شعر

رفت روباهي به تاكستان سبز

بي جواز و بي بيليت و فيش و قبض !

خوشه ها از شاخه ها آويخته

شهدها از حبه هايش ريخته

خوشه ها بالاي ديواري بلند

در امان از دست دزد و از كمند

گفت روبه: اي خدا ياري بكن

هيچ چيز بهتر از انگور نيست

واقعا شد نمره ي انگوربيست

روبهك با آن دهان بس گشاد

زير پايش يك عدد آجر نهاد

بود كوته دست او با اين همه

ماند حسرت در دلش يك عالمه

گفت روبه : كاش دستم بود بيل

دست ما كوتاه و خرما بر نخيل

روبهك عاجز شد وقدري گريست

گفت چيزي بدتر از انگور نيست

 

/ 0 نظر / 6 بازدید