نمی شنویم ...

روزییکشکارچی،پرندهایرابهدامانداخت.

پرندهگفت تودرطولزندگیخودگوشتگاووگوسفندبسیارخوردهایوهیچوقتسیر نشدهای.

ازخوردنبدنکوچکوریزمنهمسیرنمیشوی.

اگرمراآزادکنی، سهپندارزشمندبهتومیدهمتابهسعادتوخوشبختیبرسی.

پنداولرادردستانتومیدهم.

اگرآزادمکنی،پنددومراوقتیکهرویبامخانهاتبنشینم بهتومیدهم.

پندسومراوقتیکهبردرختبنشینم.

مردقبولکرد.

پرندهگفت پنداولایناستکهسخنمحالراازکسیباورمکن.

مردبلافاصلهاوراآزادکرد و پرنده برسربامنشست.

گفتپنددومایناست، هرگزغمگذشتهرامخور و برچیزیکهازدستدادیحسرتمخور.


پرندهرویشاخدرختپریدوگفت ایبزرگواردرشکممنیکمروارید گران بهابهوزندهدرمهستولیمتأسفانهروزیوقسمتتووفرزندانتنبودو گرنهباآنثروتمندوخوشبختمیشد.

مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله اش بلند شد.

پرنده با خنده به او گفت مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟

یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟

پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.

ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید  ده درمی در شکم من باشد؟

مرد به خود آمدو گفت ای پرنده دانا  پندهای تو بسیار گران بهاست.

پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت، آیا به آن دو عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟

و سالیان درازی است که صیاد ( بیشتر انسان ها) به جای عمل کردن به آن دو در جست و جوی پند سوم است!

و مساله ما امروز پند نیست.

مساله عمل نکردن به آن دو پند است...

/ 0 نظر / 40 بازدید