عشق بی پايان

 

عشق بي پايان

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.

در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند :

“باید ازشما عکس برداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
او گفت، زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟  
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...... 

 

سپاس بي كران از جناب آقاي شلالوند عزيزم

 

 آن روز بر دلم در معني گشوده شد                  كز ساكنان درگه پير مغان شدم

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
عليرضا مجاهدي

سلام بسيار عالی بود به اين پستتان لينک دادم با آرزوی سلامتی وموفقيت روز افزون مشتاق ديدارتان هستم

ع.ی

بسيارعالی بود جناب امير احمدی .

ندا جون

عالی بود [گل]

ندا جون

عالی بود[چشمک]