشتیم.

ژینا آقابیگی


 
comment نظرات ()
 
7300 عکس ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

منبع: کتاب همدلی ها نوشته  محمد رضا شرعی

امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم. من خانواده خیلی فقیری دارم و امیدوارم یک روز بتوانم تغییر عمده ای ایجاد کنم. پدرم یک عکاس دوره گرد است که عموماً روزها در اطراف میدان آزادی از مردم عکس یادگاری می‌اندازد و درآمد ناچیزش را هر شب کف دست مادرم می‌گذارد و اوست که هنرمندانه با خیاطی کردن کاستی‌های بی‌نهایت آن را پوشش می‌دهد. من تنها فرزند این خانواده سه نفری هستم و تنها ثمره عشق آنها. سالهاست که به فقر عادت کرده‌ام و دیگر چشم‌پوشی کردن برایم عادت شده است. وقتی کم سن و سال‌تر بودم به داشته های هم‌سن وسال‌های خودم حسرت می‌خوردم و همیشه در خلوت ذهنم یک سوال بی جواب داشتم: چرا پدرم این قدر بی‌مسوولیت بود که حتی سراغ یک کار خوب نرفت؟

هر سال وقتی در ابتدای سال تحصیلی خود را به معلم معرفی می‌کردم، می‌ماندم که شغل پدرم را چگونه بیان کنم. شاید یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من همان لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه‌ای بود که باید درباره شغل پدرم فکر می‌کردم و یا حرف می‌زدم. تنها سنگ صبور من مادرم بود که به قول معروف از گلوی خودش می‌زد و در دهان من می‌گذاشت. آن دو عاشق هم بودند و زندگی خود را در عین سادگی می‌گذراندند. نمی‌دانم به سخت‌بودن این زندگی ساده برای من که در این عصر تکنولوژی اولین گام ها را بر می‌داشتم فکر می کردند یا نه؟ هر سال شب تولد من شب شادی خانواده کوچکمان بود؛ مادرم به هر سختی بود با پس اندازش یک شام نسبتاً مفصل شاید شبیه آن چه که همه دوستانم هر شب می‌خورند، تهیه می‌کرد و سعی داشت با دادن هدیه‌ای آن شب را برایم خاطره‌انگیز کند و همیشه موقع هدیه دادن می‌‌گفت:

این هم هدیه من و بابات! مبارکت باشد! می‌دانستم که عملاً پدرم هیچ نقشی در تهیه آن نداشته است؛ تنها بخشی که زحمتش به عهده پدر بود و خوب هم از پس آن برمی‌آمد عکس یادگاری بود.

هیجده سال به این روال گذشته بود و می‌دانستم امسال هم اگر کمتر از پارسال نباشد بهتر نیست؛ به خصوص که خرج آماده شدن من برای امتحان کنکور خیلی سنگین شده بود. امسال هم مثل سال‌های گذشته وقتی پدرم به خانه برگشت یک جعبه شیرینی به همراه داشت. می‌دانستم که صبح قبل از رفتن، مادرم توصیه آن را کرده بود. از پشت پنجره به حیاط کوچک نگاه می‌کردم که پدرم وارد شد؛ مثل همیشه خیلی کم‌حرف، ولی خنده‌رو. هیچ چیز نمی‌توانست شادی چهره‌اش را درهم بریزد، مگر خبر مرگ عزیزی. همیشه او را با چهره شاد دیده بودم اما چهره شادش برایم هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که ذهنم را به خود معطوف کرده بود یک زندگی راحت بود. از سال ها پیش با خودم عهد کرده بودم که یک روز حرف‌هایم را به او بزنم که چرا این زندگی را دوست دارد؟ خانه‌ای کلنگی که سهم‌الارث مادرم بود و هزار چیز نداشته دیگر که جایشان را در خانه خالی می‌دیدم و تمام این کسری‌ها به این خاطر بود که او تن به کار نداده بود.

آن شب مثل همه شب‌ها زود شام خوردیم؛ ولی برخلاف همیشه مفصل‌تر و برای من دلچسب‌تر و بعد از شام هم مراسم ساده تولد با یک کیک کوچک و نهایتاً مادرم که بهترین لباسش را به تن کرده بود و با لوازم آرایش ارزان قیمتش که امروزه در کیف تمام دختربچه‌های دبیرستانی پیدا می‌شد، ته آرایشی کرده بود و همین ته آرایش صورت مهربانش را دوچندان زیبا و دوست‌داشتنی کرده بود؛ کنارم آمد، مرا مادرانه در آغوش کشید، گونه‌ام را بوسید و جعبه ای کوچک را در دستم نهاد؛ بازش کردم. یک زنجیر نازک نقره بود با پلاک الله که خیلی خوش
حالم کرد. اولین باری بود که چنین چیزی هدیه می‌گرفتم. خودش آن را به گردنم آویخت و مثل همیشه تکرار کرد: این از طرف من و پدرت بود. برخلاف تمام سال‌ها که پدر بعد از بیان این جمله مرا می‌بوسید و تبریک می‌‌گفت، در اتاق نبود. هر دو تعجب کرده بودیم. پرسیدم: بابا کجا رفت؟ و مادرم متعجب‌تر از من پاسخ داد: نمی‌دانم. لحظاتی نگذشته بود که پدر با یک صندوقچه چوبی نه چندان بزرگ وارد شد. برق شادی در نگاهش موج می‌زد؛ جلو آمد، مرا درآغوش کشید، به گرمی به تنش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: مرد شدی! اولین باری بود که این حرف را از دهانش می‌شنیدم. احساساتی شده بودم. حس عجیبی بر سینه‌ام چنگ می‌انداخت.

وقتی از آغوشش بیرون آمدم صندوقچه را به سمت من گرفت و گفت: این تمام گنج من و هدیه توست! ماحصل سال‌ها زندگی من است. با هیجان زیاد آن را گرفتم. مادرم همچنان متعجب ما را نگاه می‌کرد. همه نشستیم و من صندوقچه را به آرامی باز کردم؛ از آن چه می‌دیدم مات و متحیر ماندم؛ اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید. یک صندوقچه پر از عکس همه از خودم در حالت‌های مختلف خیلی خیلی زیاد. پدر آخرین جرعه‌های چایش را سر کشید و گفت: توی این صندوقچه 7300 عکس از تو نگهداشتم؛ از وقتی که به دنیا آمدی هر روز یک عکس از تو گرفتم، خودم ظاهرشون کردم و پشت هر کدام تاریخ آن روز بخصوص ثبت شده. می‌دانی چرا؟ دلم نمی‌خواست لحظه‌های قشنگ بزرگ شدندت را فراموش کنم. شاید به نظر شما خیلی شبیه به هم و تکراری باشند؛ اما این اشتباه بزرگی است؛ چون تمام آنها با هم فرق دارند. تنها شباهت آن ها به هم در این است که تو در تمام عکس‌ها می‌خندی و این به خاطر این است که من عاشق خنده‌های تو هستم. سعی کردم آن ها را طوری بگیرم که احساس نکنی و به‌همین خاطر طبیعی‌ترین حالت را در عکس‌ها داری.

تو امروز وارد نوزده سالگی می‌شوی، بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهی، برای آینده‌ات تصمیماتی داری و برای رسیدن به آن تلاش می کنی؛ ولی یک چیز را فراموش نکن؛ در هر شغلی که هستی و به هر پست و مقامی که رسیدی سعی کن مردم را شاد کنی! شادی آن ها را حفظ کنی و خود را شاد نشان بدهی. اصلاً می‌دانی چرا من عکاسی می‌کنم؟ چون عاشق ثبت لحظات شادی مردم هستم. سال‌ها عکس انداخته‌ام و نگاتیو همه را حفظ کرده‌ام و هنوز هم همه را بیاد می‌آورم: آن لحظه به خصوص را که عکس گرفته‌ام بیاد می‌آورم؛ دخترها و پسرهایی که تازه نامزد کرده بودند؛ عروس و دامادهایی که در شب عروسی‌شان عکس یادگاری انداخته‌اند؛ پدر و مادرهایی که در اولین روز تولد اولین فرزندشان شادی می‌کردند؛ پیرمرد و پیرزن‌هایی که با دیدن شادی جوان‌ها به زندگی امید دوباره پیدا می‌کردند؛ مادری که پسر سربازش را در آغوش می‌فشرد ... همه و همه را به یاد دارم. عشق و شادی در تمام آنها موج می‌زند از تو می‌خواهم که دنبال شادی مردم باشی.

امشب هم گذشت. خواب از چشمانم فراری شده است. حرف‌های پدرم هنوز توگوشم زنگ می‌زند و هنوز هم به عکس‌های‌ خودم خیره‌ام. او راست می‌‌گفت. اصلاً شبیه هم نیستند؛ حداقل یک روز با هم فرق دارند. از خودم بدم می‌آید؛ از این که نسبت به او چه افکار بدی داشتم. او مرد بزرگی بود که خودش را به دنیا نفروخته بود. دنبال عشقش رفته بود، به آن رسیده بود و آن را حفظ کرده بود. آرمان‌گرایی بود که به حقیقت آرمانش رسیده بود و همین وجه تمایز او با بقیه بود. چیزی که از او یک مرد قابل احترام و افتخار ساخته بود. کاش می شد فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. شاید به اندازه تمام این سال‌ها که از او دور بوده‌ام. امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
الفبای زندگی ...
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

 

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای
اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن لحظه ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص:
صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع:
عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب
های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نرمی دل
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای
دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

پس:

جواب سلام را با علیک بده ،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را به صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوت را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسوولیت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چیست جز عشق؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار


 
comment نظرات ()
 
پیام یک انسان ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

ما به دنیا آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم.

نه این که به هر قیمتی زندگی کنیم.

مرحوم آیت الله بهجت


 
comment نظرات ()
 
کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها ...
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

نگرشی که ریشه در عمق فرهنگشان دارد و سال ها دست به دست گشته و هویت امروزشان را شکل داده و قابل معامله نیز نخواهد بود...

مدت ها پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آن ها بود با این مضمون، مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آن ها را فراهم ساختیم.
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.


 
comment نظرات ()
 
روابط موفق ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

زمانی که از اغلب افراد بسیار موفق سوال می شود شما چطور توانستید این قدر پیشرفت کنید در پاسخ می گویند:
 

دلیل آن روابط فوق العاده با دیگران است. یکی از اهداف ایستگاهی انسان (به عنوان یک موجود اجتماعی) در زندگی کیفیت بالای روابط اجتماعی و انسانی است که مکملی برای سایر اهداف اصلی یعنی شادی و سلامتی و ثروت است.
تقریبا همه افراد خواهان رسیدن به این هدف هستند اما چرا مشکلات با اطرافیان و بستگان همواره وجود دارد و گاهی شدت پیدا می کند؟

پاسخ این است که اگر می خواهید با بستگان و دیگران رابطه قشنگی داشته باشید باید روش های خود را تغییر دهید تا روند اوضاع تغییر یابد. اگر به دنبال تغییر رفتار دیگران منجمله فرزند، همسر و دوست و غیره باشید رابطه شما به معضلی فرساینده تبدیل خواهد شد. حتما بطور اتوماتیک خواهید پرسید پس اشکالات و تقصیرهای آن ها چه می شود؟

در تکنیک ان. ال. پی گفته می شود که روی رفتار دیگران و اشکالات آن ها تمرکز نکنید بلکه استدلال ذهنی خود نسبت به رفتار آن ها را تغییر دهید. کیفیت رابطه ما با دیگران به چگونگی احساس ما نسبت به آن ها بستگی دارد. پس زمانی که احساس خوبی داریم و مثبت اندیش هستیم، بدی های دیگران در نظر ما به عنوان معضل بزرگی جلوه نخواهد کرد. اگر نسبت به فردی احساس بدی داشته باشیم قادر به خوش رفتاری با او نخواهیم بود و بالعکس.

نحوه کنترل روابط:
۱- از قدرت احساس خود آگاه باشید.
۲- اجازه ندهید مشاجره با عصبانیت خاتمه یابد.
۳- الگوهای قبلی را که مولد بحث و مشاجره هستند را بشکنید.
۴- از تغییر سریع احساس، کمک بگیرید.
۵- از روش های غیر تکراری (مثلا متعجب ساختن دیگران) استفاده کنید.

ابتدا باید بیاموزیم با خودمان کنار بیاییم. اگر احترام به خویشتن داشته باشیم و برای خود ارزش واقعی قائل باشیم رفتار ما با دیگران نیز تغییر خواهد کرد. دقیقا مانند این که زمانی که لباسی بسیار فاخر و زیبا پوشیده ایم مراقب هستیم لباسمان کثیف نشود. قبلا نیز گفته شد بالاترین خروجی انرژی انسان عشق است. عشق، محبت، خوش رفتاری و... هم به خود انسان و هم به دیگران انرژی مثبت می دهد و باعث اعتدال و راحتی می شود. به راحتی می توانید این نکته را دریابید که در حضور برخی احساس خوبی دارید و گرم و شاداب هستید و در حضور برخی دیگر حس منفی پیدا می کنید و سرد می شوید. این چیزی جز تغییر سطح و نوسان ارتعاشات انرژی خود و دیگران نیست و ارتعاشات انرژی فقط همسان و همنام خود را جذب می کنند. پس اگر به دنبال افراد و وقایع شاد و مثبت هستید ابتدا از خودتان شروع کنید.

کلیدهای موفقیت در روابط
۱- شناخت راهبرد دیگران(پیدا کردن روش های احساس خوب با دیگران و پیشقدم شدن در این مورد)
۲- برطرف کردن یک نواختی ( به عشق عادت نکنید بلکه با آن زندگی کنید).

یکی دیگر از نکات مهم در روابط موفق درک دیگران است که از دوستی با آن ها بالاتر است. وقتی دیگران احساس کنند آن ها را درک می کنید و برای آن ها جایگاه انسانی قائل هستید دلگرم و شیفته خواهند شد و در معاشرت با شما احساس راحتی و خشنودی می کنند. چون همه انسان ها به طور ذاتی نسبت به دروغ و ریا و تظاهر و فقدان محبت و نادیده گرفته شدن خود نگرانی دارند و این درک به آن
ها اطمینان و قوت قلب می بخشد.

آگاهی و هشیاری در روابط موفق بسیار موثر است. امروزه رابطه بین هوشمندی و روابط عالی به طور علمی اثبات شده است. هر چه هشیارتر باشیم روابط موفق تری داریم و راهکارهای بهتری پیدا می نماییم. زمانی که رفتار ما توام با آگاهی است و ناظر بر حرکات و سکنات خود هستیم نتایج تحت کنترل ماست و همه چیز تفاوت دارد.

http://charismaco.com/html/  : منبع


 
comment نظرات ()
 
هویت من ...
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

 

گاه کوچکم می بینی و گاه بزرگ

نه کوچکم و نه بزرگ

تو خودت هستی که دور می شوی و نزدیک ...


 
comment نظرات ()
 
رویا ...
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

رویاها نیز پیر می شوند ...

پا به پای من که از دیرباز دست در دستشان داشتم ...

از ما کدام یک پیش تر از پای خواهیم افتاد ؟

رویاها که سایه ام می پنداشتند یا من که واقعیت می انگاشتمشان ؟


 
comment نظرات ()
 
فرصت دوباره ...
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

یک خانم 45 ساله که به دلیل حمله قلبی در بیمارستان بستری بود، در اتاق جراحی کم مونده بود مرگ را تجربه کند که ناگهان در حالت رویا خدا رو دید!
از خدا پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در زمان مرخص شدن از بیمارستان خانم تصمیم گرفت باز هم در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیه چربی ها ( لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم و ...
از اون جایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت، از این رو تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد و این در حالی بود که به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود تا اونا رو هم هر چه زودتر انجام بده !!!
لحظاتی پس از ترخیص از بیمارستان در هنگام گذشتن از خیابان در راه منزل متاسفانه به وسیله یک آمبولانس کشته شد!
وقتی تو اون دنیا او با خدا روبرو شد از خدا پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : من اصلا شمارو تشخیص ندادم!!!

نتیجه اخلاقی : از شانسی که در زندگیت یک بار رخ میده مراقبت کن و هرگز روی شانس های آینده سرمایه گذاری نکن و سعی کن خودتو اون قدر عوض نکنی که خدا هم تو رو نشناسه!


 
comment نظرات ()
 
رفتاری هایی که خنجربه قلب فرزندانمان می زند ...
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
 

گاهی فکر می‌کنیم با رفتار و کلام غیرمحبت‌آمیز بهترین کار را در قبال فرزندان انجام می‌دهیم، اما نه تنها آن ها را می‌رنجانیم، بلکه به نوعی اعتماد به نفس و عزت نفس آن ها را نیز در هم می‌شکنیم. در این میان تاثیر کلام و گفتار به مراتب بیش از عملکرد ما تاثیرگذار است.
والدین همواره حامی و پشتیبان فرزندان هستند و در بسیاری از موارد خود را سپر بلای فرزندانشان می‌کنند؛ اما همه ما می‌دانیم گاهی زخم‌هایی که به دل می‌نشیند از زخم خنجر نیز کاری‌تر است و برای یک عمر بر دل و جان باقی می‌ماند.
در این نوشتار تصمیم داریم شما والدین عزیز را از رفتارها و گفتاری که در بیشتر موارد بدون آگاهی کافی مورد استفاده قرار می‌گیرد، اما تاثیرات منفی بر روح و قلب فرزندان می‌گذارد، آگاه کنیم. گاهی فکر می‌کنیم با رفتار و کلام غیرمحبت‌آمیز بهترین کار را در قبال فرزندان انجام می‌دهیم، اما نه تنها آن ها را می‌رنجانیم، بلکه به نوعی اعتماد به نفس و عزت نفس آن ها را نیز در هم می‌شکنیم. در این میان تاثیر کلام و گفتار به مراتب بیش از عملکرد ما تاثیرگذار است. پس به موارد زیر دقت کنید تا ناخودآگاه فرزندان را درهم نشکنید:

شیوه صدا زدن

پسر بد، احمق، دیوانه.

این ها همگی بسیار مضر هستند. باید بدانید والدین برای فرزندان به ویژه در دوران کودکی‌شان مانند الگوهای مقدس هستند. پس اگر با اسامی نامناسب فرزندان را مورد خطاب قرار دهید آن ها باور می‌کنند که به نوعی همان هستند که شما می‌گویید. گفتنی است اسامی نامناسب به نوعی شخصیت فرزندان را مورد حمله قرار می‌دهند. درست است که برای مبارزه با نوعی از رفتارهای او به کار برده می‌شود، اما هویت وی را در هم می‌شکند. وقتی به فرزندتان می‌گویید احمق یا بی‌استعداد از جزیی‌ترین عواقب چنین کلماتی این است که او از شرکت در بازی‌ها یا تفریحات و حتی ورزش‌های گروهی خودداری می‌کند، زیرا احساس می‌کند استحقاق بازی را به دلیل فقدان استعداد ندارد. سعی می‌کند از بودن در جمع بپرهیزد تا شاید دیگران پی به بی‌ارزشی او نبرند.


عدم پذیرش

کاش هرگز متولد نشده بودی، هیچ کس تو را دوست ندارد و...

عدم پذیرش یعنی شما از بودن با فرزندتان احساس ناراحتی می‌کنید و تمایل دارید او را تنها بگذارید. در مورد کودکان وقتی کسی که او را به این دنیا آورده از بودنش ناراحت است، یعنی واقعا دوست داشتنی نیست و خودش هم ممکن است بخواهد از دنیای شما بیرون رود. از آن جا که حس می‌کند دیگران نیز او را نمی‌خواهند نمی‌تواند به جای دیگری برود و ممکن است آرزو کند کاش واقعا به دنیا نیامده بود. از عواقب این احساس، انزوا و افسردگی و عدم لذت از زندگی است. فرزندان تمایل دارند بدون قید و شرط توسط والدین مورد علاقه و محبت باشند. این‌که هیچ کس آن ها را دوست نداشته باشد، اما والدین به آن ها عشق بورزند برایشان کافی است ولی نقطه مقابل آن را نمی‌توانند تحمل کنند. به جای چنین برخوردهایی بهتر است به او بگویید چقدر دوستش دارید، اما انتظار رفتارهای بد را از چنین موجودی دوست داشتنی ندارید.


منفی‌بافی

تو هیچ چیز نمی‌شوی، یک روزی شکست می‌خوری و...

همه افراد گاهی در اوج هستند و گاهی نیستند. آن چه ما به عنوان والدین به فرزندان می‌گوییم موجب ایجاد یک باور ذهنی در آن ها می‌شود. این باور آن قدر مرور می‌شود که روزی به حقیقت می‌پیوندد. شاید برایتان عجیب باشد، اما در یک تحقیق مشخص شد بیش از 80 درصد از زندانیان جوان افرادی بوده‌اند که مادر یا پدرشان در کودکی آن ها را بی‌خاصیت و مایه‌ننگ و سرشکستگی خود نامیده بودند. در عوض بهتر است بگویید رفتار بد آن ها چه عواقبی دارد و می‌تواند برای خودشان و دیگران موجب بروز مشکل و ناراحتی شود.

ایجاد احساس گناه

تو مرا پیر کردی، من به خاطر تو این زندگی جهنمی را تحمل می‌کنم و...

این ها همگی مواردی هستند که موجب ایجاد حس گناه در فرزندان می‌شوند. در بسیاری از موارد طلاق، والدین به گونه‌ای رفتار می‌کنند که فرزندان حس می‌کنند اگر وجود نداشتند، شاید کار والدین به جدایی نمی‌کشید. این ها احساس‌های خطرناکی هستند که سرزنش و انتقاد مداوم از خود و سرخوردگی را در پی دارند. البته فرزندان باید بیاموزند که باید در قبال رفتارهایشان، مسوولیت‌پذیر باشند و عواقب بد یا خوب رفتارهایشان را بپذیرند؛ اما این‌که مشکل اعضای دیگر خانواده به دلیل وجود یا رفتار آن هاست، درست نیست. پس بهتر است حتی در مواردی که از دست رفتارهایش عصبانی می‌شوید، به او بگویید کنترل خود را از دست دادید و از این بابت متاسفید یا این‌که امروز خیلی خسته‌اید و سعی می‌کنید در موقعیت مناسب‌تری با او در مورد مسائل صحبت کنید.

کمال‌گرایی

چرا تو همیشه دوم می‌شوی؟ نمره 17 گرفتی؟ چرا نتوانستی 20 بگیری؟ و...

کودک وقتی احساس تهدید کند؛ یعنی از آینده می‌ترسد و ترس بزرگ‌ترین مانع در راه شکوفایی استعداد و شخصیت اوست و او آسیب‌پذیر خواهد شد این‌ که مرتب درصدد باشید فرزندتان را به جلو و به سوی اهداف خاص هل دهید تا به عقیده خودتان بهتر شود، کمکی به او نمی‌کند. در مقابل، پیامی که به او می‌دهید این است که « تو به اندازه کافی خوب نیستی و ما تو را قبول نداریم.» وقتی او فکر کند مورد پذیرش نیست، نمی‌تواند خودش را دوست داشته باشد و احساس کمبود می‌کند. بدین ترتیب اعتماد به نفس او کاهش می‌یابد و حتی نمی‌تواند از استعدادها و امکاناتی که دارد، به اندازه کافی استفاده کند.

مقایسه

چرا نمی‌توانی مثل خواهرت باشی؟

وقتی من همسن تو بودم، نمراتم بهتر از تو بود و... در مقایسه شما به فرزندتان می‌گویید که تو کمتر از دیگران هستی. به این ترتیب او احساس خودکوچک‌بینی و تحقیر می‌کند. ممکن است اوایل یا در ظاهر به طور موقتی بیشتر تلاش کند تا رضایت شما را به دست بیاورد؛ اما درواقع نسبت به دیگران، احساس بدبینی، نفرت و کینه پیدا می‌کند. این موضوع در میان چند فرزند در یک خانواده بسیار جدی است و موجب حس کینه در میان خواهر و برادران می‌شود. در چنین مواردی می‌توانید به او بگویید که «سال گذشته عملکرد بهتری داشتی» و این بدان معنی است که هنوز هم می‌توانی بهتر از این عمل کنی.

سرزنش و تحقیر

من به این‌که تو عقل داری، شک می‌کنم. باید از خودت خجالت بکشی، خدا لعنتت کند و...

در مقابله با چنین گفتاری معمولا فرزندان سعی می‌کنند حالت دفاعی به خود بگیرند؛ اما درواقع از درون می‌شکنند. شما با این کار موجب تخلیه منفی قدرت، توان و انرژی روحی و جسمی آن ها می‌شوید. او تصور می‌کند که توان انجام هیچ کاری را به طور صحیح ندارد و در بسیاری از موارد نیز واقعا همین‌طور می‌شود و کم‌کم از نظر فکری و روحی ضعیف می‌شود و حتی نمی‌تواند با همسن و سالان خود به خوبی ارتباط برقرار کند.

تهدید کردن

اگر حرفم را گوش ندهی، همین جا رهایت می‌کنم و می‌روم.

 اگر دوباره این کار را بکنی، تو را از خانه بیرون می‌اندازم و...

درواقع تهدید به معنی بزرگ جلوه دادن ناراحتی شما از موضوعی است. شما نخستین تاثیری که بر فرزندتان می‌گذارید، ترور شخصیت اوست. وقتی احساس تهدید کند؛ یعنی از آینده می‌ترسد و ترس بزرگ‌ترین مانع در راه شکوفایی استعداد و شخصیت اوست. او آسیب‌پذیر خواهد شد و به قدری ضعیف می‌شود که از هر چیز و هر کسی می‌ترسد و با هر مشکلی به گریه می‌افتد. وقتی احساس کند شما که به عنوان والدین مورد اعتمادترین افراد زندگی‌اش هستید، می خواهید او را رها کنید یا به او صدمه بزنید، چگونه خواهد توانست به خودش و دیگران اعتماد کند و در آینده از زندگی با روابط سالم لذت ببرد؟
به همین دلیل در چنین مواقعی که به شدت از دست او عصبانی می‌شوید، به جای این تهدیدها به او بگویید بهتر است به اتاقش برود و چند دقیقه‌ای در تنهایی با خود به کارهایش فکر کند. مطمئن باشید با رعایت موارد بالا بهتر نتیجه می‌گیرید و هم احساس احترام و صمیمیت بیشتری در خانواده و میان شما و فرزندانتان ایجاد می‌شود و هم این‌که رفتارهای فرزندان از حالت لجبازی و فرسایشی خارج می‌شود و انعطاف بیشتری از خود نشان می‌دهند.

خداوندا به ما آگاهی ارزانی دار تا زندگی ای پربار داشته باشیم
 
key word: Applied Psychology, Industrial Organizational Psychology, Psychometric, Fotovvat


 
comment نظرات ()
 
وین دایر...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید،

پس وقتی کار نمی‌کنید فاقد شخصیت هستید.

( وین دایر )


 
comment نظرات ()
 
هویت...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

شخصیت یعنی: « آگاهی، خودآگاهی به هویت ».

و هویت یعنی: «آگاهی، خودآگاهی به گذشته، به بیوگرافی، به ریشه ها، تبار و تعلق و خواستگاه فرهنگی».

پس شخصیت ریشه در گذشته و رو به آینده دارد، اما همیشه در زمان حال و نسبت به درجه آگاهی و خودآگاهی، هویت سنجیده می شود. نسبت آگاهی و خودآگاهی به هویت نیز بستگی دارد به کمیت و کیفیت اجزاء موجود و قابل تحقیق هویت. یعنی وابسته است به اجزاء دانسته ها، یعنی اطلاعات در باره اجزاء تشکیل دهنده هویت.

پس در یک جمله می توان گفت که:

شخصیت فرد به درجه آگاهی و خودآگاهی او به اجزاء هویتش وابسته است.

انسان با شخصیت مستقل است. بر انسان مستقل نمی توان حکم راند. انسان با شخصیت سرنوشتش را به دست می گیرد.

در مورد جامعه نیز این چنین است. ما می گوییم آلمانی ها یا فرانسوی ها، اسپانیایی ها، ژاپنی ها و غیره مللی هستند با شخصیت.

چرا اینچنین است؟

چون این ملت ها به هویتشان واقفند. هویت شان را تحقیقا می شناسند. یک آلمانی یا اسپانیایی یا ایتالیایی با شخصیت به تاریخش واقف است، چون آثار و اسناد تاریخش را حفظ کرده است و آن ها برای همگان قابل تحقیق و دستیابی هستند. به همین دلیل او دارای حافظه تاریخی ژرفی ست. هر چه تعداد افراد خودآگاه به گذشته و حال و دارای ایده ال ها و طرح هایی برای آینده، در یک ملت بیشتر باشند، آن ملت با شخصیت تر است. بر چنین ملت هایی نیز نمی توان حکم راند و به یوغشان کشید. 

ملت ایران، ملتی است با فرهنگ، و تاریخی دارد سرشار.

پرسش این است که آیا ما ملتی آگاه و خودآگاه به هویتمان نیز هستیم؟

و پس در نتیجه مجبوریم به این پرسش دردناک نیز بیاندیشیم که:

آیا ما ملتی با شخصیتیم؟

پاسخ این پرسش را بایستی در مقایسه وضعیت فعلی مان با هویت تاریخی مان دریابیم...


 
comment نظرات ()