مرد بارانی

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت.

خانه ایرا دید که داشت می سوخت و مردی وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود.

مسافر فریادزد : خانه ات آتش گرفته است!

مرد جواب داد : میدانم.

مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت: آخه بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیرباران بروی سینه پهلو می کنی.

فرزانه ای در مورد این داستان می گوید:

خردمند کسی است که وقتیمجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید