body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان *

d_amirahmadi@yahoo.com

مجتبی کاشانی ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

در عمل باید عشق ورزیدن


 
comment نظرات ()
 
پدر ...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

ولادت ولایت به اهل عبادت، مبارک


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
به بهانه روز پدر ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

هر رفتنی، رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

مدتیست که از طریق ارتباط با جوانانی که سفره دلشون وسعت بیشتری برای فعالیت های دلی داره، تونستم به خودم نزدیک تر بشم. وقتی انرژی های بچه ها رو که از ضرب دلی هایی که خداوند عمیقا اون ها رو دوست داره جذب می کنم نگاه متفاوت تری رو تجربه می کنم. خیلی ارزشمندِ که جوان پذیر باشی. ارتباطات با جوانان و همکاری با اون ها شور و شوق خاصی را بهت منتقل می کنه و یه جورایی خودت را به یادت می آره.

به خاطر همین حسی که دارم از :

مریم، شقایق، عاطفه، آزیتا، عسل، شیده، شیدرخ، سارا، پیمان، لیلا، سیدمحسن، ابوذر، لیلی، فاطمه، بنفشه، حامد، علی، محمد، مهرجان، اکرم، میلاد، شادی و مهدیه سپاسگزارم و برای تمام جوانان های این مرز و بوم آرزوی آرامش می کنم و امیدوارم در کنار پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر و فرزندانشون زندگی خوبی داشته باشند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تصویر زیبایی از دوست ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

 سروش صحت

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.

برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است.

انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آن که می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آن که می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم:

امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم، امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم، پاشو بیا این جا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم، حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از این که هستند خوش حال و خوشبخت باشیم.

 خدا را سپاس که هستی

  مهسا


 
comment نظرات ()
 
حاقظ ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم ِ عشق در دفتر نباشد

علم عشق، خواندنی و آموختنی نیست بلکه آمدنی است :

 

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی


 
comment نظرات ()
 
انرژی ها ...
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
 

تمام اتفاق هایی که دور و برمان صورت می گیرد، نتیجه انرژی هاست.

دوست مون انرژی!

شغل مون انرژی!

همسرمون انرژی!

اتفاقات، دونه دونه، انرژی هستند!

دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون " دوبروی"!

لوئیس دوبروی فیزیکدان جوان فرانسوی در پایان نامه دکترای خود اشاره کرد که درست همان گونه که امواج نور در شرایط خاصی هم چون ذرات عمل می‌کنند، ذرات نیز می توانند رفتار موجی از خود نشان دهند. او به ویژه اظهار داشت که الکترون ها، که سابق بر این به صورت کرات باردار سخت و غیر قابل نفوذ فرض می شدند، در واقع می توانند مانند نور یا موج آب، هم چون امواج گسترده‌ای که از پراش یا تداخل حاصل می شوند رفتار کنند.

قانون دوبروی به زبان ساده می گوید:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.

خودکار، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.

این انرژی ها چه هستند و چه کار می کنند؟

این بحث مفصلی است و تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط می شود، برایتان توضیح میدهم.

هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.

1) انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص می رود. خیلی وقت ها می شود که به کسی زنگ می زنیم و او می گوید:

- چه خوب شد زنگ زدی!

- داشتم بهت زنگ می زدم!

- داشتم بهت فکر می کردم!

- حلال زاده!

- دل به دل راه داره و ...!

و نکته فوق العاده جالبش این جاست که ما به محض این که به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر می کنیم انرژی هایمان بلافاصله به سمت او حرکت می کند و بلافاصله به او می رسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که ما ایران باشم و طرف مقابل آن سر دنیا. در فیزیک به این حالت می گویند " جهش کوانتومی". یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند. پس به محض این که ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

2) انرژی من و شما مثبت و منفی می شود ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمان خوب باشد، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهرورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خوانیم انرژی ما مثبت است.

اگر حالمان بد باشد،
اگه داریم غر می زنیم،
اگر داریم بد و بی راه می گوییم،
اگر عصبانی هستیم،
اگر استرس داریم،
اگر نگران هستیم،
اگر اضطراب داریم انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما می تواند انرژی اجسام را هم مثبت و منفی بکند.

یکی از بحث های مهم موفقیت هم این است که:

تا جایی که می توانی از آدم های منفی حذر کن و تا جایی که می توانی بچسب به آدم های مثبت، چرا؟

چون انرژی آن ها رویمان اثر می گذارد. بنابر این آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟

بهش می چسبی!

آدم منفی هم دیدی، در رو! چون افسرده دل، افسرده کند انجمنی را.

یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه می ری، غر میزنی.

قدیم ترها وقتی عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و برآن ها بودند. این مریدها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟

به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.

چشم ها و دست ها.

فردی تعریف می کرد :

من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم خارج از کشور و به خواهرم گفتم که من که می رم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم گفتم تو گلدون رو آب ندادی و اون می گفت به خدا آب دادم!

بعد از خواهرش پرسیدم: خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟

خواهرش گفت: " دقیقا یه هم چین حالتی داشتم."

گفتم: " شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

 

همه می دانیم که هلند بزرگ ترین صادر کننده گل جهان است. دانشمندان هلندی آزمایشی را انجام دادند و در آن آزمایش بچه های مهد کودکی را بردند در مزارع گل و گفتند شما در بین مسیرهایی که بین ردیف های گل وجود دارد بازی کنید و راه برید و بدوید و مواظب باشید که به گل ها صدمه نزنید.

بعد از طی مدتی متوجه شدند گل هایی که در مسیر بازی بچه ها بودند از شادابی و  نشاط بیشتری برخوردارند و زودتر هم رشد می کنند. نتیجه تحقیقات را به دولت هلند اعلام کردند.

هلند بخشنامه ای رو تنظیم و به مهد کودک ها اعلام نمود که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد را تعطیل نموده و بچه ها را برای بازی به مراکز پرورش گل ببرند .

و اما انرژی دست ها

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی را اول دست ها دارند و بعد چشم ها. تا به حال کسانی را که با دست هایشان انرژی درمانی می کنند دیده اید؟

در آمریکا تعدادی نوزاد را انتخاب نموده و به مادرانشان گفتند که روزانه حداقل 20 دقیقه آنان را نوازش کنند. نوزادانی که نوازش می شدند، نفخ شکمشان، بی تابی هایشان، چیزهایی که بچه های کوچک را در این سن اذیت میکند و باعث گریه شان می شود، به شدت کمتر از سایر بچه ها شد!

در آمریکا تحقیق جالبی در خصوص بچه های نارس صورت گرفت. در آن تحقیق از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنارمحفظه شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه هایشان رو نوازش کنند.

نتیجه تحقیق نشان داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشان نوازش میشدند فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!

چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشان دریافت می کردند و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز آن ها به مقدار قابل توجه ای تاثیر مثبت دارد.

پس لطفا فرزندان و عزیزانتان رو نوازش کنید!


 
comment نظرات ()
 
سلام به سال 90 و همه همراهانش
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
 

پیری شما را از عشق دور نمی کند،

ولی عشق، پیری را از شما دور می کند.


 
comment نظرات ()
 
بهار را دریاب ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
 

باز باران بارید،

خیس شد خاطره ها،

مرحبا بر دل ابری هوا،

هر کجا هستی، باش

آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

غلامحسین برادران


 
comment نظرات ()
 
خیریه سمر ...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

http://www.samarcharity.com/index.htm


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن چه نشانه هایی دارد ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌کند یک چیز کم دارند. نقطه عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری کاسته شده و دختر و پسر خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در این چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین یکی از عامل‌های مهم و تعیین‌کننده در این تصمیم است. پس می‌توان به این نتیجه رسید که تقریبا اکثر ازدواج‌های امروزی با عشق آغاز می‌شوند. اما آن چه می‌خواهیم بررسی کنیم سرنوشت این عشق است که به کجا کشیده خواهد شد و چه بلایی سر آن می‌آید و در میان زندگی زناشویی بعد از ازدواج چه نشانه‌هایی از آن باقی می‌ماند.

برای آن که بتوانیم به کسی محبت کنیم اول از همه باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت کردن بدانیم، این کار را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا کسی که می‌خواهیم به عنوان همسر انتخاب کنیم با روحیات ما همخوانی دارد یا خیر.
برای یافتن این دیدگاه باید این سوال را از خود و طرف مقابلتان بپرسید که به نظر شما اگر کسی شما را دوست داشته باشد چگونه باید آن را ابراز کند و به تعبیری دیگر مظاهر محبت و عشق چیست؟

در جواب این سوال دیدگاه همه راجع به محبت معلوم می‌شود. بعضی‌ها محبت را بیشتر در مادیات می‌بینند مثلا از گرفتن یک کادو گران قیمت می‌فهمند که کسی دوستشان دارد. بعضی‌ها گفتار عاشقانه را دوست دارند و می‌خواهند کسی که دوستشان دارد دائما به آن ها ابراز علاقه کلامی کند و بسیاری از نمودهای دیگر محبت و عشق ورزیدن که بر اساس سلیقه و شخصیت‌های متفاوت، متغیرند. پیدا کردن این ترجیحات در خود و طرف مقابل به ما این امکان را می‌دهد که محبت خود را آن طور که می‌خواهیم به همسرمان ابراز کنیم و نتیجه مطلوبی بگیریم.

وقتی کسی را دوست دارید، تنها با گفتن دوستت دارم نمی‌توان به کسی ثابت کرد که دوستش داریم. عشق و محبت احساسی است که نسبت به کسی در ما به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها می‌کنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم. وقتی کسی را دوست دارید:

1- به او دروغ نمی‌گویید.

2- غرورش را نمی‌شکنید.

3- به خانواده‌اش و کسانی که دوست دارد احترام می‌گذارید.

همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود پس به خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر همسرتان به آن ها احترام بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.

۴- او را به باد نقدهای بی رحمانه نخواهید گرفت.
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست که هر کسی ایراداتی دارد اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. چنان چه تمایل به حفظ کانون خانواده دارید به همسرتان احساس ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

۵- با او لج‌بازی نمی‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابرش موضع‌گیری نمی‌کنید و در برابر خواسته‌ها و رفتار او لج نمی‌کنید.

۶- وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب می‌شوید به راحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی می‌کنید.

اشتباه کردن در زندگی اجتناب ناپذیر است و یکی از راه‌های برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در برابر معشوق جایی ندارد.

۷- او را در کارها و تصمیماتتان دخیل می‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوش حال می‌کند پس همیشه با او مشورت می‌کنید و تصمیماتتان را به تنهایی نمی‌گیرید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند.

۸- اگر مخالفتی با او دارید با آرامش قانعش می‌کنید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفتتان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه می‌توانید قانعش کنید.

۹- به او در کارهایش کمک می‌کنید. زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه چیز همکاری می‌کنند. پس به راحتی می‌توان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.

۱۰- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است کمکش می‌کنید. اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌کنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌که بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر کنید. گاهی آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌کند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با آرامش بی موقع خود، او را عصبانی‌تر نکنید چرا که او فکر می‌کند آن قدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت است عین خیالتان نیست.

۱۱- می‌توانید به راحتی اشتباهات او را ببخشید و فـرامـوش کـنـیـد. درسـت است که بعضی اشتباهات بخشودنی نیست اما تعداد آن ها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش می‌آید که می‌توان با محبت از آن ها گذشت و با صحبت‌های منطقی از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.

۱۲- از این‌که در کنارش هستید خوشحالید و نمی‌خواهید از کنارش فرار کنید. بعضی از زن و شوهر‌ها دائما می‌خواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا با دیگران وقت بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان به تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از این‌که در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت می‌برید و می‌شود این خوش حالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.

۱۳- با لذت گذشت خواهید کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرتان می‌خواهید. این گذشت به معنی نادیده گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

۱۴- در جمله‌هایتان کمتر از من استفاده می‌کنید و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گویید.

بسیاری کارهای دیگر که وقتی کسی را دوست داریم انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم در این دسته جای دارند که می‌توان با دقت در انـتـظـارات خـودمـان در بـرابر کسی که ادعا می‌کند دوستمان دارد آن ها را بیابیم. در واقع کارهایی که خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد

منبع، گروه متخصصین خراسان جنوبی:http://birjandexperts.blogsky.com/1389/12/10/post-369/ 


 
comment نظرات ()
 
حس زیبا دیدن همان عشق است ...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

فردی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که او دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او ‌پرسند، فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
او با قاطعیت به آن ها جواب می‌دهد، نه! اصلاً!

همسر اولم وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظر می‌رسید. اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
انسان ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آن ها را زیبا هم خواهید یافت.


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهل خانه ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

بنیاد همدلان کودک مفتخر است تا میزبان قدوم پر مهر شما در بازارچه خیریه نوروزی و جشنواره غذا، پوشاک و صنایع دستی که به نفع کودکان بی بضاعت برگزارخواهد شد، باشد.

 www.hamdelan.org
 
روزجمعه 13-12-89
10 صبح 

زعفرانیه – خیابان آصف – ابتدای خیابان بهزادی- خیابان میرزایی- پلاک 18- "آسایشگاه خیریه عمل"


 
comment نظرات ()
 
لینکی از جنس دل ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

همدلان کودک

http://www.hamdelan.org/


 
comment نظرات ()
 
مباحثه میان عقل و دل ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

دل گوید : عشق آورده ام

عقل گوید : عشق! عشق چیست؟

دل : مفهوم بودن است!

عقل : بودن، بودن برای چه؟ به کجا؟

دل : به آن بالا !

عقل : تا آسمان ها ؟

دل : خیلی بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق !

عقل : چه خوب ! من هم می توانم بیایم ؟

دل : تو نه ! ولی اگر خود را فراموشی کنی، با بال های (ع ) و (ش) و (ق)، آری !

عقل : چگونه ؟

دل : ع عبیر است، نسیم دلنواز روح.

ع عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است.

ع عالم معناست، عینیت است، عهد است، عدم است، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن !

عقل : این همه معنا دارد ؟!

دل : هر کدامشان دنیایی اند، مرحله ایی اند، بوی عطر و عبیر را می شنوی، علاقه مند می شوی، بعد باید دل بِکنی، اگر عالم معنا را می خواهی، باید نیست شوی، فنا شوی و بعد عندالله

عقل : خب، ش چیست ؟

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
لیو که نبودیم، ژو هم نشدیم ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، مدتی زیادی رسانه‌ای شده بود و توجه زیادی به خود جلب کرده بود.
بیش از پنجاه سال پیش، لیو که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام ژو شد.
در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند.
در اول زندگی مشترک آن ها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند. در دومین سال زندگی مشترک، لیو، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
چندی پیش لیو در ۷۲ سالگی فوت کرد. ژو روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که پلکان عشق و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

شهرام طاهری


 
comment نظرات ()
 
7300 عکس ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

منبع: کتاب همدلی ها نوشته  محمد رضا شرعی

امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم. من خانواده خیلی فقیری دارم و امیدوارم یک روز بتوانم تغییر عمده ای ایجاد کنم. پدرم یک عکاس دوره گرد است که عموماً روزها در اطراف میدان آزادی از مردم عکس یادگاری می‌اندازد و درآمد ناچیزش را هر شب کف دست مادرم می‌گذارد و اوست که هنرمندانه با خیاطی کردن کاستی‌های بی‌نهایت آن را پوشش می‌دهد. من تنها فرزند این خانواده سه نفری هستم و تنها ثمره عشق آنها. سالهاست که به فقر عادت کرده‌ام و دیگر چشم‌پوشی کردن برایم عادت شده است. وقتی کم سن و سال‌تر بودم به داشته های هم‌سن وسال‌های خودم حسرت می‌خوردم و همیشه در خلوت ذهنم یک سوال بی جواب داشتم: چرا پدرم این قدر بی‌مسوولیت بود که حتی سراغ یک کار خوب نرفت؟

هر سال وقتی در ابتدای سال تحصیلی خود را به معلم معرفی می‌کردم، می‌ماندم که شغل پدرم را چگونه بیان کنم. شاید یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من همان لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه‌ای بود که باید درباره شغل پدرم فکر می‌کردم و یا حرف می‌زدم. تنها سنگ صبور من مادرم بود که به قول معروف از گلوی خودش می‌زد و در دهان من می‌گذاشت. آن دو عاشق هم بودند و زندگی خود را در عین سادگی می‌گذراندند. نمی‌دانم به سخت‌بودن این زندگی ساده برای من که در این عصر تکنولوژی اولین گام ها را بر می‌داشتم فکر می کردند یا نه؟ هر سال شب تولد من شب شادی خانواده کوچکمان بود؛ مادرم به هر سختی بود با پس اندازش یک شام نسبتاً مفصل شاید شبیه آن چه که همه دوستانم هر شب می‌خورند، تهیه می‌کرد و سعی داشت با دادن هدیه‌ای آن شب را برایم خاطره‌انگیز کند و همیشه موقع هدیه دادن می‌‌گفت:

این هم هدیه من و بابات! مبارکت باشد! می‌دانستم که عملاً پدرم هیچ نقشی در تهیه آن نداشته است؛ تنها بخشی که زحمتش به عهده پدر بود و خوب هم از پس آن برمی‌آمد عکس یادگاری بود.

هیجده سال به این روال گذشته بود و می‌دانستم امسال هم اگر کمتر از پارسال نباشد بهتر نیست؛ به خصوص که خرج آماده شدن من برای امتحان کنکور خیلی سنگین شده بود. امسال هم مثل سال‌های گذشته وقتی پدرم به خانه برگشت یک جعبه شیرینی به همراه داشت. می‌دانستم که صبح قبل از رفتن، مادرم توصیه آن را کرده بود. از پشت پنجره به حیاط کوچک نگاه می‌کردم که پدرم وارد شد؛ مثل همیشه خیلی کم‌حرف، ولی خنده‌رو. هیچ چیز نمی‌توانست شادی چهره‌اش را درهم بریزد، مگر خبر مرگ عزیزی. همیشه او را با چهره شاد دیده بودم اما چهره شادش برایم هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که ذهنم را به خود معطوف کرده بود یک زندگی راحت بود. از سال ها پیش با خودم عهد کرده بودم که یک روز حرف‌هایم را به او بزنم که چرا این زندگی را دوست دارد؟ خانه‌ای کلنگی که سهم‌الارث مادرم بود و هزار چیز نداشته دیگر که جایشان را در خانه خالی می‌دیدم و تمام این کسری‌ها به این خاطر بود که او تن به کار نداده بود.

آن شب مثل همه شب‌ها زود شام خوردیم؛ ولی برخلاف همیشه مفصل‌تر و برای من دلچسب‌تر و بعد از شام هم مراسم ساده تولد با یک کیک کوچک و نهایتاً مادرم که بهترین لباسش را به تن کرده بود و با لوازم آرایش ارزان قیمتش که امروزه در کیف تمام دختربچه‌های دبیرستانی پیدا می‌شد، ته آرایشی کرده بود و همین ته آرایش صورت مهربانش را دوچندان زیبا و دوست‌داشتنی کرده بود؛ کنارم آمد، مرا مادرانه در آغوش کشید، گونه‌ام را بوسید و جعبه ای کوچک را در دستم نهاد؛ بازش کردم. یک زنجیر نازک نقره بود با پلاک الله که خیلی خوش
حالم کرد. اولین باری بود که چنین چیزی هدیه می‌گرفتم. خودش آن را به گردنم آویخت و مثل همیشه تکرار کرد: این از طرف من و پدرت بود. برخلاف تمام سال‌ها که پدر بعد از بیان این جمله مرا می‌بوسید و تبریک می‌‌گفت، در اتاق نبود. هر دو تعجب کرده بودیم. پرسیدم: بابا کجا رفت؟ و مادرم متعجب‌تر از من پاسخ داد: نمی‌دانم. لحظاتی نگذشته بود که پدر با یک صندوقچه چوبی نه چندان بزرگ وارد شد. برق شادی در نگاهش موج می‌زد؛ جلو آمد، مرا درآغوش کشید، به گرمی به تنش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: مرد شدی! اولین باری بود که این حرف را از دهانش می‌شنیدم. احساساتی شده بودم. حس عجیبی بر سینه‌ام چنگ می‌انداخت.

وقتی از آغوشش بیرون آمدم صندوقچه را به سمت من گرفت و گفت: این تمام گنج من و هدیه توست! ماحصل سال‌ها زندگی من است. با هیجان زیاد آن را گرفتم. مادرم همچنان متعجب ما را نگاه می‌کرد. همه نشستیم و من صندوقچه را به آرامی باز کردم؛ از آن چه می‌دیدم مات و متحیر ماندم؛ اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید. یک صندوقچه پر از عکس همه از خودم در حالت‌های مختلف خیلی خیلی زیاد. پدر آخرین جرعه‌های چایش را سر کشید و گفت: توی این صندوقچه 7300 عکس از تو نگهداشتم؛ از وقتی که به دنیا آمدی هر روز یک عکس از تو گرفتم، خودم ظاهرشون کردم و پشت هر کدام تاریخ آن روز بخصوص ثبت شده. می‌دانی چرا؟ دلم نمی‌خواست لحظه‌های قشنگ بزرگ شدندت را فراموش کنم. شاید به نظر شما خیلی شبیه به هم و تکراری باشند؛ اما این اشتباه بزرگی است؛ چون تمام آنها با هم فرق دارند. تنها شباهت آن ها به هم در این است که تو در تمام عکس‌ها می‌خندی و این به خاطر این است که من عاشق خنده‌های تو هستم. سعی کردم آن ها را طوری بگیرم که احساس نکنی و به‌همین خاطر طبیعی‌ترین حالت را در عکس‌ها داری.

تو امروز وارد نوزده سالگی می‌شوی، بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهی، برای آینده‌ات تصمیماتی داری و برای رسیدن به آن تلاش می کنی؛ ولی یک چیز را فراموش نکن؛ در هر شغلی که هستی و به هر پست و مقامی که رسیدی سعی کن مردم را شاد کنی! شادی آن ها را حفظ کنی و خود را شاد نشان بدهی. اصلاً می‌دانی چرا من عکاسی می‌کنم؟ چون عاشق ثبت لحظات شادی مردم هستم. سال‌ها عکس انداخته‌ام و نگاتیو همه را حفظ کرده‌ام و هنوز هم همه را بیاد می‌آورم: آن لحظه به خصوص را که عکس گرفته‌ام بیاد می‌آورم؛ دخترها و پسرهایی که تازه نامزد کرده بودند؛ عروس و دامادهایی که در شب عروسی‌شان عکس یادگاری انداخته‌اند؛ پدر و مادرهایی که در اولین روز تولد اولین فرزندشان شادی می‌کردند؛ پیرمرد و پیرزن‌هایی که با دیدن شادی جوان‌ها به زندگی امید دوباره پیدا می‌کردند؛ مادری که پسر سربازش را در آغوش می‌فشرد ... همه و همه را به یاد دارم. عشق و شادی در تمام آنها موج می‌زند از تو می‌خواهم که دنبال شادی مردم باشی.

امشب هم گذشت. خواب از چشمانم فراری شده است. حرف‌های پدرم هنوز توگوشم زنگ می‌زند و هنوز هم به عکس‌های‌ خودم خیره‌ام. او راست می‌‌گفت. اصلاً شبیه هم نیستند؛ حداقل یک روز با هم فرق دارند. از خودم بدم می‌آید؛ از این که نسبت به او چه افکار بدی داشتم. او مرد بزرگی بود که خودش را به دنیا نفروخته بود. دنبال عشقش رفته بود، به آن رسیده بود و آن را حفظ کرده بود. آرمان‌گرایی بود که به حقیقت آرمانش رسیده بود و همین وجه تمایز او با بقیه بود. چیزی که از او یک مرد قابل احترام و افتخار ساخته بود. کاش می شد فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. شاید به اندازه تمام این سال‌ها که از او دور بوده‌ام. امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
دکتر خسرو فرشیدورد ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران 

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

دکتر خسرو فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دیدگاه های ویژه در عرصه دستور زبان بود. مقالات و کتاب های فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.

فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آن جا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد. روحش شاد ...


 
comment نظرات ()
 
عاشقی جرم قشنگی ست ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همین باغ بلور

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزل
های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به نفس
های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن
های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه این
قدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه، تویی
عشق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی


 
comment نظرات ()
 
می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچک تر بود.
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزو خوب
ها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ های تفریح آن قدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست.
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

زهرا مودب


 
comment نظرات ()
 
یک واحد عاشق شناسی ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

زمان : چهارشنبه پانزدهم دی ماه هشتادو نه  ساعت هشت صبح

مکان : ایستگاه متروی دروازه شمیران

طبق معمول هر روز در قطار مشغول خواندن روزنامه بودم و باز هم طبق روزهای قبل تعدادی مسافر پیاده و تعدادی سوار شدند.همه چیز مانند روزهای قبل تکراری بود و بعضاً کسل کننده. تو افکار خودم بودم که خانومی را دیدم مانتویی اما محجبه؛ روشندل بود و دستش در دستان مردی بود که از قضا او هم روشندل بود! و دستان او نیز در دستان جوانی دیگر بود که راهنماییشان می کرد. به نظر زن و شوهر می آمدند.

فارغ از تمام اطرافیان خود گرم صحبت بودند؛ با صدای بلند از دانشگاه تعریف می کردند و از هم کلاسی هایشان. خانوم از کاری می گفت که برای آقا پیدا کرده بود:

دانشگاه آزاد زنجان عضو هیات علمی میگره، توهم که این ترم دکترات رو میگیری :

شوهر از خانم درباره پیگیری کار پیرزن در اداره اش پرسید:

راستی سفارش خانم رحمانی رو به رییستون بکن، پیرزن خوبیه. به این وام خیلی نیاز داره.
شوخی ها و گفت و گوهای این زن و شوهر توجه یک واگن قطار رو به خود جلب کرده بود... گذر زمان را متوجه نشدم
ایستگاه فردوسی ساعت 20 : 8 و من باز هم طبق معمول با تاخیر به اداره می رسیدم.

خیلی خوش شانس بودم که مقصد آن ها هم فردوسی بود. داوطلبانه پریدم جلو و دست پسر جوان را گرفتم و دست او هم در دستان همسرش.
تشکر کرد؛ خیلی ساده اما دلنشین! زن و شوهر در سکوت پشت سر من گام بر می داشتند. احساس حقارت می کردم. یا من خیلی ناشکر هستم یا آن ها خیلی سپاسگزار. بهتر است این گونه بگویم من لاف عاشقی می زنم و آن ها...

سر صحبت را باز کردم :

ببخشید من یک وبلاگ نویسم. اجازه می دهی از شما یک مصاحبه بگیرم و توی وبلاگم درج کنم؟

لبخندی زد و نگاهی به پشت سرش کرد. در کمال تعجب خانم هم بهش لبخند زد. صورتش را برگرداند و گفت:

نیازی به مصاحبه نیست. فقط از قول ما در وبلاگت بنویس:

آن کسی را که شما شب و روز می خوانیدش، در مقابلش خم و راست می شوید، ادعای عاشق بودنش را دارید.... ما حسش کردیم.

شما چشم دارید و نمی بینیدش اما ما او را می بینیم. ما خدا را در کنارمان حس می کنیم. دست او را می بینیم که مراقبمان است.

چشم داشته باشی و خدا را نبینی چه فایده؟

ما این نابینایی را با هیچ بینشی عوض نمی کنیم. ما کسی را می بینیم که می پرستیمش.
مو به تنم سیخ شد. سرمای خاصی بدنم را فرا گرفت. دستانم بی حس شد. دستانش را رها کردم.
هر سه ایستادیم. صدایش را می شنیدم..

آقا... کجا رفتی؟

خوبی؟

اما توان پاسخ نداشتم. می دیدمشان اما حس گام بر داشتن نداشتم. زوج جوان به هم نگاهی کردند و خندیدند.

مرد عصای سفیدش را باز کرد و دست در دست هم آرام رفتند.

هرچه از من دورتر می شدند گویا من را به خودم نزدیک تر می کردند...

خدایا اگر من عاشقم پس این ها...
اما امروز دیگر یک روز، طبق معمول روزهای قبل نبود.امروز برایم یک کلاس درس بود.
امروز در دانشگاه معرفت واحد عاشق شناسی را پاس کردم.


 
comment نظرات ()
 
گذشت ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

دیروز تو گذشت،

دیشب تو گذشت، 

امروز تو گذشت،

آیا در میان این همه گذشت تو هم می گذری؟


 
comment نظرات ()
 
نقش فرزندان در تربیت والدین ...
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی فرزندم دست بلند کنم...
از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...
بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...
با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش
بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته
برگشتم دیدم با صورتی که هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده
می گوید مال شماست.
دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده،

کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...
آن وقت من باید چه کار می کردم؟....
توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...
حالا فرزندم خوابیده و من دارم فکر می کنم آن هایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟
دارم فکر می کنم ما آدم ها را با کدام بهتر می شود ادب کرد؟

با عقوبت؟ کاری که من با فرزندم کردم
یا با محبت؟ کاری که فرزندم با من کرد


 
comment نظرات ()
 
کلید ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

مشکلات در طول مسیر زندگی، پیوسته انسان امروز را پریشان و هراسناک کرده است و بی شک این مشکلات حل نمی گردد، مگر با اندیشه هایی پویا!

و اندیشه های پویا حضور نمی یابند، مگر با دست آویختن آموزش های موثر و مثبت!

قصد دارم صحبت از مادر نمایم و در ادامه داستانی را در باره این زیباترین، لطیف ترین، فداکارترین و وفادارترین عزیز ِ خداوند بگویم.

من مادر را یک " عشق بی بهانه " یک " شوق شعفناک شیرین " نام نهاده ام.

اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار " مادر " در پیشگاه حضرت دوست:

از ابوسعید ابوالخیر سوال کردند، این حٌسن شهرت را از کجا آوردی؟

وی گفت :

شبی مادر از من آب خواست، دقایق طول کشید با آب آوردم، وقتی به کنارش رفتم، خواب، مادر را دَر رٌبود!

دلم نیامد که بیدارش کنم، به کنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه آب را در دستان من دید، پی به ماجرا برد و گفت :

فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.

بدین سان " ابوسعید ابوالخیر " مَردِ خِرَد و آگاهی و عرفان، شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر می داند.

و در این جاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادر و تقرّب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.

گوش جان می سپاریم به واژگانی که از میان لبان معطر و پاکیزه مادر به عنوان دعا برای فرزند خود سرریز می گردد:

وقتی کوچک بودی

تو را با رواندازهایی می پوشاندم

و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم

ولی حالا که برومند شده ای

و دور از دسترس

دست هایم را به هم گره می کنم

و تو را با دعا می پوشانم


 
comment نظرات ()
 
روح پدرم شاد ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ


 
comment نظرات ()
 
هنوز ایمانم نسوخته ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است.
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

نه او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:

مغازه ام سوخت !

اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد!


 
comment نظرات ()
 
قدر دانی ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه به قول خودمان امروزی زندگی می کنیم موثر خواهد بود.

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد.

در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رییس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رییس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهش های پس از لیسانس تماما بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رییس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رییس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رییس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم به عنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
رییس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رییس پرسید: آیا قبلا هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. به علاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
رییس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دست های مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای به دست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوش حالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دست های او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دست هایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دست های مادرش را به آرامی تمیز کرد. همان طور که آن کار را انجام می داد اشک هایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و این که کبودی های بسیار زیادی در پوست دست هایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دست هایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دست های مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دست های مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رییس شرکت رفت.
رییس متوجه اشک های توی چشم های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد: دست های مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رییس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
جوان گفت:
اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رییس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را به عنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
بعدها، این جوان خیلی سخت کار کرد و احترام زیردستانش را به دست آورد...


 
comment نظرات ()
 
یک قدم با تو ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر میهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من


 
comment نظرات ()
 
مثلث جاودانه مسلمانان ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

تا وقتى مسلمانان مثلث جاودانه ‏اى چون:

قرآن که تلاوت شود و پیام‏هایش پیروى گردند،

کعبه ‏اى که قصد شود و ایجاد همدلى و وحدت کند

و

حسینى که یاد شود و از او الهام گرفته شود دارند،

هیچ کس قدرت نفوذ و تسلط کامل بر آن ها را نخواهد داشت.

ونستان


 
comment نظرات ()
 
گاندی می گوید ...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

گاندی در باره نهضت عاشورا می گوید

من زندگی امام حسین علیه السلام آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی ازسرمشق امام حسین علیه السلام پیروی کند.
 


 
comment نظرات ()
 
هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله
هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.  زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!
عبدالجبار با خود گفت، بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت، عزیزان من غم مخورید که برایتان مرغکى آورده
ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.
عبدالجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.
گفتند، سیده
اى است زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حَجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبدالجبار با خود گفت، اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آن
ها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت، اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده
اى تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبدالجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که :

اى عبدالجبار، هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
شاد باشین ...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:

  • شغلمان را تغییر دهیم

  • مهاجرت کنیم

  • با افراد تازه ای آشنا شویم

  • ازدواج کنیم
     

فکر می کنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:

  • ترفیع بگیریم

  • اقامت بگیریم

  • با افراد بیشتری آشنا شویم

  • بچه دار شویم
     

و خسته می شویم وقتی:

  • می بینیم رییسمان نمی فهمد

  • زبان مشترک نداریم

  • همدیگر را نمی فهمیم

  • می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر کنیم ...

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

  • رییسمان تغییر کند، شغلمان را تغییر دهیم

  • به جای دیگری سفر کنیم

  • به دنبال دوستان تازه ای بگردیم

  • همسرمان رفتارش را عوض کند

  • یک ماشین شیک تر داشته باشیم

  • بچه هایمان ازدواج کنند

  • به مرخصی برویم

  • و در نهایت بازنشسته شویم....

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
به خیالمان می رسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند:

  • مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم

  • کاری که باید تمام کنیم

  • زمانی که باید برای کاری صرف کنیم

  • بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم

  • و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آن که همه این ها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آن ها را موانع می‌شناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است. بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:

  • در انتظار فارغ التحصیلی

  • بازگشت به دانشگاه

  • کاهش وزن

  • افزایش وزن

  • شروع به کار

  • مهاجرت

  • دوستان تازه

  • ازدواج

  • شروع تعطیلات

  • صبح جمعه

  • در انتظار دریافت وام جدید

  • خرید یک ماشین نو

  • باز پرداخت قسط ها

  • بهار و تابستان و پاییز و زمستان

  • اول برج

  • پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون

  • مردن

  • تولد مجدد

  • و...
     

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

اکنون فکر کنید و سعی کنید به سوالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید..
2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.

نمی توانید پاسخ دهید؟
نسبتاً مشکل است؟
این طور نیست؟
 

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد.

روزهای تشویق به پایان می رسد!
نشان
های افتخار خاک می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!

اکنون به این سوال ها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند، بگویید.
2. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.
3. افرادی که با مهربانی هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آن ها لذت می برید، نام ببرید.

حالا ساده تر شد، این طور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با " ترین‌ها " ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ...
آن ها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هایی که در همه شرایط، کنار شما می مانند ...

کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است.
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمی دانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم.

شما در زمره مشهورترین نیستید...،
شما از جمله کسانی هستید که از خداوند خواستم این پیام را مطالعه کند ...

شاد باشین


 
comment نظرات ()
 
تاکسی شکلاتی ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

112هزار خاطره از مسافران این تاکسی گران بهاترین یادگار سال ها کار و تلاش است
شادمانی،هدیه 11ساله راننده شکلاتی

سر و صدای خودروها در مرکز شهر آنقدر زیاد بود که صدای کلاغ‌های پائیزی را نمی‌شنید. مسافر از این موضوع احساس رضایت کرد.
او آنقدر فضای زندگی‌اش را انباشته از سیاهی‌ها می‌دید که دیگر قارقار کردن کلاغ ها راهی در انبوه غم‌هایش نداشت. دائم در فکر فرومی‌رفت. گاهی سری تکان می‌داد و تحمل رفتارهای همراه با عصبانیت راننده تاکسی را نداشت.
تصمیم گرفت کمی پیاده‌روی کند. چندقدمی بیش نرفته بود که یک تاکسی جلوی پایش نگه داشت و بی‌اختیار سوار شد. به محض نشستن در تاکسی راننده به او سلام کرد و لبخندی زد. لبخندی متفاوت.
مسافر در آن روز پرهیاهو معنای لبخند راننده را درک نمی‌کرد. سرش را روبه شیشه برگرداند و درختان را یکی یکی مرور کرد. راننده تاکسی با هیجان جعبه شکلاتی را روبه او گرفت و گفت: «اخم‌هایت را باز کن. دنیا ارزش لحظه‌ای غصه خوردن و درهم کشیدن ابروها را ندارد.» مسافر شکلات را برداشت تشکر کرد و دوباره به فکر فرو رفت.
راننده تاکسی باردیگر شکلاتی به او تعارف کرد مسافر این بار شکلات برنداشت اما راننده تاکسی با اصرار گفت باید اخم‌هایت را باز کنی و بگویی چه چیز تو را این گونه درهم کشیده است.
مسافر وقتی ماجرای بستری شدن مادرش را برای راننده تاکسی تعریف کرد تنها قصد درددل داشت اما راننده تاکسی در اوج ناباوری‌های مسافر دفتری را از صندوقچه خودرو بیرون کشید و شماره تلفن دکتری که در بیمارستان موردنظر مسافر بود را پیدا کرد و با تماس تلفنی از او خواهش کرد تا بیمار مورد نظر را بستری کنند.
مسافر از این اتفاق به وجد آمده بود و لبخندی عمیق بر لبانش نشست. راننده دوباره مسافر را از درون آینه نگاه کرد و گفت:

«آبمیوه میل دارید؟»
تاکسی شکلاتی

 
مسافر هنوز معنای این همه لطف و مهربانی را درک نکرده بود و وقتی علت را پرسید راننده گفت، شما الآن سوار تاکسی شکلاتی هستید.
این اسم را یکی از مسافران روی تاکسی‌ام گذاشت. از سال 1378 وقتی این شغل را برای خود برگزیدم دیدم که من ساعت‌های طولانی عمرم را در محله‌های این شهر بزرگ سپری می‌کنم.
پس باید بتوانم در آن زندگی کنم. راننده‌های زیادی را می‌دیدم که دائم در حال غر زدن بودند و با چهره‌ای عبوس به مسافر سلام داده و از او خداحافظی می‌کنند و شب هم به خاطر این همه امواج منفی با نهایت خستگی به خانه‌هایشان می‌روند.
تصمیم گرفتم در محیط کارم که فضایی در حد چارچوب همین خودرو دارد شاد باشم و با مسافرانم مراوده و گفت و شنود داشته باشم.
من پس از این سال‌ها تجربیات زیادی از زندگی افراد به ‌دست آوردم و خاطرات زیادی از آنان در کوله‌بارم دارم اما مهم‌ترین درسی که من آموختم این بود که هیچ‌چیز مثل شاد بودن و خوشرویی در زندگی به کمک آدمی نمی‌آید. در طول مسیر با مسافرانم صحبت می‌کنم به آن ها شکلات و آبمیوه تعارف می‌کنم برخی پذیرایی مرا می‌پذیرند و برخی دیگر به‌راحتی اعتماد نمی‌کنند. حالا از شما می‌خواهم خاطره امروز را با ذکر تاریخ در این دفترچه یادداشت بنویسید.
 

یک سبد خاطره
مجتبی میرخوند چگینی، راننده تاکسی 39 ساله گرچه با خاطره‌نویسی مسافرانش سعی داشت خاطرات را در ذهن روزگار ماندگارتر کند اما خوب می‌دانست که  یک هزار و 292 دفترچه خاطرات بهانه است و او همه خاطرات یکصد و 12 هزار مسافرش را در ذهن ثبت کرده است.
برخی از خاطراتش مثل تابلویی ماندگار بر دیوار ذهنش نقش بسته و او را گاه و بی‌گاه به آن روز که پیرمردی تنها را سوار کرد می‌برد. در آن روز پیرمرد پس از سوار شدن به راننده گفت «من پول ندارم» او وقتی این جمله را گفت انتظار داشت راننده رفتاری دیگر با او داشته باشد اما ناگهان راننده جوان بسته‌ای شکلات به‌دست گرفت و گفت پدرجان آبمیوه هم میل دارید. پیرمرد که حسابی جاخورده بود، شکلات را برداشت نفس راحتی کشید و گفت «خداوند به تو خیر عطا کند.» در کل مسیر سعی کرد با پیرمرد با خوشرویی رفتار کند و او را بخنداند و بقیه مسافران را نیز با خود همراه کرد و همگی برای شادی پیرمرد تلاش کردند.
وقتی روز در حال به پایان رسیدن بود و راننده قصد داشت هر چه سریع‌تر به خانه‌اش بازگردد ناگهان آخرین مسافر روبه او کرد و گفت: اگر من هم به شما پول ندهم زن و بچه‌ات خرج زندگی‌شان را چه می‌کنند. راننده باز هم لبخند زد و گفت «خداوند روزی من، همسرم و فرزندم را می‌رساند.» سپس بسته شکلات را رو به مسافر گرفت و دوباره مسافر با تعجب پرسید:  

روزی چند بسته شکلات می‌خرید؟

آیا این کار برای شما به صرفه است؟

راننده جوان دوباره لبخندی زد و گفت: روزی 4 بسته شکلات و چند آبمیوه می‌خرم و آن را در کمال میل و رغبت میان مسافرانم تقسیم می‌کنم چون معتقدم مسافران به محض ورود به خودرویم خلقشان شاد شده و کامشان شیرین می‌شود و شیرینی لبخند را بیشتر احساس می‌کنند.
سپس با آنان به گفت‌وگو می‌نشینم و سعی می‌کنم لحظات پرثمری را داشته و از تجربیاتشان استفاده کنم.
در ابتداکه تصمیم به چنین کاری گرفته بودم کمی با مخالفت‌های همسرم روبه‌رو بودم اما او هم متوجه شد که درآمد و مخارج زندگی ما ربطی به خرج و مخارج خودروی شکلاتی من ندارد و نه تنها دیگر مخالفتی نکرد بلکه در این راه بسیار به من کمک هم کرد.
شب‌ها وقتی به خانه می رسم با هم دفترچه خاطرات مسافران را مرور می‌کنیم. گاهی جملات آن قدر تکان‌دهنده‌اند که من ترغیب به ادامه این کار می‌شوم.
روزی یکی از مسافرانم برایم نوشته بود من امروز خیلی گرسنه بودم و با خوردن این شکلات احساس بهتری دارم و خداوند خیر و برکت به زندگی‌ات دهد. من کاملاً باور دارم، کمک کردن به دیگران و محبت کردن به آن ها حتی با یک شکلات ناچیز روزی‌ام را حلال‌تر و زندگی‌ام را پربرکت‌تر می‌کند و امیدوارم سال‌های سال به این کار ادامه دهم.
 

هدیه مسافر
مسافر که تحت‌تأثیر حرف‌های راننده جوان قرار گرفته بود وقتی به در خانه‌اش رسید گفت چند لحظه صبر کن کاری با تو دارم و مدتی بعد او با شرینی و شربت پیش راننده جوان رفت پاکت‌نامه‌ای به او داد و گفت: خسته نباشید خواهش می‌کنم این پاکت نامه را باز نکن و قول بده آن را در خانه‌ات باز می‌کنی. مرد وقتی به خانه رسید در اوج ناباوری متوجه شد مسافر  16 چک 50 هزار تومانی در آن گذاشته است و در نامه‌ای نوشته این رزق و روزی زن و فرزند تو است.
 

آرزوهای شیرین
راننده روزهای شوق و شادی هر شب وقتی به خانه می‌رسد پس از مرور خاطرات به آرزوهایش فکر می‌کند. او در ذهن چند آرزوی بزرگ می‌پروراند. یکی این که روزی سرمایه زیادی کسب کند و تاکسی شکلاتی‌ها را زیاد کند.
مرور آرزوها لبخندی از رضایت را برای راننده جوان به همراه می‌آورد. زیرا او مطمئن است که روزی با مداومت و پایداری به آرزوهایش خواهد رسید همان طور که 11 سال برای شادی مردم تلاش کرد و به نتایج زیادی دست یافت.
 

http://www.iran-newspaper.com/1389/8/1/Iran/4631/Page/17/Index.htm روزنامه ایران :


 
comment نظرات ()
 
قربان مبارک ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

فردا عید است.

عید قربان،

مبارکت باشد.

می تواند روزی باشد برای شاد بودن،

در کنار آن که با توست،

می تواند روزی باشد برای دفن آن چه ناخوشنودت می کند،

می تواند روزی باشد برای شروعی مجدد با او.

تو انتخاب کن چه می خواهی،

من خواست تو را اجابت می کنم ...


 
comment نظرات ()
 
هیچ رویدادی بی دلیل نیست ...
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 


این داستان کوتاه، یک داستان زیبای واقعیست که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست ...
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند.
زمانی که کلیسا را دیدند، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.
دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود. کمی بیش از دو ماه برای انجام کارها وقت داشتند. کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند ...
دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند. جاهایی را که رنگ لازم داشت، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند، انجام دادند.
روز 18 دسامبر آن ها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود.
روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت.
روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی، کشیش سری به کلیسا زد، وقتی وارد تـالار کلیسا شد، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد. سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود. کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد.
در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه، یک حـراج خیریه برگزار کرده است. کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت ...
در بین اجناس حراجی، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود. رنگ آمیزی اش عالی بود. در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد. رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود. کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت.
حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود. زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد. اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید. کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آن جا منتظر شود.

زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست. کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند. پس از نصب، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد. کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید.
زن پرسید، این رومیزی را از کـجا گرفته اید؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد. در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود. این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند.

او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود. وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است باورکردنش برای زن سخت بود ...
سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند، او ناچار شد اتریش را ترک کند. شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت ...

کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد، ولی زن گفت، بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید. کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم. زن پذیرفت ...
زن در سوی دیگر شهر، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود.
شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد. تالار کلیسا تقریباً پـر بود. موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود. در پایان برنامه و هنگام خداحافظی، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند، بسیاری از آن ها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد.
وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است. مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند. مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند.

پس از شنیدن این سخنان، کشیش به مرد گفت، اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم ...

سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود، برد.
کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید، زنگ در را به صدا درآورد. وقتی زن در را باز کرد، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود ...

آن چه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است.


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

تقدیم به پدران و مادران عاشق

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آن که انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم
در کنارش انگشتانم را در رنگ قرمز فرو می بردم و نقاشی می کردم ...
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم. به جای ایراد گرفتن به او به فکر ایجاد ارتباط بیشتر با او بودم ..
بیشتر از آن که به ساعتم نگاه کنم به او با مهر نگاه می کردم ...
سعی می کردم کمتر درباره اش بدانم... اما به او بیشتر توجه می کردم...
به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم ...
از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ..
در مزارع بیشتر می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم .
کمتر به او سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم ...
اول احترام به او را در خود می ساختم و آنگاه خانه و کاشانه اش را
و بیشتر از آن چه که عشق به قدرت را یادش دهم ... قدرت عشق را به او می آموختم ...

http://azadeh1366.persianblog.ir/     : منبع عجل عشق 


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

عشق مانند هوا همه جا موجود است     

تو نفسهایت را کمی جانانه بکش

زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()
 
هاچیکو ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد.
زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می رسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آن جا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می رود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.
این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.
منزل پرفسور در حومۀ شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت.
هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابر از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمی رود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.
در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمی گردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه می کردند.
در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا می رود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پرفسور به دونبالش آمده و به خانه می برندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار می کرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت ۴ به ایستگاه می رساند.
این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه می خواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند.
هاچیکو خانوادۀ پرفسور را ترک کرد و شب ها در زیر قطار فرسوده ای می خوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش می ماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱سال ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو هم چنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگیش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاه هاش بنا شد.
آقای جیتارو ناکاگاوا رئیس جمهور ژاپن انجمنی را برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد عشق هرگز نمی میرد و هیچگاه فراموش نخواهد شد...

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

عاشق بود یا نه، این را نمی فهمید،

عاشق هست یا نه، این را نمی فهمید،

فقط این را می فهمید که باید از لای کتاب های فلسفی اثبات کند که عشقی نیست...


 
comment نظرات ()
 
لبخند ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشید

و

هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد...


 
comment نظرات ()
 
فاصله ابراز عشق دور نیست ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت:  مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمیگنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
آن که عاشق می شود خدائی دارد ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد.
و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت.

دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد
و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت.

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،
پس برای من هم خدایی است.
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.

عرفان نظرآهاری

 


 
comment نظرات ()
 
در پی آنم ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
 

درپی آنم که زنگِ آویزی باشم...

زنگِ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم... 

زنگِ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام...

که گاه گاهی... 

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه...

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم... 

هم دم تنهائی های صاحب خانه... 

به سهم خود قانع باشم... 

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم... 

همه چیز بودن اسارت می آورد... 

من به زنگِ آویز بودن خویش قانعم...

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است... 

همانند زنگِ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد... 

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد... 

از هر دو نوائی خوش می آفریند...

جیرینگ جیرینگ جیرینگ...

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد... 

امنیت سپارد... 

کلام زنگِ آویز به غایت کوتاه است و آرام...

تنها زمزه ای که گوش صاحب خانه را به نوایش نیوشا می گرداند... 

اسارتی در کار نیست ...

خسته نمی شوند از هم... 

هر چه هست احساس است و عاطفه و نرمش میان صاحب خانه و زنگ آویز... 

آوایش نهیب نیست که دل صاحب خانه را بلرزاند... 

گاه گاه است و به موقع و آرام... 

انگار زنگ آویز با تمام کوچکی اش روی چشم صاحب خانه جا دارد... 

همین است قصه آرام زندگی... 

زنگِ آویز باش و زنگِ آویز بمان ... 

برای خودت تا همه چیز را به مثابه زمزمه خداوند بینگاری ... 

برای عزیزانت تا روی چشمشان بگذارند تو را با تمام سادگی ات...

و برای خدا تا به وجود معصوم و ساده ات بنازد.


 
comment نظرات ()
 
عاشق به غیر نظر نمی کند ...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
 


امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچ کس نیست.

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.


 
comment نظرات ()
 
گره ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق


 
comment نظرات ()
 
معشوقی داریم و نمی‌خواهیم از دستش بدهیم ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
 

معشوقی داریم و نمی‌خواهیم از دستش بدهیم.!

 
اما امتیاز ما چیست؟
چه چیزی در ما او را دوست‌دار ما نگاه می‌دارد؟
  • او را می‌خندانیم اما کسانی هستند که بیش از ما خنداندن بلدند.
  • او را گرم در آغوش می‌کشیم اما آغوش‌های گرم‌تری نیز هست.
  • با او مهربانی می‌کنیم اما از ما مهربان‌تر هم وجود دارد.
  • او را در لذت تن خود شریک می‌کنیم اما کسانی هستند که تن لذت‌بخش‌تری دارند.
  • او را .... اما کسانی ...
  • او را ... اما کسانی ...
پس چه باید کرد؟
آن‌چه معشوق را در کنار ما نگاه می‌دارد، دوست داشتن است. باید دوست داشت. باید بی‌وقفه و بی‌شائبه دوست داشت. باید بی‌قید و شرط دوست داشت.
 
دوست داشتن ِ فروتنانه و فراتنانه، همین و همین ...
 
امیر سلیمی

 
comment نظرات ()
 
چرا عشق ها روز به روز کم رنگ تر می‌شویم ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند عشق یک باره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود؛ واقعیت اینست که عشق ممکن است یک لحظه ایجاد شود، اما همانند بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می کند که در زمین مناسبی جای گیرد، آب و نور کافی به آن برسانیم؛ مرتب آفت کشی کنیم و به آن کود بدهیم و مستمراً به آن رسیدگی نمائیم.
 

چگونه عشق به مرور کمرنگ می شود یا از بین می‌رود؟

ما عاشق ایده‌ آل ها و کمال ها می شویم و از نقصان ها می گریزیم. شاید تعجب کنید اگر بدانید معمولا انسان ها عاشق یک موجود کامل و بدون نقص در ذهن خود می شوند و هنگامی که این تصویر ذهنی را منطبق با یک دختر یا یک پسر در اطراف خود می‌کنند، به آن نام عشق می نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتی رشد می یابد و قلب ما را به تپش وا می دارد که او خود را منطبق با تصویر ذهنی ما ارائه دهد. و هنگامی که به مرور او را متفاوت از ذهنیات خود بیینم، عشق ما رو به افول می رود. اما این که تصویر ذهنی ما چگونه باید در بیرون شکل بگیرد و حفظ شود نیاز به تخصص و منطق دارد، لذا عشق ما فوق عقل است، یعنی این که باید از مسیر عقلانی و منطقی گذر کند و بالاتر از تفکر خام ما باشد، نه به عکس. یعنی عشق نباید مادون (مادون در لغت به معنی زیردست می باشد) فکر باشد. عشقی که مادون باشد، از سطح پایین تری برخوردارست و ارزش آن را ندارد تا برایش (به قول مصطلح) بمیریم.

پس اگر در زندگی به مرور دریافتیم همسرمان از زیر بار وظایف و مسوولیت های خود شانه خالی می کند، لذت های خود را محور قرار می دهد و هنوز « من » بودن محور فکری اوست. این گونه می شود که کسالت مزمن عشق را به چشم خواهیم دید. از دیگر آفت
هایی که ما به عشق می رسانیم ، می توان به موارد زیر اشاره کرد.

عدم انعطاف پذیری
عدم انعطاف پذیری نسبت به مسایلی که در زندگی با آن روبرو هستیم. یعنی این که تعصب روی روش و سلیقه های خود داشته باشیم و به علاقه ها، سلیقه
ها و شیوه های زندگی همسرمان، مکرراً انتقاد کنیم یا از آن بدتر ، اهانت کرده یا به مسخره بگیریم.

کمال گرایی افراطی
از آن جا که ما در ناخودآگاه عاشق « خوبی مطلق»، « مثبت مطلق » و « کمال مطلق» شده ایم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبی ارزیابی کرده ایم، به مرور این ارزیابی خطا، خود را به ما نشان می دهد و دچار مشکل می سازد. او هرگز نمی‌تواند انتظارات و توقعات ایده آلی ما را بر آورده کند. او هم یک انسان مثل بقیه انسان
هاست و بدیهی است که نقاط ضعف زیادی نیز در کنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.

عدم مهارت های زندگی
مهارت های کافی جهت رسیدگی به بذر عشق را نداریم. مهارت های ارتباطی زندگی را کسب نکرده ایم، مقابله با تنش
ها و مشکلات را تجربه نکرده ایم، ‌نحوه سازگاری با مسایل زندگی را نیاموخته ایم، همه و همه موجب ناکارآمدی ما در ایجاد عشق و آرامش در زندگی می شود.

عدم رعایت حریم خانواده و مرزهای زندگی
به وظایف خود در زندگی آگاهی نداریم یا مرزهای مسایل زندگی و مشکلات خانواده را رعایت نمی کنیم. مثلا موارد مربوط به خانواده را به بیرون منتقل می کنیم. مشکلات را به دلسوزان خود مثل پدر، مادر، دوستان، ‌فامیل، حتی همسایگان و ... در میان می گذاریم یا در حیطه و مرزهای همسرمان دخالت می کنیم و به نام عشق و دوست داشتن وی را کنترل کرده و در قفس نامرئی انتظارات خودمان، او را محبوس و زندانی می کنیم. مثلا به علائق او، دوستان وی، ‌نحوه لباس پوشیدن او، شیوه راه رفتن و حتی طرز تفکر و احساسش گیر می دهیم و او را در تنگنا قرار می دهیم و در نهایت آزادی را از او می گیریم.

مشکلات شخصیتی و انتظارت غیر واقع
توقعات بی جایی به لحاظ مسایل شخصیتی خود، از همسرمان داریم. که بر آورده شدنی نیست و برآورده نمی شود. مثلا یک نفر با اختلال شخصیت وسواسی، زیاد نکته سنجی می کند و معیارهای زیادی در ذهنش دارد و با ریزبینی بیش از حدی که به همسرش نشان می دهد و او را در چهارچوب خشک و در قالب معیارهایی که تعیین می کند؛ حبس می کند و عرصه را بر او تنگ می کند. یا کسی که اختلال شخصیت پارانوئیدی دارد و بدبین است، با سوء‌ ظن ها و بدبینی ها خود و حسادت و توهم توطئه
هایی که در ذهن خود، آن ها را می بافد، همسرش را همیشه در نقش یک دشمن و جاسوس می بیند.

لذت طلبی و خودکامگی
ما می بایست در چهارچوب خانواده، خود را مقید به بعضی امور کنیم. وقتی که لذت های خود را که در خارج از خانواده است به صورت افراطی دنبال می
کنیم و توجهی به خواست و میل خانواده نداریم. به مرور زندگی یک طرفه و بی روح می شود. زن و شوهر هر کدام دنبال تمایلات خاصی در خارج از خانواده هستند. و لذت بردن از یک دیگر را فهم نمی کنند.

عدم مهارتهای ارتباطی
نمی توانیم ارتباط موثری با همسرمان بر قرار کنیم، حرف هم را نمی فهمیم. هر کدام به ظاهر منطقی صحبت می کنیم، ولی نمی توانیم یک دیگر را قانع کنیم. توجه کافی به احساسات، خواسته ها و صحبت های یک دیگر نداریم. گوش شنوا و تحمل ارتباط موثر را از هم دریغ می کنیم. در رساندن حرف های خود به یک دیگر آن ها را تحریف می کنیم یا آن قدر مبهم رفتار می کنیم یا صحبت می کنیم که دیگری را به خطا می اندازیم. در واقع مهارت
های ارتباطی را نمی دانیم.


اگر گویند :

لحظه ایست روییدن عشق .... ؛ پس این هم شاید درست باشد که لحظه ایست مردن عشق.

ولی عشق عمیق تر از آنست که لحظه ای خلق شود یا در لحظه ای بمیرد. هم به وجود آمدن عشق مستلزم صبر، سختی و زمان است و هم از بین رفتن آن به علت مسایل مختلفی است که در طی زمان و به وسیله زوجین ایجاد می گردد.

آن چه که اکثرا افراد با هم اشتباه می گیرند؛ هوس و عشق است.

هوس:

میلی شدید برای پاسخ آنی به یک نیاز جسمانی و روانی است که به خود رنگ رمانتیک می گیرد و یک استدلال به ظاهر عقلانی نیز در پی دارد و پس از ارضا تا زمان نیاز بعدی محو می شود. هوس شامل آن چیزهایی از وجودتان است که شما نقشی در آن نداشته اید. فقط احساسی هست که در خود برای ارضاء نیاز می بینید.
لیکن عشق، دوام دارد و مهارت های زوجین به رشد آن کمک می کند. دو طرف با برنامه و انرژی آن را رشد داده و تداوم می بخشند و از آن نگهداری می کنند و بیشتر از آن که احساسی باشد، متشکل از احساس و منطق است.

آری عشق به نگاهی نمی آید که با نگاهی برود.

با رنگ چشمی نمی آید که با رنگ چشمی برود.

با قامتی رعنا نمی آید که با قامتی رعناتر برود.

با عشوه ای نمی آید که با غمزه ای برود.

عشق سنگین و به تدریج می آید، با زحمت و تلاش می ماند و هرگز نمی رود. و از همه مهم تر این که منحصر به فرد می ماند و هیچ کس و هیچ چیز جای آن را نمی گیرد.

www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
یوسف زهرا ...
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

... و خدا کند تا هستم، او بیاید ...


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
 

عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش


 
comment نظرات ()
 
دل تنگی ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 

تکراریند پنجره ها و ستاره ها

خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

 هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

 

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 

باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود !

 

نغمه مستشار نظامی


 
comment نظرات ()
 
مادر ...
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
 

م = مشتاق، مهربان، معصوم، معرفت،‌ محبت، مشوق ...

ا =  احترام،‌ آرزو،‌ اعتماد، اعتبار ...

د = دوست، دادرس،‌ دلسوز،‌ دلیر ...

ر = رحمت، راضی، رضا، رئوف،‌ رفیق،‌ راهنما ...

مادر


 
comment نظرات ()
 
قهوه، قهوه نمکی ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالی که او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شا ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، خواهش می کنم اجازه بده برم خونه...

یک دفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد،

میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟

می خوام بریزم تو قهوه ام.

همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه!

چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید.

دختر با کنجکاوی پرسید،

چرا این کار رو می کنی؟

پسر پاسخ داد، وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اون جا زندگی می کنند. همین طور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خانوادشه، هم و غمش خانوادشه و نسبت به خانوادش مسوولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اون ها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه:

 خوش قلبه، خون گرمه و دقیق. اون این قدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با این کار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت،

"عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگ ترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم ... قوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگ ترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟

اون جواب داد "شیرینه"

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
مجنون ...
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست 

بی وضو در کوچه لیلا نشست

گفت: یارب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم !!

گفت: ای دیوانه،لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی...

لیلا شاهمرادی 


 
comment نظرات ()
 
مرکب عشق ...
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 کیمیا گری که بتواند از قلبش عنصرهای چون:

  • احترام،
  • خواستن،
  • صبر،
  • تاسف،
  • تعجب،
  • بخشش،

و همدلی را استخراج کند می تواند از آن مرکبی بسازد که عشق نام دارد.

جبران خلیل جبران


 
comment نظرات ()
 
این زخم ها را دوست دارم...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه ای که در نزدیک منزلشان بود شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.   
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:    

این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.


 
comment نظرات ()
 
خوشبخت ترین مردم...
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
 

 خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن.

بلکه آن هایی کسانی هستن که خواست های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


 
comment نظرات ()
 
جلسه محاکمه عشق بود...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
 

عقل قاضی، و عشق محکوم،

و تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگه تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیباش رو داشتی؟

ای گوش، مگه تو نبودی که در آرزوی شنیدن صداش بودی؟

وشما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید؟

حالا چرا این چنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند!

عقل گفت:

دیدی قلب، همه از عشق بیزارند، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی !؟!

قلب نالید و گفت: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

شبی که عشق را کتک زدند...

تمام مردم شهر را محک زدند.

محاکمه شروع شد،

سوال ها ...

جواب ها ...

و عاقبت تمامشان کلک زدند.

پس از محاکمه مرا

به اتهام عاشقی فلک زدند

شکست همین صدا بود

به قلب عاشقم ترک زدند

دلی که جز محبت و وفا نداشت

به جای جای سفره اش نمک زدند

به جرم مهربانیم مرا

به ناروا فلک زدند

شبی که عشق را کتک زدند ... !


 
comment نظرات ()
 
سیزده هزار کیلومتر سفر برای تعهدی آسمانی ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
 

یک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند.

بیمار خود را که " مالنا " نام دارد ملاقات کند.
مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.
"استیپان فوکیک" زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد:

با فرارسیدن بهار، "رودان" لک لک نر همانند سال های گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت مسر بیمار خود را که " مالنا " نام دارد ملاقات کند.

رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سال ها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام.
یک بال مالنا در سال 1993 توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.
امسال ماجرای عشق " رودان و مالنا " مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده " برودسکی واروس" در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما " رودان " بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد.
براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت:

سایر لک لکها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه های خود باز می گردند درحالی که " رودان " اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون " مالنا " در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد.
به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و " رادون " وظیفه آموختن پرواز به آن ها را به عهده خواهد گرفت، چون " مالنا " قادر به انجام آن نیست.
سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که " مالنا " تا بهار آینده در انتظار بازگشت " رودان " وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.

 

http://www.iranbirds.com/images/birds/malena-rodan-stork/malena_4.jpg

http://www.iranbirds.com/images/birds/malena-rodan-stork/malena_3.jpg


 
comment نظرات ()
 
محبت...
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

تنهایی آدم ها به عمق دریاست،

و

پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه.


 
comment نظرات ()
 
سبد...
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

یکشنبه بود. طبق معمول هر هفته، رزی، خانم نسبتا مسن محله داشت از  کلیسا برمی گشت، در همین اثنا نوه دختریش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ، تو مراسم امروز،  پدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟ 

خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمی تونم به یاد بیارم.

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمی اد، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟  

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

جون دلم اگه ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری.

نوه با تعجب پرسید :

تو این سبد؟ غیر ممکنه، با این همه شکاف و درز داخل سبد !

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد :  لطفا عزیزم.

دختره غرولندکنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد، سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !  

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره، راست  می گی اصلا آبی توش نیست، اما به نظر می رسه سبده تمیزتر شده، یه نیگاه بنداز.

در پناه خدا

علی امینی 

 


 
comment نظرات ()
 
عشق مخصوص...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن ها آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.

موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد:

گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید.

درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود.. به زودی برمی گردیم... چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت:

اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.

مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:

این قدر پرچانگی نکن.

اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوش حالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبه راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.

از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت:

گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن ها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت:

خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از این جور ... بازی ها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

ویدا دانشمند


 
comment نظرات ()
 
غفلت...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

وای بر ما که عزیزان ما کنار ما هستند و ما از درآغوش کشیدن و بوسیدن آنان غافلیم.

www.cloobmusic.com عاشقانه ترین بوسه در سخت ترین حالت ممکن!



 
comment نظرات ()
 
خدا و مجنون...
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق
، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...
من نیستم

گفت
: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی


 
comment نظرات ()
 
عشق را معنی کن...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

 

کودکی، دخترکی موقع خواب
سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید،
زندگی چیست؟
پدرش از سر بی صبری گفت:
زندگی یعنی عشق
دخترک با سر پر شوری گفت:
عشق را معنی کن،
پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من،
دخترک خنده بر آورد زشوق،
گونه های پدرش را بوسید،
زان سپس گفت،
پدر... عشق اگر بوسه بود، بوسه هایم همه تقدیم تو باد.


 
comment نظرات ()
 
عشق به توان بی نهایت...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

 این تصویر خیره کننده پرنده ای را نشان می دهد که برای محافظت فرزندانش از آب، بدن کوچکش را مانند یک سد در مقابل آب قرار داده تا لانه اش را آب نبرد. او لانه اش را ناخواسته در مجرای یک ناودان بنا کرده و حالا که بارندگی آغاز شده او بدنش را مقابل جریان آب قرار داده است.

 همان گونه که در تصویر بالا می بینید پرنده نر مشغول غذا دادن به جوجه هاست اما پرنده ماده در مجرای آب خود را قرار داده است و کنار او هم آب زیادی جمع شده است .این پرنده ماده پرهای خود را باز کرده و حجم بدنش به دو برابر حجم معمولی رسیده تا هر چه بیشتر جلو آب را بگیرد.

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
و حرف آخر چهارشنبه چهارمین روز آخرین ماه پاییز 88
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

عشق مانند نواختن پیانو است.

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.


 
comment نظرات ()
 
دروغ های مادرم...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

" فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم."

و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

" بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟

و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

" پسرم، خسته نیستم."

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: 

" پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم."

و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

" من نیازی به محبّت کسی ندارم..."

و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

" پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم."

و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

 درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

" فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

" گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم."

و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

مترجم آقای جلیل کیان مهر و با تشکر از آقای حیدر ارجمندی عزیز برای ارسال مطالب زیبا و تاثیرگذار.   


 
comment نظرات ()
 
فقط یک سوال...
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
 

هر راهی فقط یک راه است، و هیچ منتی به کسی نیست که رهایش کنیم اگر دلمان چنین می گوید. به هر راهی با دقت و تامل بنگریم!

هر چند بار که لازم می دانیم بیازمایمش، سپس از خود بپرسیم، و فقط از خودمان بپرسیم، آن هم فقط یک سوال.

آیا در این راه عشقی وجود دارد؟

اگر هست، چه نیکو راهی، اگر نه بی فایده است.

 دون خوان


 
comment نظرات ()
 
عشق حرف آخر است...
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
 

به کاروانیان بگو عشق حرف آخر است

کسی سفر کند که او فقط بر این باور است

مقصد ما دورترین نقطه بی نهایت است

عشق که سرلوحه شود

راه سفر سلامت است


 
comment نظرات ()
 
به نام عشق...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست.

هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد .

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت:

عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟

چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت :

خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت :

اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.

بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت :

چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت :

نه؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.

و آن گاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد  .

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.


 
comment نظرات ()
 
خلاصه ای از کتاب مدیریت بر قلب ها
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥
 

ارزش های سـازمـانی و آرمان گرایی

ارزش های بنیادین را به دیگران بشناسانید

اگر ارزش های بنیادین را به دیگران نشناسانید و کارکنان و مشتریان، پایبندی اســتوار و پیوسـته شما را نبینـند، گزینـش ارزش ها، کاری بیهوده است. تثبیت ارزش ها کاری دشوار است. از آن ها سخن بگویـید، ارزش ها را بر کارت های نام و نشان ( کارت ویزیت ) بنگارید، در گزارش های سالانه، لوحه ها، دیوار نوشته ها و کتابچه های راهنما، آن ها را بیاورید. کوتاه سخـن اینکه، ارزش ها را در هر کجا که کارکنان، مشـتریان، سهامداران و دیگر دسـت انـدرکاران حضور دارند، به نمایش بگذارید . به ارزش ها بیش از یک فعالیت بیانی بها بدهید، هر چند گفتگو و فعالیت بیانی نخستین گام در این فرآیــند اسـت. ارزش ها را همواره تکرار کنید تا جایی که برای کارکنان و مشتریان به صورت عامل ایمـنی طبیـعی دوم در آیند. بـدین گونه، انتــظارات آنان از سازمان شما مشخص می شود و این شناخت، شما را از دیگران ممتاز می سازد . 

 

خبر خوش این است که با جا افتادن ارزش ها، شناسایی، شناساندن و به عادت در آمدن آنها، خود ملکه می شوند. ولی هـمواره به خاطر داشته باشید که این فرآیند پیوسته است.

سفری بی پایان.

اصول ارزشی

اصول ارزشی، آن دسته از معتقدات ریشه ای و مـانـــدگار هــر ســازمـان هستـنــد که قـابــل مصـالــحـه با درآمـدهای مالی یا مصلحت های کوتاه مدت نیستند. اصول ارزشی را نمی توان از راه تقلید به دست آورد حتـی اگر مرجـع تدوین اصول ارزشـی، شرکـت های آرمان گرا باشند. این اصـول از راه توصـیه و ســـفارش غیرخودی ها و خوانـدن کـتاب های مدیریت به دسـت نمـی آید. از راه چرتکه انداختن نیز نمـی توان عملی ترین، رایج ترین و سودآورترین اصول ارزشی را پیدا کرد. این نوع روش های به اصطلاح زیرکانه، در تدوین اصول ارزشی کارآمد نیستند. اصالت و اعتقاد به این اصول در درجه نخست اهمیت قرار دارند، نه هر عامل دیگری.

فهم این نکته بسیار مهم است که اصول ارزشـی، درون زا و در بیشـتر موارد، مسـتقل از محـیط بیرونی هسـتند. به همـین دلیل است که در شـرکت ها و سازمان های آرمان گرا، اصول ارزشی هرگز برخاسته از توجیه خارجی یا عقلایی نبوده است. این اصول هیچ گاه تابع هوی و هوس و مد روز نبوده و هیچ گاه بر اثر تحولات محیطی منسوخ و مهجور نمی شوند. بهرحال اصـول ارزشی را می توان به طرق گوناگون تدوین کرد، اما باید این اصول، ساده، روشن، رک و راست و گیرا باشند.

برای تبیین نکات مطرح شده ، چند نمونه اصول ارزشی چند شرکت بزرگ را مورد بررسی قرار می دهیم :

 

انگیزه رابرت جانسون ( فرزند ) در نوشتن مرامنامه، کسب سود نبوده است. مرامنامه ارزشی شرکت او هم تحت تأثیر نوشته های یک کتاب نبوده است. مرامنامه شـرکت او حاوی اصولی است که شـرکت وی از جان و دل به آن ها معـتقد بوده اسـت. جرج مـرک دوم از جـان و دل به این اصل معتقد بود که دارو برای بیمـاران تهیه می شود و آرزو داشـت همه کارکـنان مرک نیز در این اصـل با وی هـم عقیده باشند.

تامسن واتسن ( فرزند )، معـتقد بود که اصول ارزشی آی.بی.ام برای پدرش به منزله شاهرگ بوده است:

از نـظر پدرم اصول ارزشی مثل قانون زندگی بود که باید به هر قیمتی حفظ و به دیگران سپرده شود و در زندگی شغلی افراد، صادقانه جریان یابد.

دیوید پکرد و بیل هیولت برای راه شرکت خود و ”چرایی کسب و کار “ آن نقشه نکشیدند، کاری که آن ها کرده اند اعتقاد جانانه به راهی است که کسب و کار از آن راه می تواند به ثمر برسد و برداشت گام هایی که سبب ترویج و حفظ آن اعتقاد شود. کار دیگر آن ها جدا نگه داشتن این باورها از مدهای روز مدیریت بود. در بررسی بایگانی شرکت هیولت پکرد به بیانیه زیر برخوردیم که دیوید پکرد آن را نوشته بود:

در سال 1949 من در یکی از جلسات رهبران دنیای کسـب و کار شرکت کردم. در آن جلسـه گفـتم که مدیران به جز مسوولیت سودآوری برای سهامداران، وظایف دیگری نیز دارند. گفتم که ما نسبت به کارکـنان خود مسـوول هسـتیم و باید برای ” منزلت انسانی “ آن ها ارزش قایل شـویم و کاری کنیم که از ثمره کارشان ( موفقیت های شرکت ) بهره مند شوند.

آدم هایی مثل هیولـت، پـکرد، مرک، جانسـون و واتسـون دنبال این نبودند که ببینـند کدام یک از  ارزش های عالم کسـب وکار، ثروت آنان را بیــشتر می کند ؟

و یا : چه فـلسـفه ای روی کاغـذهای جلادار، زیبــاتر به نظـر می رســد ؟

و یا :  داشـــتـن چه باورهایـی سبب خشـنودی جامعه مالی می شـود ؟

 

 آن ها حرفی را می زدند که به آن معـتقد بودند.

حرفی که ریشه درونی داشـت، حرفی که خود با پوست و گوشت و استخوان، آن را لمس کرده بودند. این حرف ها برای آن ها مثل نفس کشیدن، عادی و بی تکـلف بود .

در واقع شرکت های آرمان گرا، همواره در تعقیب هدف غایی هستند. اهداف غایی عبارت است از مجموعه دلایلی به جز پول در آوردن، که توجیه کننده علت و فلسفه وجودی هر شرکت است، ولی هرگز به طور کامل به آن نمی رسند، درسـت مثل رفتـن به طرف افق یا تعقیب ستاره راهنما. والت دیسنی هم به این ماهیت ماندگار و همواره متکامل هدف غایی، توجه داشت.

او می گفت : ” دیسنی لند هرگز کامل نخواهد شد زیرا همواره در جهان، تخیل و تصور وجود دارد “ ، یا در موارد دیگر، کار بوئینگ هرگز به مرحله تکامل نمی رسد زیرا دنیا همیشه به افراد جسور و سنت شکن نیاز دارد، و یا هیولت پکرد هیچ گاه به مرحله ای نمی رسد که بگوید ” ما دین خود را به طور کامل به جامعه ادا کرده ایم “ . جنرال الکتریک هرگز نمی تواند وظیفه ” بهبـود کیفیت زندگی بشـر “ را ( از راه فن آوری و نوآوری ) ، خاتمه یافته تلقی کند .

سونی می تواند رو به تکامل برود، می تواند از مرحله ساخت پلوپز و تشک برقی به مرحله ساخت ضبط صوت، رادیو ترانزیستوری، تلویزیون های تری نیتـرون، ویدئـو ، واکمـن، ادواتی که با ربات کار می کنند و خلاصه به مرحـله تولید خیلی از چیزهای دیگر در قرن بیست و یکم برسد، اما هرگز نمی تواند از تعقیب مقصد اصلی خود که تجربه لذت نوآوری در فن آوری  است، دسـت بردارد : ” لذت و منافع ناگفته و . . . ارتقاء فرهنگ ژاپـن “ .

ریشه اصل ” خدمتگزار مشتری بودن “ در شرکت نورداشتروم به 1901 می رسد، یعنی هشتاد سال پیش از آن که این اصـل در دنیای کسب و کار جا بیفتد و رواج پیدا کند. بیل هیولت و دیوید پکرد، بیش از دیگران و بیـش از هــر اصــل دیگــر، خودشــان به اصــل ” احترام کارکنان “ معتقد بودند،  نه این که آن را در جایی خوانده باشند یا از کسی شنیـده باشند.

رالف لارسـن، مدیرعامـل جانسن اند جانسن، در مورد اصول ارزشی آن شرکت می گوید :

”شـاید اصول ارزشی مذکور در مرامنامه شرکت، نوعی مزیت رقابتی باشند، اما علت ذکر آن ها در مرامنامه، کسب مزیت رقـابتـی نبــوده است. فلسفـه حضـور این اصـول در مرامنـامه جانسـن اند جانسـن این است که مـواضـع و معتقدات ما را بازگو کـنند. ما بر سر این اصول می ایستیم حتــی اگر روزی و در شـرایـطی خـاص، جنبـه ” مضرت رقابتی“ پیدا کنند . “

 

ذره را تا نبــود همت عالــی حافـظ !

 طالب چشمه خورشید درخشان نشود

 

منـابـع : کن بلانچارد ، مدیریت بر قلب ها

 جیمز کالینز ، جری پوراس ، ساختن برای ماندن

 

 


 
comment نظرات ()