لطيفه

گويند: اربابي بهمستراح رفت و نوكرش را صدا زد كه آفتابه را بياور، نوكر به خاطر عجله‌ای كه داشت آبسماور را كه جوش بود در آفتابه ريخته به دست ارباب داد.

ارباب با خيال راحت مشغولاستفاده از آب شد و تمام نشيمنگاهش سوخت.

همين كه از مستراح بيرون آمد نوكرش را بهباد كتك گرفت.

نوكر كتك‌ها را مي‌خورد اما زير لب مي‌گفت: بزن ارباب، می دانم كجايتمي‌سوزد.

/ 0 نظر / 3 بازدید