برادرم و من؟!

 

 

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند، یکیاز آن ها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود خود را با همنصف می کردند.

یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز رانصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد، یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصولاو ریخت.

در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیستکه ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام، ولی او هنوز ازدواج نکرده است وباید آینده اش تامین شود، بنابراین شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت و مخفیانه به انباربرد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیرهگندمشان همیشه با یک دیگر مساوی است، تا آن که در یک شب تاریک، دو برادردر راه انبار به یک دیگر برخورد کردند، آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون این که حرفی بزنندکیسه هایشان را زمین گذاشتند و یک دیگر را درآغوش گرفتند.

/ 1 نظر / 5 بازدید