آرزو

 همگي به صف ايستاده بودند، تا از آن ها پرسيده شود. نوبت به او رسيد. از او پرسيدند :

دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟

گفت: مي خواهمبه ديگران ياد بدهم، پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يکجنگل بزرگ در آمده است.

با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده، من که اين را نخواستهبودم.

سال ها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد.

با خود گفت: و اين چنينعمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.

با فريادي غم بار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد.

حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسيشده بود.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید