body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

فرق است ...
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
 

فرق است...

بین اندیشه و اندیشیدن،

بین مدرک و درک،

بین نقد و فحاشی،

بین شعار و شعور،

بین دیروز و امروز ...


 
comment نظرات ()
 
بیایید ...
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
 

به فکر باشیم تا تو فکر...

آخه می دونی، ما معمولا تو فکر هستیم تا به فکر.


 
comment نظرات ()
 
کلمات خواب آور ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

به یارش گفت ...

آیا دوست داشتن من تمام دلت را پر کرده؟ 

و او گفت ...

چه طور می شود، اوج پرواز دلی را اندازه گرفت،

و این که چه طور می توان وسعت دوست داشتن را برای دل تصور کرد.

و یار در خواب بود... 


 
comment نظرات ()
 
یادداشتی خواندنی ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 


ویرانگرترین نوع تحقیر از راه خشونت نیست، از راه محبت است.

"تحقیر از راه خشونت" آشکار است و ناظران بیرونی هم می توانند وقوع آن را دریابند. اما "تحقیر از راه محبت" پنهان است و فرد سلطه جو قربانی خود را برمی گزیند، نقاط ضعف او را شناسایی می کند، و آرام آرام تارهای لطیف و نامرئی خود را به دورش می تند تا راه هر گریزی را بر او ببندد. در غالب موارد، حتّی قربانی هم جرأت ندارد به اسارتش اذعان کند مبادا به نمک خوردن و نمکدان شکستن متهم شود.

ساده ترین شکل این نوع تحقیر آن است که در حقّ دیگری محبت کنیم و بعد مدام آن محبّت را به یادش بیاوریم تا احساس دین ناگزیرش کند که به خواست و اراده ما تسلیم شود. اما شاید سخت ترین نوع تحقیر وقتی باشد که به دیگری محبّت می کنیم، بر او منّت نمی گذاریم، اما سخت مراقب ایم که مبادا فرصتی برای جبران محبّت مان بیابد.

تمام فرصت های جبران محبّت را از او می ستانیم. وقتی که فرصت جبران از قربانی ربوده شد، چاره ای نمی بیند جز آن که برای جبران محبّت، اراده ما را بر اراده خود مقدم بدارد، یعنی آدم ما بشود"، سلطه اراده ما را بپذیرد. در این جا تارهای عنکبوتی محبت چندان ظریف می تند که قربانی مجال آه هم ندارد. بارزترین مصداق سر بریدن است با پنبه!  آرش نراقی


 
comment نظرات ()
 
نموداری قابل تعمق ...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
جالب نیست .... ؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

سویس یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان موتورهای کشتی های اقیانوس پیما در جهان است.

جالب ماجرا این جاست که این کشور هیچ گونه رابطه ای هم با دریا ندارد...

گوشه ای از گفت و شنودهای سیامک و من 


 
comment نظرات ()
 
واقعیتی که نام نویسنده اش را نمی دانم ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
از سال ۸۰ که مدرک لیسانسم را با معدلی بالا، از دانشگاه صنعتی شریف گرفتم تا سال ۱۳۸۴ باید دائماً جواب دوستانم را می دادم که چرا فوق لیسانس نمی گیری. دو باری هم کنکور شرکت کردم و با رتبه خوب در دانشگاه خودم قبول شدم اما نرفتم. سال ۸۶ که کارشناسی ارشد مدیریت را از دانشگاه شریف گرفتم (با رتبه و معدل بالا) باز تا امروز، دوستان زیادی می پرسند که چرا دکترا نمی گیری…
پراکنده در جاهای مختلف جواب داده ام. اما گفتم یک پاسخ تفصیلی این جا بنویسم…
 
مقدمه اول:
یک واقعیت وجود دارد. نباید نظام آموزشی، به مسیر رشد و پرورش ما جهت بدهد، این ما هستیم که مسیر رشد خود را انتخاب و ترسیم می کنیم.
شاید سال ها بعد، علاوه بر دکترا و پست دکترا، پست پست دکترا، پست پست پست دکترا و … هم در دانشگاه ها شکل گرفت. یعنی ما دیگر باید زندگی خود را تعطیل کنیم و تا دم مرگ به در دانشگاه ها دخیل ببندیم؟
 
هر درجه تحصیلی معنا و مفهوم و کارکردی دارد.
 
اجازه بدهید که اول در مورد کارشناسی بگوییم.
خود کارشناسی یکی از ترجمه های غلط و طنز آمیز است. کارشناس کسی است که سال ها تخصص و تجربه دارد. ما هر کسی که چهار سال در دانشگاه می چرخد و غذای ارزان می خورد و روی صندلی های سفت دانشگاه، می نشیند و اس ام اس بازی می کند و با تقلب در پایان ترم نمره ای می آورد، کارشناس می نامیم!
لیسانس واژه متفاوتی است. لیسانس یعنی مجوز٫ چیزی مثل جواز کسب!
  
من وقتی لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم، یعنی می توانم و مجازم با این دانش، امرار معاش کرده و حق دارم در مورد آن حوزه، تا حد دانشم اظهار نظر کنم.
من باید چند سال در آن حوزه کار کنم تا به یک «کارشناس» به معنای واقعی کلمه تبدیل شوم.
به همین دلیل، در عمده کشورهای دنیا، مردم رشته لیسانس خود را با نگرشی به بازار کار و نیازهای روز جامعه، انتخاب می کنند.
فوق لیسانس یا کارشناسی ارشد، برای کسانی است که می خواهند در یک حوزه خاص عمیق تر شوند. عموماً وقتی معنی پیدا می کند که کسی لیسانس خوانده و مدتی در آن حوزه کار کرده و سپس تصمیم میگیرد به دانش خودش در آن حوزه عمق دهد.
 
مثلاً من مکانیک خوانده ام، سال ها در صنعت کار می کنم، می بینم حوزه کنترل و اتوماسیون حوزه جذابی است که دانش من در آن محدود است. به دانشگاه برمی گردم تا دانش خودم را در آن حوزه خاص ارتقاء دهم. طبیعی است کسی می تواند این مقطع را به پایان ببرد که معلومات خود را در حوزه ای با رعایت روش شناسی علمی، به نتایجی کاربردی تبدیل کرده و گزارشی از این فعالیت تحت عنوان تز یا مقاله) ارائه نماید.
دکترا برای کسانی است که رسالت خود را تولید علم و پیشبرد مرز دانش جهان در یک حوزه تخصصی می دانند.

مقدمه دوم:
اما در ایران تعریف متفاوتی در ذهن مردم است. همه فکر می کنند تا جایی که وقت و استعداد دارند باید این مقاطع را درست یکی پس از دیگری ادامه دهند!
کارکرد اصلی هم، نه دغدغه توسعه دانش و مهارت فردی است و نه پیشرفت علم. عمدتاً یک عنوان است.
 
این را از این جا می فهمم که می بینم برخی دوستانم در دوره دکترا، درد  دل می کنند که باید هر هفته یک مقاله بخوانند! این خود نشان می دهد که مقاله خواندن، یک « درد » است نه « غذایی برای یک روح گرسنه علم ».

اما حالا دلایل من:
ما در شرایط امروز کشور، در عمده رشته ها نمی گویم همه. می گویم عمده، مصرف کننده دانش تولیدی جهان هستیم یا اگر هم نیستیم بی دلیل دست به تولید دانش زده ایم فقط برای حفظ پرستیژ کشور و رتبه های علمی ). ما هنوز یک مصرف کننده صحیح هم نیستیم. به همین دلیل مدرک کارشناسی هم، زیادتر از نیازمان است.
 
شاید به همین دلیل مسوولان امر، ده ها واحد درس عمومی را به مجموعه دروس دانشگاهی افزوده اند تا این چهار سال به هر حال به شکلی پر شود!
 
من کارخانه های بنز و بی ام و و برخی از برترین صنایع دنیا را از نزدیک می شناسم و بارها بازدید کرده ام. مرکز طراحی آن ها پر از کسانی است که لیسانس یا به قول آن ها دیپلم مهندسی ) دارند و یکی دو نفر دکتر هم برای پرستیژ به مدیریت برخی واحدها منصوب شده اند. من نمی فهمم اگر تولید بنز با لیسانس ممکن است چرا داشتن انبوهی فوق لیسانس و دکترا، به مونتاژ پژو منجر شده است!
در بسیاری از حوزه ها ما هنوز Generalist هم نداریم پس چرا باید به دنبال Specialist برویم.

در رشته خودم عرض می کنم. وقتی هنوز در بسیاری از رشته های دانشگاهی ما، هنوز « ارتباطات و مذاکره » را به عنوان یک درس ارائه می دهند و این دو حوزه کاملاً تخصصی از هم تفکیک نشده اند، بیشتر شبیه شوخی خواهد بود که من بروم دکترا بگیرم و مثلاً به طور خاص در خصوص « تفاوتهای الگوهای مذاکره درون سازمانی بین زنان و مردان با سن ۳۰ تا ۴۰ سال در مشاغل خصوصی و بنگاه های کوچک و متوسط در کلان شهر های ایران » تز بنویسم !

شاید بعد از نوشتن این تز، به من به جای « مهندس فلانی » بگویند « دکتر فلانی ». اما من هر بار که دکتر صدایم کنند فکر می کنم دارند مسخره ام می کنند! شاید آن ها نفهمند چه می گویند اما من که می دانم معنی دکتر چیست…
 
شاید یکی از کارکردهای مدرک دکترا، تدریس در دانشگاه ها باشد. اما واقعیت این است که هدف من بزرگ تر از تدریس دانشگاهی است. من در حال آموزش به مدیران اقتصادی کشور هستم و فکر می کنم آموزش امروز آنان، فوریت بیشتری دارد تا آموزش جوانان فردا. اگر فردا اقتصاد کشورم، مثل امروز باشد، جوانان کشور شغلی نخواهند داشت تا بتوانند از آموخته های دانشگاهی خود استفاده کنند…
 
تجربه امروز ایران و جهان نشان داده که بزرگ ترین تغییرات اقتصادی و مدیریتی و صنعتی جهان را نه دانشگاهیان نظریه پرداز، بلکه صنعتگران عملگرا ایجاد کرده اند. انتخاب با ماست که در زمره کدام گروه باشیم اما من گروه دوم را ترجیح می دهم.
 
مبحث هزینه فرصت نیز بحث مهمی است که همیشه به آن اشاره کرده ام. وقتی من می توانم به جای ۵۰۰۰ ساعت وقت گذاشتن و اخذ مدرک دکترا با هدف این که عنوانی به القابم اضافه شود )۲ یا ۳ کتاب ارزشمند تألیف کنم که برای ده ها هزار نفر از هم وطنانم مفید فایده واقع شود، خیانت به جامعه است که عنوان و لقب خودم را به نیاز مردم جامعه ام ترجیح دهم.

خلاصه این که به نظر من، نیاز امروز جامعه من مدرک نیست. بلکه ما نیازمند دانشمندانی عملگرا و مطالعه محور هستیم که علم روز دنیا را بیاموزند و آن را هم چون لباسی بر قامت فرهنگ و جامعه ما بدوزند و ما را از این عریانی که گرفتار آنیم نجات دهند. ادامه تحصیل در دانشگاه، یکی از روش های علم آموزی و دانش اندوزی است که ۱۵ سال فعالیت دانشگاهی و صنعتی در ایران و جهان، به من به تجربه ثابت کرده که برای ایران امروز، اگر هم یکی از روش هاست قطعاً بهترین روش نیست.
 
من ضمن احترام به همه دوستان عزیزم که در دانشگاه ها در خدمتشان هستم، احساس می کنم کار کردن با مدرک دکترا در بسیاری از رشته ها در شرکت های ایرانی مانند به دست داشتن ساعت رولکس برای کسی است که در پرداخت هزینه تخم مرغ شام خود هم دچار بحران است…
 
یا شبیه پرتاب کردن ماهواره به سمت آسمان، در شرایطی که هواپیماها به سمت زمین سقوط می کنند.

یا شبیه مطالعه بر روی فن آوری نانو، در کشوری که خط کش ها در ابعاد سانتی متر هم درست اندازه نمی گیرند.
 
 یا شبیه…

 
comment نظرات ()
 
یه ارزن فهم برای آن چه که امروز ندارمش ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

هر بار که چنین تصویری رو می بینم از خودم می پرسم، چرا ؟

این انسان ها هم روزی دختران و پسران روزگار خودشان بودند. امید داشتند، آرزو داشتند، عاشق شدند، ازدواج کردن و صاحب فرزند شدند و هنوز عشق به فرزند در درونشان جاری است ...

اما چیزی که تغییر کرده نگاه فرزندانشان است.


 
comment نظرات ()
 
بچه های امروزمان ...
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
اما این یکی واقعیته ...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
Not tonight
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
پاسخت چیست
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

پاسخش درد مشترک ماست ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
مراقب باش ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

 

در حیاط ماندن تو را از حیات باز ندارد ...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
 

" عشق ورزیدن خردمندانه و تنفر ورزیدن ابلهانه است ".

عشق و محبت را باید پیشکش کرد نه گدایی.

کسی که این را نفهمد قدرش را ضایع و روزگارش را نیز تباه خواهد نمود...


 
comment نظرات ()
 
انتگرال بگیر ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چه قدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!!

خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه می شه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!

میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول کار می شه...!
بعد از دو سه ماه می گن همه باید در کلاس های نهضت شرکت کنید!

این بنده خدا هم شرکت می کنه!!

یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه!

تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:

انتگرال بگیر...!!!

حیدر ارجنمدی


 
comment نظرات ()
 
مردم ...
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

بسیاری از مردم دعا نمی کنند فقط التماس می کنند...


 
comment نظرات ()
 
حرف مردم را چه کنم ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

مادرم گفت، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه غیر انتفاعی!

پدرم گفت، چرا؟... مادرم گفت، مردم چه می گویند؟!...

به رشته انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی!

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت، مگر من بمیرم.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.

گفتم، چرا؟... گفتند، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

گفتم، چرا؟...گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته  تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت، پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.

دخترم گفت، چه شده؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در این جا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نیست:

مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند.


 
comment نظرات ()
 
درخواست دختران و پسران مجرد از ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

دختران مجرد

اللهم نزلنا جوانک الرشید، الغنى و الصاحب المدرک و بالخصوص المسکن الگنده!
راکب زانتیا.
مطیع الامر.
لا خواهر و لا مادر.
متخصص الطبخ الغذاء لذیذ و النظافت المنزل و ماهر بالتعویضة الکهنة الطفل الصغیر.
الخاصه: الزن ذلیلا
آمین یا رب العالمین .......!
بده منتظریم .................!


پسرهای مجرد

الهم نزلنا حوریاً تک دانه و هیکل توپ (خدایا منو به خاطر این درخواست سنگینم ببخش)...!
کم توقعا...!
السّن الصغیرا...!
I Need لا کوزه ترشی...!
الوضع المالی.... عالی و جهیزیتها کاملةُ...!
و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و مادر و پدر و کلهم فک و فامیلا...!
الچشم البسته (لا آفتاب مهتاب دیده)...!
کدبانوا فی المور المنزل (همه جور چیزا)...!
١٨٠% مطیع الامر، لا چون و چرا و تسلیماً لخشمنا...!
قویاً فی تحمل بوی جوراب و الغیر چیزها...!
یا رب اعطینا الیک For Me فوری....!
 


 
comment نظرات ()