روايتي از لقمان

مردی که از آن جا می گذشت.
از لقمان پرسید : چند ساعت بعد بھ ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت کھ لقمان نشنیده است ، دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟
پرسیدم چند ساعت دیگر به  ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و راه پیشھ کرد .
زمانی کھ چند قدمی راه رفتھ بود، لقمان با صدای بلند گفت : ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواھی رسید.
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند. حال کھ دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر بھ ده خواھی رسید.
برگرفته از سایت آشنای شب
/ 2 نظر / 5 بازدید
جوجه مدير!!!

آقا منم قراره مدير شم ..منم تو خونتنون راه بدين....

ندا جون

جالب بود...