يکی بود يکی نبود

بزرگ ترینآرزو برای همه


روزگاری در دهکده ای بسیارکوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی می کرد. او خدای ویشنو را می پرستید، خدایی کهمسوولیت نگه داری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هرکاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد.او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباستنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همان طور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی میشد.

روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت کهجلوی او ظاهر شود.آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پراز اشک شوق گشت.

خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:

 من از این پرستش و پشتکارتخوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تابرآورده کنم.

آن زن آن چه را که می شنید باور نداشت. چه خوشبختی حیرت آوري! فکرش با سرعت تمام به کار انداخت، چی باید بخواهم؟

 پولدار شدن؟

فرزندان زیاد وسالم؟

خانه ای بزرگ و مجلل؟

آن زن آن قدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی کهبیشتر از همه آرزویش را داشت، بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو هم چنان منتظرشایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت:

خدای من، اجازه می دهی کهمدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم. خدایویشنو با لبخندی مهربان جواب داد:

هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم. و سپسناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد.

 چه کار باید می کرد؟

چطورمی توانست چنین تصمیمی بگیرد؟

او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشتفکر آن ها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمامدوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سوال کرد:

تنها آرزویش چه چیزی بایدباشد؟

 دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه کهدلت می خواهد بخری.

دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشتهباشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی.

دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمریطولانی بکنی، نه این که فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زنمومن که خودش آن چنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنانگوش داد.

او با طعنه و عصبانیت گفت: تمام دوستانت احمقند.

اگر این خدا گفت که تومی توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچکدام از آن ها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئلهبود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آن قدر فکر او را مشغول کرده بود که بدوناین که خودش متوجه باشد، دیگر صبح ها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی كرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدرخدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرودهای مذهبی نمی خواند. تمام فکر و ذکرشدرباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میانرفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد،از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:

آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی کههر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادرنیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه این که به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. از توتمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟

قبل از این که دعای زن به پایان برسد، خدایویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:

فکر می کردم هرگز این سوالرا نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از منبخواه که خوشبخت باشی،بدون در نظر گرفتن این که چه چیزی به دست می آوری یا از دست میدهی.

زن سرش را خم کردو متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیزآرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، اوتا ابد خوشبخت بود.



/ 1 نظر / 4 بازدید
محمد

سلام جناب امير احمدی متن زيبايی بود. راستی من آپم!