چگونه بايد آموخت ؟

كاشدانسته بودم چگونه زندگي كنم يا كسي را يافته بودم كه روش زندگي را به من تعليم دهد !

تئودور پاركر

چگونه باید آموخت؟ 

مولانا مي فرمايد:

آدمي فربه شود از راهگوش              

جانور فربه شود از راهحلق و نوش

اما چگونه بياموزيم؟

جواني نزد سقراط آمد و گفت : مي خواهم فلسفه را از تو بياموزم .

سقراط گفت: با يقين آمدي ؟ جوان گفت : بلي !

آن گاه سقراط جوان را به كنار حوضي آورد و گفت: سرت را داخل آن كن، جوان سرش را داخل حوض كرد، لحظاتي بعد، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگهداشت، دقايقي چند كه جوان داشت خفه مي شد و دست هاي خود را به نشانهتقلا حركت مي داد، سقراط گردن او را رها كرد!

جوان نفس نفس زنان سر خود را بيرونآورد و علت اين كار را از سقراط پرسيد، سقراط جواب داد:

در آن لحظات با تمام وجود چه چيزي را طلب مي كردي؟

جوان گفت: فقط هوا را طلب مي كردم و بس !

سقراط گفت: حال به خانه برو و فكر كن اگر به مرحله اي رسيده اي كهفلسفه را نيز اين چنينبا تمام وجود خويشطلب كني، آن گاه بيا تا فلسفه را به توبياموزم !

اين بهترين تمثيل است براي چگونه آموختن! آيا ما براي آموختن به اينمرحله رسيده ايم؟

 عرفا گويند :

اهل دل را دوخصلت باشد :

دل سخن پذير

سخن دلپذير

خود را در اينجمله پيدا كنيد. كدام يك هستيد؟

 سقراط براين باور است كه در آن پگاه سبز و وهم آلود كه حضرت دوست انسان را آفريد، روح اورا هم چون سيبي از وسط به دو نيم كرد و به اين دنيا فرستاد و به همين دليل است كهانسان ها در اين دنيا پيوسته به دنبال نيمه گمشده شان ميگردند.

اما،نيمه گمشده ما آن چنان كه از نامش پيداست، نيمي از وجود خود ماست كه با رسيدنبه آن كامل مي شويم. نيمه گمشده ما مي تواند انسان هاي انگشت شماري باشند،مانند: پدر، مادر، برادر، يك دوست، هم چنين مي تواند اشيايي باشند، مانند يكقلم، يك عكس، يك كتاب، يك دست نوشته و حتي مي تواند غير ملموس باشد، مانند: يكآرزو، يك ايده، يك آرمان، يك خاطره ي معطر و خلاصه هر چيزي كه اتصال او به ما وما به او، حضور انسان را متعالي و لبريز و سرشار از بودن سبز و شعفناك خداي گونهخويش نمايد .

به بيانيديگر : نيمه گمشده ما همان قلب ما مي باشد كه بيرون از بدنمان مي تپد.

دقت كنيد !

اگر در مناطق شمالي كشورمان، محل تلاقي رود به دريا را خوب نگاه كنيد، رود پساز طي مسافتي با جوش و خروش خاصي حركت مي كند و وقتي به دريا مي ريزد، آرام و بيصدا مي گردد. آن نقطه تلاقي را كه رود به دريا مي ريزد را خوب نگاه كنيد! به شكلمبهمي زيباست! زيباست و وهم انگيز !

رود راكودكي هاي دريا مي گويند، زيرا هميشه داراي سر و صدا و بازي گوشي هاي خاص كودكاناست.  وقتي اين كودك بازي گوش پس از طي طريق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پختهمي گردد و به دريا تبديل مي گردد، مانند انساني كه به بلوغ فكري كامل رسيده ديگراز آن طغيان ها و شيطنت ها خبري نيست.

رود بعداز رسيدن به دريا و به آغوش كشيدن و محو شدن در آن ديگر فغان و ضجه قبل را ندارد، مانند : كودك گمشده اي كه بعد از سال ها فراق به آغوش مادر مي پيوندد و با تمامحضور خويش مادر را به آغوش مي كشد.

/ 0 نظر / 3 بازدید