خدا به او چراغي داد

خدا به او چراغي داد

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي کرد.

خدا گفت: چيزياز من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدابخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن، يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکيآسمان را، در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اينهستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا ..... 

تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

نام اوکرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره ايباشد.تو حالا همان خورشيدي، که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت:

کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست. 

/ 0 نظر / 5 بازدید