موج

موج 

مردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود که می گفتند نه چندان دور از صومعه اسکتا میزید.پس از مدتی سرگردانی بی هدف در صحرا، سر انجام راهب رایافت و گفت:

می خواهم نخستین گامم را در طریق روح بدانم.

 زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از او خواست بازتابچهره خودش را در آب بنگرد.

مرد کوشید چنین کند، اما در همان هنگام، زاهد ریگ هاییبه درون آب پرتاب می کرد و به آب موج می انداخت.

 مرد گفت: اگر شما همین طور ریگ در آب بیندازید کهنمی توانم چهره ام را در آب ببینم.

 زاهد گفت: درست همان طور که آدم نمی تواند جهره خودش را درآب های مواج ببیند، جست و جوی خداوند با ذهنی نگران، جست و جويي ناممکن است.

پائلو کوئلیو

/ 2 نظر / 5 بازدید
تربچه و جوجو

سلام ما تازه شروع کرديم:::اگه يه سر بزنی ممنون ميشم. خوشحالمون می کنی