چگونه باید آموخت ؟

چگونه باید آموخت؟

مولانا می فرماید :

آدمی فربه شود از راه گوش              

جانور فربه شود از راه حلق و نوش

اما چگونه بیاموزیم ؟

جوانی نزد سقراط آمد و گفت : می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم .

سقراط گفت:

 با یقین آمدی ؟

جوان گفت : بلی !

آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن.

جوان سرشرا داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط  گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت،دقایقی چند که جوان داشت خفه می شد  و دست های خود را به نشانه تقلاحرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد !

جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آوردو علت این کار را از سقراط پرسید، سقراط جواب داد:

 در آن لحظات با تمام وجود چهچیزی را طلب م کردی؟

جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس !

سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفهرا نیز این چنین،  با تمام وجود خویش،  طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به توبیاموزم!

این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن !

آیا ما برای آموختن به این مرحلهرسیده ایم ؟

عرفا گویند :

اهل دل را دو خصلت باشد :

دل سخن پذیر

سخن دل پذیر

خود را در این جمله پیدا کنید. کدام یک هستید ؟

سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان راآفرید ، روح او را هم چون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همیندلیل است که انسان ها در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه ی گمشده شان می گردند.

اما، نیمه گمشده ما آن چنان که از نامش پیداست، نیمی از وجود خودماست که با رسیدن به آن کامل می شویم. نیمه گمشده ما می تواند انسان های انگشتشماری باشند، مانند پدر، مادر، برادر، یک دوست، هم چنین می تواند اشیاییباشند، مانند یک قلم، یک عکس، یک کتاب، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموسباشد، مانند یک آرزو، یک ایده، یک آرمان، یک خاطره معطر و خلاصه هر چیزی کهاتصال او به ما و ما به او، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز وشعفناک خدا گونه خویش نماید.

به بیانی دیگر:

 نیمه ی گمشده ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمانمی تپد.

دقت کنید ! اگر در مناطق شمالی کشورمان، محل تلاقی رود به دریا را خوبنگاه کنید، رود پس از طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا میریزد، آرام و بی صدا می گردد.

آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوبنگاه کنید ! به شکل مبهمی زیباست ! زیباست و وهم انگیز !

رود را کودکی های دریا می گویند، زیرا همیشه دارای سر و صدا و بازی گوشیهای خاص کودکان است. وقتی این کودک بازی گوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع وسنگلاخ ها پخته می گردد و به دریا تبدیل می گردد، مانند انسانی که به بلوغ فکریکامل رسیده دیگر از آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست.

رود بعد از رسیدن به دریا و به آغوش کشیدن و محو شدن در آن دیگر فغان و ضجهی قبل را ندارد، مانند : کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر میپیوندد و با تمام حضور خویش مادر را به آغوش می کشد.

/ 0 نظر / 155 بازدید